آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

.....کناره‌گیر در دنیا، همانند کناره‌گیری کوچ‌کننده از آن،

و نگرنده به دنیا، به دیدة ترسندگان از آن،

آرزوهایت از آن (دنیا) بازداشته شده

و همت و تلاشت از آرایش‌هایش برگرفته شده،

از شادمانی‌اش به سان چشمی که بر آن چیزی بخورد و

آب‌ریــــ ـــزان

شده و بسته گردد،

چشم پوشیده و اشتیاقت در مورد آخرت شناخته شده و مشهور است.....

قسمتی از زیارت ناحیه ی مقدسه،

در وصف ثارالله ....

از زبان ِ آقای زمانمان...

.


اَللّهُمَّ یا رَبِّ نَشکوُ غَیبَةَ نَبِیّنا وَ قِلّةَ ناصِرنا،


وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنا و شِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا،


وَ وُقَوعَ الفِتَن بِنا وَ تَظاهُرَ اْلخَلْقِ عَلَیْنا،


اَللّهُمُّ صَلِّ عَلی محمّد وَ آل محمّدٍ


وَ فَرِّج ذلِکْ بِفَرَجٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ،


وَ نَصْرٍ وَ حَقٍّ تُظْهِرُهُ....




پیوندهای روزانه

۱۰ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

هبچ وقت مرداد را دست کم نگیرید ... !

مرداد یک کوچه است که انتهایش بارآن است .... !

مرداد ؛

مــــآه ِ من است !

:)

.

.

بسی با این آهنگ زندگی کردم !!

اصلا دست کمش نگیرید!!!

هی گوش کنید ، هی آرامش بگیرید !!

(به نظرم با "همین" خواننده گوش کنید!!)

دانلود

محبت بین ما کار ِ خـــــدا بود ....

از این جا من خـــدا را می شناسم .... !

:)

می گفت هر بار که کارم گیر می کند ،

تربت ِ امام حسین را برمیدارم و می گذارم پشت ِ قاب عکسش !!!

التماسش می کنم ! محال است رد کند !

"می خواستم خانه ام را بفروشم !

سه سال بود در انتظار بودم اما آن خانه را کسی نمی خرید !

آخر سر همین کار را کردم !

یک شب تا صبح برایش از امام حسین روضه خواندم !!!

صبح بیدار شدم دیدم در زدند ... !

یک خانمی ، التماس کنان آمد !

می گفت مردی را در خواب دیده !

و به او گفته شفایش در این خانه است !

سرطان داشته گویا !

می خواست ندیده ، خانه را بخرد !

خانه را فروختیم !

حین ِ جا به جا کردن وسایل ؛

عکس ِ محـــــــــــــــــمود را دید .... !

قاب را بغل گرفته بود و ول نمی کرد !!!

آن مردی که وعده ی شفا را در خواب بهش داده بود

محــــــــــــــــمود ِ من بود ..... !

تا آمدند این خانه

اثری از سرطان در بدنش دیده نشد ...... !"



+خودش برایم تعریف کرد .... !

عمه مینایم را می گویم .... !

خودش از عمو محمود گفت .....

"محمود" شنیدن از دهان ِ او ،

دنیایی بود برای خودش ..... !



امروز که آلبوم بابا را باز کردم و به ته ِ آلبوم رسیدم ،

عکس های پیکر ِ شهید ِ عمو را دیدم ..... !

یک خمپاره درست پشت ِ چشم هایش . . . . .

داخل ِ تابوت آرام خوابیده بود ..... !

به خیلی از دلایل ،

هر بار که این عکس ها را می بینم

لـــــِه می شوم .... !

دلم برایت تنگ شده عمه ...

دوباره قاب ِ عکس ِ محمود را بردار .... !

خاک ِ کربلا را بریز پشتش .... !

یک ذره التماس قاطی اش کن ..... !

بگو این ها از طرف ِ فــــآطمه ..... !

