آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

.....کناره‌گیر در دنیا، همانند کناره‌گیری کوچ‌کننده از آن،

و نگرنده به دنیا، به دیدة ترسندگان از آن،

آرزوهایت از آن (دنیا) بازداشته شده

و همت و تلاشت از آرایش‌هایش برگرفته شده،

از شادمانی‌اش به سان چشمی که بر آن چیزی بخورد و

آب‌ریــــ ـــزان

شده و بسته گردد،

چشم پوشیده و اشتیاقت در مورد آخرت شناخته شده و مشهور است.....

قسمتی از زیارت ناحیه ی مقدسه،

در وصف ثارالله ....

از زبان ِ آقای زمانمان...

.


اَللّهُمَّ یا رَبِّ نَشکوُ غَیبَةَ نَبِیّنا وَ قِلّةَ ناصِرنا،


وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنا و شِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا،


وَ وُقَوعَ الفِتَن بِنا وَ تَظاهُرَ اْلخَلْقِ عَلَیْنا،


اَللّهُمُّ صَلِّ عَلی محمّد وَ آل محمّدٍ


وَ فَرِّج ذلِکْ بِفَرَجٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ،


وَ نَصْرٍ وَ حَقٍّ تُظْهِرُهُ....




پیوندهای روزانه

۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

غم انگیزترین حالت تهران...

سفر ،
کوتاهش خوب است ...

چمدان بستن ،
همانقدری خوب است که چمدان را باز کردن ، بد !!!

حالا یک چمدان این وسط پهن است و من ،
به جای فکر کردن به جمع کردن وسایلم ،
دارم فکر میکنم این چمدان قدم به قدم کربلا با من بود ....

چقدر من این چمدان ِ یک نفره ام را دوست دارم ...
دارم فکر میکنم وقت هایی که میخواستم بروم حرم ،
چقدر درش را با عشق باز میکردم و لباس انتخاب میکردم ...

صف های گشت حرم چقدر حسش خوب بود ...

هر قدر هم که گـ ـرمـا صورت را میسوزاند...!!

پنکه های بزرگ بین الحرمین که از بیشتر از باد زدن ،
آب می زد به صورتم ....

توی آن داغی ِ تند و وحشی ِ عراق ،
هیچ وقت از گرمایش فرار نکردم!!!

کفش هایم همیشه گوشه ی آن جا جا خوش میکرد و پاهایم از گرما روی سنگ های سفیـــــــــــد میسوخت ...

گرم بود ... اما همه چیز در عین ِ بلوا ،
آرام بود .....

همه جا خلوت بود ....
انگار که تنها بودم ...

نمیدانم چطور در آن آفتاب ،
پرچم گنبد را باد تکان میداد .....
گمان نمیکنم اصلا نسیمی بتواند در آن گرما بوزد ....
چه کسی تکانش میداد .... ؟؟....

چه شد به اینجا رسیدم ؟؟؟

ها !
میخواستم بگویم از گرمای تهران ،
حالم به هم میخورد ....
گرمای تهران ،
از صدتا سرما بیشتر غریبه است !!
از تابستان ِ سپری شده ام در مترو بیزارم .....
دلم نمیخواهد آدم های غریبه را ببینم ....

چرا تهران باید انقدر شلوغ باشد ....

در دلش انقدر غم و غصه و بدبختی خوابیده باشد.....


خوب است که محرم می آید ...
و من میتوانم سرم را پایین بیندازم و خودم را گوشه گیر تر از همیشه کنم و در اتاقم را جز برای تو باز نکنم .....
خوب است که محرم می آید و من میتوانم خودم را کنار تو پیدا کنم . . .

محرم که می آید
بعدش اربعین می آید ...
اربعین می آید ....


+بعد از فهمیدن این که کلمه به کلمه ی حرف ها در مترو،زیر نظر است ،

حس کردم امنیت گفتن چند جمله ی ساده را هم بین این جماعت ندارم !!!!!چه برسد بخواهم حرف خصوصی بزنم !!!!!

جداً یک فکری به حال فرهنگ مردم تهران کنید !!!

تهران ، رو به زوال است !!!

عراق ، جنگ نظامی به خودش دیده ... ما ، جنگ زده ی فرهنگی شده ایم....

کدام ویران تر است .... ؟؟؟

وز پی ِ دیدن او دادن ِ جان،کار من است ...

دوریم اما ...
هنوز میتوانم دل تنگت شوم ...
دورم اما
هنوز به خودم اجازه میدهم اسمت که می آید ، زیر و رو شوم ....