این ؛

عمــــوی من است .... !

که زیر ِ پای چمران ،

خوابیدنش گرفته . . . . !

شبانه های مرا،میشود ســـــــحر باشی....؟؟!؟

با یک جعبه شیرینی و دسته گل ،

ایستادم پشت ِ درهایی که قرار بود آینده اش

همان لحظه

و آن جا رقم بخورد !!!

از امتحان بیرون آمد ....

سرش پایین بود !

نمی فهمیدم خوشحال است یا ناراحت !!!

سرش را که بالا گرفت ،

آرامش ِ همیشگی اش از چشم هایش بیرون زد !!!!

خوب یا بد ؛

مهم این بود که راحـــــــــــت شده بود !!!!!

شاید اصلا من از او بیشتر راحت شدم !!!!

خسته شده بودم  !!!

بدو بدو سمت ِ هم دویدیم !!!!

جوری یکدیگر را در آغوش کشیدیم ،

که یاد ِ صحنه ی خواهران ِ غریب افتادم !!!

یک "اللهم آخیــــــــــــــــــــــش"

به چه بلندی گفتیم و راه افتادیم !!!!!

حوصله ی التماس کردن به دایی و آخر سر "نه" شنیدن ازش را نداشتم !!!

پس بی خبر رفته بودم که ریحانه را از جلسه ی کنکور بدزدم !!!

قرار بود خودش برگردد خانه !

پس خیلی نگرانش نمی شدند !!!!!

مدت ها بود این طور سرخوش و بی دغدغه

کتاب ِ قطور ِ خاطراتمان را ورق نزده بودیم !!!!!

50 هزار بار تا حالا این کار را کرده ایم !!!

اما باز هم مرورش لذت بخش است !!!!!

من 19 ساله و او 18 ساله !!!

اما چیزی از بچه بازی هایمان کم نمی کند !!!!!!

با وجود مسافت زیاد بینمان

اصولا دو هفته به دوهفته مهمان ِ یکدیگریم !!!!

حالا تنها رویای هردوی ما

این است که پیش من قبول شود !!!

این رویای دیرینه ی ما دو تاست !!!!

که نزدیک ِ هم باشیم !!!!

خدا کند که خدا این بار نگاهی به دل ِ ما کند !!!!

.

.

.

این مقوله ی کنکور

همیشه باعث ِ جدایی ِ آدم هاست :/

یکسال کنکور ِ ریحانه

چه زجری بود ! :/

خدا شر ِ کنکور را از سر ِ همــــه کم کند انشاءالله !!!!

همنفس ِ عـــــــــزیزم .... !

هیچ وقت متوجه ِ قلبم نبودم .... !

همیشه تک و تنها

گوشه ی سینه ام ؛

به آرامی به زنــــــــده نگه داشتنم ادامه میداد!!!

مدتی ست تپش آمده سراغم....

همه چیز از آن روز شروع شد....

که با دردی در سینه ی چپم بیدار شدم ...!!!

درد ِ غـــــــــــــــریبی بود ....

تا به حال تجربه اش نکرده بودم!!

در واقع تا به حال "وجود قلبم" را حس نکرده بودم ...

قلب هم مثل هواست!!!اگر خللی در آن ایجاد شود تازه

متوجهش می شوی!!!

از وقتی که این درد جدی شد

به راحتی عکس العمل قلبم را به تمام هیجاناتم می فهمم!!!!

بار سنگین بلند کنم صدایش در می آید !!!

گاهی حتی وقتی خم میشوم هم سریع وادار به بلند شدنم میکند!!

اما هیچ چیز اندازه ی روحم

روی قلـــــــبم تاثیری ندارد ....!!!

هیجان،قــــــــلب را داغ می کند !!!

کاملا حس می کنم که غصه یا شادی زیاد ،

قلبم را به آتش می کشاند !!

یا گاهی انگار که دریچه ی قلب باز شود و چند کاسه آب جوش خالی شود در قفسه ی سینه!!!!

اینجور وقت ها مادرم را صدا می زنم ....

(درد قلب،وقتی کلافه می کند که کتف و شانه را هم درگیر کند!!)

من می خوابم و او دستم را میگیرد ....

شانه هایم را محکم میگیرد ....

و همین آبِ سردی ست روی قلب ِ جوشانم....!!

.

.

+روز آخر کلاسم ،

یک امتحان راحت ِ نصف ِ صفحه ای از بچه ها گرفتم و صفحه ی دوم را همراه برگه ها دادم !

طوری که فکر کنند صفحه ی دوم ِ امتحان است !!!!!

یک صفحه برایشان از "قلبشان" نوشتم !

طوری با تمرکز می خواندند و اشک می ریختند که ...

می دانستم قلبشان چقــــــدر درگیر است ..... !

موقع نوشتن حواسم نبود ،

خودم هم یک دور از روی نوشته ام بخوانم .... !

قلب ِ بیچاره ی من .... !

از این به بعد هوایت را بیشتر دارمـــ ..... !

همنفــــــــــــس ِ عزیز ِ من .... ! قلب ِ من ..... !

باید برای نگه داشتنت ،

کمی به تو مرخصی بدهم و از "عقــــــــــــلم" بیشتر کار بکشم .... !

تکنولوژی درد !!!

ردیف به ردیفش انگار کوچه های بهشت است .....

ته ِ هر کدام از ردیف ها را که نگاه میکنی

یک حس خوبی دارد .....

دلت می خواهد بخندی !!

انگار که در ِ خانه ی کسی آمده باشی که سراغ از ح س ی ن دارد ......

قبرستان است اما انگار نیست!!

حال ِ خوف ِ قبرستان آنجا حاکم نیست ....

پنج شنبه ها آنجا دیدن دارد ......

آن هم آخرین پنج شنبه ی رمضان .... !


بار اولی که وارد حرم ِ حضرت پدر شدم؛

گوشه گوشه اش،دور تا دورش

جدا جدا روضه میخواندند !!

تو می توانستی انتخاب کنی از بین آن همه روضه

پیش کدامش پناه بگیری!!!

پنج شنبه ها

پیش شهدا

بهشت زهرا دقیقا همین است !!

می توانی چشمت را ببندی و یک گوشت را بدهی به یک روضه و یک چشمت را خیس از اشک آن کنی

و آن یکی چشم و گوشت را بدهی یکی دیگر .....!!!

دست آخر هم هر کجا پایت رفت دنبالش بروی و همانجا بنشینی .... !!

گم شدن لای کوچه هایش

حس ِ پیدا شدن دارد !!!!!!!!!!!!!!!!

پیدا شدن ِ یک رفیق ِ شهیــــد که حالا همسفر ِ ح س ی ن شده !!!

بهشت زهرا را از دست ندهید .... !!

بهترین جاست برای باز کردن بـــغـــــــض های گــــره در گــــــــره .... !!

انگار که کهف الشــــــــــــهدا را بزرگ کرده باشند....!!!

ردّی از عاکف ....

در نمی دانم کجای بهشت ِ زهرا !!!

ثبت با سند برابر است !!

"رای موافق 177 نفر !!

مخالف 1 نفـــــــــــــر !!

از این به بعد آقای بنی صدر به عنوان یک رئیس جمهور از قاموس جمهوری اسلامی ایران حذف شده است !! "

این آخرین جمله ی مجلس در مورد عدم کفایت سیاسی بنی صدر بود !

چند روز بعد

تصویر نمایندگانی که با ویلچر و برانکارد در مجلس حاضر شده بودند ،

قاب ِ رسانه ها را پَر کرد !


قضیه از این قرار بود که چند روز بعد از عزل بنی صدر ،

منافقان طرفدار او ،

هفتم تیر ماه ، دفتر حزب جمهوری اسلامی را منفجر کردند !