دوریم ....
اما هنوز طعم ِ شیرین ِ با تو بودن را فراموش نکرده ام ....

دوریم ... اما
هنوز برایت اشک میریزم . . .

دوریم اما ....
با خودم فکر میکنم که اگر دوباره برگشتم
چه بگویم .... ؟؟؟

دوریم ....
اما هنوز مقتل را باز میکنم ....
دوریم ‌...
اما هنوز روضه گوش میکنم .....
دوریم ...
اما هنوز برایت مینویسم .....

دوریم .... اما ...
هنوز دوستت دارم ....
عاشقانه .....

دوریم ... اما ...
چه بگویم ...؟؟؟
که هر دردی دارم از این دوری میکشم .....


بر میگردم یک‌روز ...
برای همیشه ...
پایان میدهم به نفس های حشو خودم...
خانه ام را کنارت بنا میکنم ...
پنجره اش را‌ به سمت تو باز میکنم ....
هر کسی را در این دنیا کنار میگذارم . . .
مسیر روزانه ام را تا تو می کِشم . . .

بر میگردم یک‌روزی ....
دست ِ خالی برمیگردم ...
تا تمام دست هایم را
"تو"
پُر کنی . . .


جمعه و این همه دلگیری ... ؟؟؟؟
اگر کربلا بودم
جمعه هم روزی بود به شیرینی ِ ۵ شنبه ها...!!!

این همه نوشتن میخواست .... ؟؟؟؟
دلم تنگ شده ح س ی ن ....
ت ن گ . . . .
شد یک سآل . . . .
اعوذ بالله من الدلتنگی ....من الاین یک سال !!!!!!!!

انگار که همین دیروز بود . . .
که در ورودی شهر
دست هایم را به شیشه چسبانده بودم و به زهرا گلدسته هایت را نشان میدادم . . .
انگار خوشبختی همین دیروز بود . . .
و این قانون ِ تلخ ِ دنیاست ....
روز های خوب،
زود تمام میشوند و تو میمانی با زجر‌ِ روز های تلخ ِ طولانی . . . .

بودنت حس عجیبی است که دیدن دارد ...

راه بیفت ....
کوچه های کربلا را باید "شبانه" طی کنیم ...

وقت نداریم...
باید برایت بگویم ...
باید هر چه سریعتر از این یکسال برایت بگویم....
حرف ها دارند خفه ام می کنند ...
بجنب که اگر نگویم و نشنوی،
معلوم نیست روحم با خودش چه می کند ....!!

نگاه کن تاریخ را ...
حالا تو ،
تنها کسی هستی که وقتی برایش از کربلا میخوانم،
از عمق چشم هایش
می فهمد عمق وجودم چه آتشی گرفته .....

بگذار فردا فقط مرور کنیم . . .

از همان لحظه ی اول ِ آشنایی را تا لحظه ی آخر توی اتوبوس که سرت را به شیشه چسبانده بودی و میگفتی که عاشق کنار شیشه نشستن هستی آن هم در شب ....!!

نمیدانی که مرور خاطرات عزیزت،
با عزیز ِ جآنت ،
چه لذتی دارد وصف ناشدنی ....

فردا میخواهم فقط نفست بکشم ....
بوی آشنای کربلا را میدهد چشم هایت ...

گفته بودم ... ؟؟؟؟
هارمونی ِ چشم هایت،
روسری ات و
نخل های بین الحرمین،
چقدر عکس هایت را دوست داشتنی کرده ....
درست مثل خودت ...
دوست داشتنی...
دوست داشتنی ....
دوست داشتنی .....

ای بغض فروخورده . . .

همه چیز تمام شده بود ...
مانده بود خداحافظی و بدرقه کردنش ....

با همه خداحافظی کرد ...
من ماندم فقط ...
ایستادم مقابلش ...
ب غ ض بود که حالا حمله کرده بود . . .
ازم خواست گره شنلش را ببندم ...

دستم رفت سمت بندها اما می لرزید . . .

دستم ناگهانی خیس شد ...
سرم را بالا گرفتم ...
اشک هایش بود که راه افتاده بود ....
چشم های درشتش بالاخره راه داده بودند به اشک ها ....
بغلش کردم . . .
از آن بغل ها که بین سختی های اعتکاف،
من را کناری‌کشید و آرامم کرد . . .


انگار که عزیزت را بخواهند ازت جدا کنند ....

داشتم فکر میکردم
رفیقم،
چقدر غریبانه رفت ....
چقدر دلم میخواست یک دل سیر جلوی چشم هایش اشک بریزم ....
اما از آن وقت هایی بود که :
"ای بغض فروخورده مرا مرد نگه دار .....