72 نفــــــــــــــــر

من جمله 27 نماینده ی مجلس شهید شدند !

عده ای از نمایندگان نیز به شدت مجروح شدند !

ولی برای آن که جلسات مجلس از رسمیت نیفتد و کشور دچار اختلال نشود

این نمایندگان با هر حالی که داشتند در صحن ِ علنی ِ مجلس حاضر شدند !

.

.

بیاییم این طرف !

شما را به خدا محض ِ خنده هم که شده یک روز بروید مجلس را ببینید !!!!

رسمیت مجلس از "خدای رنگین کمان" ها کاملا مشخص است !!!

شما را به خدا !!! نگاه کنید ببینید دارید چه کسانی را انتخاب میکنید !!!!!!!!!!!

بگذریم .... !

که ترجیح می دهم فقط ارجاعتان دهم به صحیفه ی امام ! ج 21 ، ص 11 :



مردم شجاع ایران با دقت تمام به نمایندگانی رای دهند که متعبد به اسلام و وفادار به مردم باشند و در خدمت به آنان احساس مسؤولیت کنند و طعم تلخ فقر را چشیده باشند و در قول و عمل مدافع اسلام پابرهنگان زمین، اسلام مستضعفین، اسلام رنج‌دیدگان تاریخ، اسلام عارفان مبارزه‌جو، اسلام پاک‌طینتان عارف و در یک کلمه، مدافع اسلام ناب محمدی(ص)‌ باشند و افرادی را که طرفدار اسلام سرمایه‌داری، اسلام مستکبرین، اسلام مرفهین بی‌درد، اسلام منافقین، اسلام راحت‌طلبان، اسلام فرصت‌‌‌طلبان و در یک کلمه، اسلام آمریکایی هستند طرد نموده و به مردم معرفی نمایند!

.
هفت ِ تیــــــــر باید می نوشتم...از شهید ِ بهشتی ِ دانشگاهم ....

شهیدی که هر روز

وقتی میخواهم از در دندانپزشکی خارج شوم

عکس ِ چهره ی بهشتی اش

که پشت ِ سرش را درخت های دانشگاه پُر کرده ،

ناخودآگاه لبخندم را پر رنگ میکند !

بهشت ،

گوارای وجودت... !

که در بهشــــــتت

وجود ِ مــــــــن

آرامــــ گرفته است .... !

:)

اگر شهادت نبود ،دست ِ دین به جایی نمی رسید !

شهید بهـــشــــــــــــتی :)

همینجوری بی عنوان :|

یک مسوولیتی مانده گردنم ....

که باید متنی را بنویسم برای نشریه ی نهاد !!!

یک هفته ست دارم خودم را می کشم بلکه بتوانم دو خط بنویسم !!!!

هیچ !!!!اصلا انگار دلم خشکیده :/

امروز با پیام های مطهره و زینب چشم باز کردم !!!

انقدر لفتش داده بودم که دیگر واقعا حس بدی داشتم از ادامه ی این وضع!!

اندر چه کنم نکنم ها 

تصمیم گرفتم آبریزانم را زیر و رو کنم تا یک متن فعلا ازش بیرون بکشم !!

نشریه ی اول از سر بگذرد تا دومی خدا بزرگ است !!!

کل آبریزان را ورق زدم ....

پست به پستش را خواندم.....

با هر پستی خاطره ای تداعی می شد ....

بعضی پست ها واقعا خنده را بر لبم می نشاند....بعضی ها هم ....

اما تمامشان برای من عزیز است ....

خواندن نوشته های ساده ام خالی از هرگونه حرفه ی ادبی 

انگار که روزهای یک سال اخیر را جلوی چشمم مرور کرد .... !!!

تولد آبریزان را ننوشتم اینجا....اما یادم بود که یک ساله شد .....

آبریزان من خیلی خوب شروع نشد 

اما الان حالش خیلی خوب است .... روز به روز بهتر می شود ....