  تا دست خداحافظی اش را بفشارم . . . ."
.
+حس کردم دارم کوه جا به جا میکنم
وقتی بی توجه به حرف های پریسا ،
چندتا سوال روتین پرسیدم و راهی اش کردیم . . . .
.
از ته ته دلم
به ح س ی ن
سپردمت . .‌ .
پری جان ِ من ....

بیست !

بچگی تر ها (!!!)
شب ها موقع خواب باید دستش را به من می داد ....!
بچگی ها
روی پایش می خوابیدم ...
خوب به یاد دارم ...
انقدر نگاهش می کردم تا خوابم میبرد ...
مثل همه ی بچه ها!

از همان بچگی،
بودنش موقع خواب؛
آرامش بود...

تا نمی آمد،نمیخوابیدم ‌...

بد عادتم کرده ای دیگر ....

حالا که مثلا کمی بزرگ شده ام،
شب ها تا ساعت هـــــــــا بیدارم ...!
انگار که هنوز عادت نکرده ام بدون دستت بخوابم ...

می دانی ....

زندگی آن موقع ها خیلی بهتر بود ....
اندازه ی همان روزها
بهت احتیاج دارم ...
بیشتر...خیلی بیشتر ....

من میترسم از این دنیا ...
گیر افتاده ام ...

میگفت ۲۰ سالگی ؛
نقطه ی صفر است ....
هر چه فاصله میگیری ،
زندگی‌روی بدتری از خودش را به رخ میکشد ....

نمیدانم از فردا به بعد را باید چطور‌ زندگی کنم ...
چطور زندگی کنم تا وقتی روزهای نفس کشیدنم را میتکانم،
حسرت؛
دلم را پُر نکند ....

راستش را بخواهید،
هنوز به بیست نرسیده
حسرت است که از سر و رویم بالا میرود ....
میدانم که ۲۰ سآل ،
کم نیست برای "آدم" شدن ...
برای وقت هدر ندادن ....


اما
دوست دارم طور دیگری با دلم تا کنم ....
طوری که خدا را خوش بیاید . . .
او راست می گفت ...
20 سالگی ؛
نقطه ی صفر است .... !


+تولد امسال
فرق ِ دیگری دارد با سال های دیگر ...
نه ‌... ؟؟؟


+آقا من همیشه از بچگی دوست داشتم 20 سالم باشه :/
الان مغزم باور نمیکنه که 20 سالشه !!
یه کم زود از راه رسید فکر کنم !!

اندر دل من درون و بیرون همه اوست...

پدر بالای سرم ایستاده بود ...
اخم هایش در هم بود!
تا نگاهم را میدید میخندید ...

میفهمیدم که زورکی‌ میخندد تا من بیشتر از آن سکته نکنم!!!

با هر فشاری به فکّم ،
شانه ها و قفسه ی سینه ام بالا می آمد از ترس!!
دکتر شانه هایم را میخواباند ...
نمیدانست حواسش‌ را جمعِ من کند یا آن لعنتی !!

دائم حرف میزد ....
انگار که بچه ی دوساله را آرام میکند ...
_تو که دختر شجاعی بودی!!
تو از این چیزا نمیترسیدی که ...


از حرف هایش خنده ام گرفته بود ...
هم داشتم سکته میکردم هم میخواستم بخندم!
بنده ی خدا به چرت و پرت گفتن افتاده بود :/
او که از قبل مرا نمیشناخت...
چطور داشت میگفت که من شجاعم؟؟

میدانید ....
یک وقت هایی،
همین حرف های خنده دار است که آرام میکند ...
همین چرت و پرت هاست که نیاز داری ...
یکی باید توی گوشت بخواند
"تو نباید بترسی....
باید نفس عمیق بکشی..."

یادت بیندازد که "باید" نفس بکشی ....
برای این که زنده بمانی حتی وقتی قلبت زدنش کند شده و توی دهانت پُر از خون،باز هم این "جبر" است که باید نفس بکشی. . .
تازه وقتی‌ نفس عمیق‌ کشیدی تشویقت هم بکند با یک‌
"آفرین دختر‌خوب!!!"

میگویم کسی بود که حین زندگی
دائم در گوشمان همین ها را میخواند خیلی خوب بود :)
درست همان لحظه ای که از سختی ها
دهانت پر شده از خون‌.....
و تا میگویی درد دارم،
یک آمپول بی حسی خالی کند تا عصب فکت!! بلکه فقط صداهای وحشتناکش‌ را بشنوی . . .

+کمی دیر اما
مردادتان مبارک‌:)