حال خوبش 

حال مرا هم خوب می کند .....

خدا می داند که چه بلایی سر پست های اینجا آوردم .... !!!

از هر پست یک خط برداشتم و به هم ربطشان دادم تا یک متنی درآمد :/

البته که دست آخر پست ِ "طرماح" جان برای چاپ نشریه اولی برگزیده شد !!!!!

.

این که مدتی ست نظرات را تایید نمی کنم دقیقا دلیلش را نمی دانم خودم هم !!

اما اینطور راحت ترم انگار ....

تمام حرف هایتان را می خوانم ...

اما در معرض عموم به نمایش نگذارم بهتر است!!

.

+این که دیگر گفتن ندارد .....

در جواب تمام التماس دعاها 

یک "محتاجم" گذاشتن و با خبری هایمان از دل ِ یکدیگر.... !!!

امشب هم 

التماس دعا ....

یا حق .....

با هر قدمش عــــــــــرش به هم ریخت در آن شب....

مظلومیت پدرم
در تمام تاریخ نمایان است ......
پدر را مستقیما در شــــــهرش باید عاشق شد .......
باید پدر را ذره ذره در گوشت و پوست و استخوانت تزریق کنند تا بفهمی
"علـــــــــــــی"
اگر نبود
بشریتی نبود ......
حیوانیت سراپای آدمیزاد را گرفته بود .....


مسجد کوفه
پشت محرابش نماز را به جماعت خواندم .....
امام جماعت که بود را نمی دانم ....
فقط می دانم کل نماز
چادرم از اشک خیس شد و تمام حواسم
پی ِ محراب ِ طلا گرفته ی خـــــــــــــــآلی از علی .......

بعد نماز
همه هجوم بردند سمت محراب ِ طلا و در آغوش گرفتنش .....

از دور ایستادم و فقط نگاه کردم ......
فعلا وقت متبرک کردن تسبیح های دستم نبود .....
این مردمانی که اینطور محراب را چسبیده اند
اگر ۴۰ هجری بودند ....
اگر ۵۰ هجری بودند......
اگر ۶۱ هجری بودند ....
همینطور به صاحب این مقتل ها میچسبیدند و رهایش نمی کردند ..... ؟؟؟؟؟؟
آن لحظه حس کردم ما
ضریح پرستیم ..... !!
تا اماممان را شهید نکنند
مظلومیتش را نمی بینیم .....
خودمان را می زنیم به کوری ....
به حماقت .....
به نفهمی .......
مگر همین الان مـــــــــــــــهدی نیست ..... ؟؟؟؟
اگر آنقدری که مردم جلوی ضریح امام رضا چادر به کمر میبندند و همدیگر را له می کنند تا دستشان به ضریح بخورد ؛
گویی که استغفرالله آن پنجره های ضریح امامشان باشد ؛
کمر همت میبستند برای رسیدن به امام عصرشان ،
الان دستمان در دست ـ مهدی بود ..... !!

می ترسم دوباره محراب تکرار شود .....
گودی قتله گاه را دوباره ببینیم ........
دوباره شاهد قاعدین و ناکثین و توابین باشیم .....
م ی ت ر س م .....
من هم جزءشان باشم و . . . . . .

+پدر .....
نمی توانم امشب روضه ی تو را بشنوم . . .
نمی خواهم شادی ِ بی وصف ِ دلم
ناشی از دوباره دیدن ایوانت را امشب خراب کنم ......
چه خودخواه شده ام . . . .
پدر ........
بیا و به پرنده های حیاط خانه ات امشب رحــــــــــــــــــم کن .....
ببین چطور دامانت را گرفته اند پدر...........
پدر .... در خانه را باز نکن . . . .
پا بیرون نگذار پدر . . . . .
نامردان پشتت صف می بندند . . .
یک عالم بچه را نگذار یتیمانه ناامید شوند .............
پدر .........
عآشقت شده ام . . . بی آن که بدانم کِی ........
و مگر ح س ی ن ِ من و تو
یک نفر نیست ........ ؟؟؟؟؟
پدر..........
به ح س ی ن رحـــــــــــــم کن . . . .
تو نباشی
چه تنها می شود دلش .........
پدر .......!
خانه ، بزرگتر می خواهد .... سایه ی سر می خواهد .....
تو هم اگر بروی . . . . .

++مسجد کوفه .... محراب و خانه ی پدر....محل قضاوت پدر .... نمازش کامل است .... !
و این یعنی
خانه ی پدر هم
مثل کربلا
وطن توست ... !

خوب ترین حادثه میدانمت...خوب ترین حادثه میدانی ام ؟؟؟؟

انقدر امسال مهمانی شلوغ بود و کارها زیاد که اصلا متوجه نشدم اذان نزدیک است ...
یک هو یک صدای" الله اکبر" ی فضای ساختمان را پُر کرد ....
این الله اکبر از این حنجره
امن ترین .... امن ترین ترکیب واژه ای ست که من دارم .....
دلم می خواهد صدایش را بغل بگیرم ....
صدایش طعم ِ بهشت دارد .....
آغوشش خبر از بهشت می دهد ........
خانه اش مثال ِ بی مانند ِ بهشت است .....
بهترین روزهای عمرم،
تمام سفرهای کربلایم را او همنفسم بود ....
بی شک اگر او نبود
زندگی ِ من
مسیرش بی حسین می شد ......؛
چادری روی سرم خودنمایی نمی کرد ......؛
دغدغه ی کربلایی نبود ......؛
حضرت آقایی در دلم ریشه ندوانده بود .... ؛
نماز انقدر آرامم نمی کرد ......؛
و هممممه چیز
بوی دیگری داشت ........
زندگی من
چه مزخرف بود اگر او نبود ........
اصلا اگر او نبود
دل من از محبت خالی می ماند. ......
پشتم بی تکیه گاه می شد .....
.
.
تمآم عمرم آرزو داشتم یک بار به من با زبان بگوید که از همه ی ابعاد از من رضایت دارد .....
محبت خیییلی می کند .... دائم می گوید که از جانش عزیزترم .... اما هیچ وقت ابراز رضایت نکرده بود ....
مطمئنا او میخواهد یک هو هوا برم ندارد و شل بازی دربیاورم !!!و قطعا از یک جنبه هایی واقعا از من راضی نیست .... !!حق هم دارد .... اما خب من هیچگاه انقدر که او میخواهد کامل نمی شوم ... !!!
چند روز پیش
گوشه ی اتاقش نشسته بودم ....
زیر پایش نشستم و محو قرآن خواندنش شدم ....
حالم اصلا خوب نبود .....
دنبال آرامش بودم انگار .....
آرام آرام شروع کردم به گریه کردن ....
قرآنش را بست .....
زل زد به من ......
عینکش را برداشت و بی مقدمه گفت :
هیچ میدونی من چقدر دوستت دارم؟؟
میدونی خون من توی رگهاته ؟؟؟
می دونی من چقدر به تو افتخار می کنم ؟؟؟
وقتی میرم بیرون دخترای مردمو میبینم تو و چادرت میاید توی ذهنم و خدارو هزار بار شکر میکنم ! "
این جمله های آخرش
حکم اکسیژن داشت برای یک مرده ی غیر متحرک !!!!!!!
دلم میخواست همین جمله ی آخر را ضبط کنم و روزی هزار بار گوش کنمش ..... !!!
و یادم باشد
چادر روی سرم؛
حالا حتی توی مسافرت ها و پارک و ... هم نباید از روی سرم بلند شود ...... !


+تولدش امسال مصادف شد با افطاری ِ رویایی اش.....
سال هآست پدربزرگم تولد امام حسن ۵۰۰ نفر مهمان میکند ....
امسال تولدش با عشق ِ غریبش در بقیع
یکی شد. .... !!!