آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

.....کناره‌گیر در دنیا، همانند کناره‌گیری کوچ‌کننده از آن،

و نگرنده به دنیا، به دیدة ترسندگان از آن،

آرزوهایت از آن (دنیا) بازداشته شده

و همت و تلاشت از آرایش‌هایش برگرفته شده،

از شادمانی‌اش به سان چشمی که بر آن چیزی بخورد و

آب‌ریــــ ـــزان

شده و بسته گردد،

چشم پوشیده و اشتیاقت در مورد آخرت شناخته شده و مشهور است.....

قسمتی از زیارت ناحیه ی مقدسه،

در وصف ثارالله ....

از زبان ِ آقای زمانمان...

.


اَللّهُمَّ یا رَبِّ نَشکوُ غَیبَةَ نَبِیّنا وَ قِلّةَ ناصِرنا،


وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنا و شِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا،


وَ وُقَوعَ الفِتَن بِنا وَ تَظاهُرَ اْلخَلْقِ عَلَیْنا،


اَللّهُمُّ صَلِّ عَلی محمّد وَ آل محمّدٍ


وَ فَرِّج ذلِکْ بِفَرَجٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ،


وَ نَصْرٍ وَ حَقٍّ تُظْهِرُهُ....

مقر فرماندهی

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

چشمم که باز شد
باورم نمی شد خواب بوده!!
باور نمیکردم هنوز دارم نفس میکشم!!

حس میکردم روحم را از جسمم به زور کَنده بودند !!

تا چند دقیقه توی حال خودم نبودم!!!!
انگار کسی یک دفعه از وسط خواب بیرون کشیده باشدم!!!


خواب دیده بودم...مثل همیشه....اما تا به حال انقدرررر مرگ را جدی نگرفته بودم!!!!

جلوی چشمم کفنم کردند.....
روحم داشت سکته میکرد ......

اما صدای قلبم را میشنیدم!!!
سرم را گذاشته بودم روی شانه های مامان....
زار میزدم ...... که من میترسم تنها باشم .....
التماس مامان میکردم که مرا تنها توی قبر رها نکنند......

دست مامان را گذاشتم روی قلبم !!!
میگفتم
ببین....ببین من قلبم داره میزنه.....چجوری همه میگن مُردم ؟؟؟؟

وسط دفن کردنم بود که بیدار شدم.....
از شنیدن صدای اذان مسجد
منتظر بودم جدی جدی بمیرم !!!!!!!
منتظر بودم عزرائیلی بیاید.......

اما هیچ نشد.....
به گمانم خدا سه تا هدف داشت از این خواب ِ دهشتناک .....

۱.اول و آخر تنهایی....تا دم مرگت هم مامانت باهات باشه
از اونجا به بعد مال خودمی....دست هیچ کس توی قبر بهت نمیرسه جز خودم...!!!

۲.فکر نکن چون قلبت داره میزنه زنده ای.....!!!!این زندگی کردنت به درد عمه ی نامحترمت میخوره :|

۳.زندگیت به یک مو بنده عزیزم...حواست باشه
همیشه دیره...و هیچ وقت
وقت نداری .....!!!
هر لحظه ممکنه برگردی...اونم دست خالی.....


درس دادن مفهومی به این میگن :|
اساتید یاد بگیرن :/

عاکف...
۲۴ آذر ۹۵ ، ۰۹:۰۰

خودکارم را لای کلاسورم فرو کردم و تحقیقم را کوبیدم روی میز آقای خانی و کلاس را ترک کردم !!!!
دیگر سر گذاشتن روی میز فایده ای نداشت !!!
احساس می کردم فضای کلاس برای نفس کشیدن کافی نیست !!!
یک کلاس 60 نفره...استادی که زیادی محبوب جا افتاده...آن هم فقط به خاطر راه آمدنش با دانشجو و یک سری غرغر کردن سر کلاس !!!


از استاد های غرغرو حالم به هم میخورد !!!

استاد غرغرو

مته ی اعصاب است!!نه استاد!!!!


تحمل کردم...تحمل کردم....تا رسید به جمله ی

"اصل بی طرفی:نباید در قانونگذاری معیار های ایدئولوژیک،اقتصادی و سیاسی رو در نظر بگیری!!مشکل قانون ایران،اسلامی بودن اداره است!!!!!"

این جمله اش را نوشتم ،کنارش فلش زدم بدو بیراه بار ِ جمله اش کردم و ..... !


مستقیم رفتم سر کلاس دکتر غلامی نشستم...هوای سالن ِ کلاسش

انگار که تمیز باشد !!!! خفه ات نمی کند !!!!!

دکتر آمد....شروع کرد 4 ساعت به حرف زدن و من مثل میخ حتی گردنم را هم تکان ندادم !!!

کلاس تمام شد ... حس کردم کمی آرامم .....


این چرخه ی هـــــــــــــــــــــــــــــر هفته ی من است .... !!!!!

از یکشنبه که کلاس ها شروع میشود،

حرف شنیدن هم شروع میشود !!!!!

سر کلاس های بین الملل

ســ ـــــــــــــــر تـــــــــــــــــا پـــــــــــــ ــــــــــــــــــا

سوال می شوم !!!!

تا آخرین کلاس قبل کلاس او ،

پُـــ ـــــــــــــــــــــــر میشوم !!!

و در حالت ِ کاملا سرریز شده سر کلاسش می نشینم !!!!!


گاهی به جمعیت پشت سرم نگاه می کنم .....

تک و توک رفقایم را میبینم که هم درد من،

دستشان را زده اند زیر چانه هایشان و متاسفانه به استاد خیره اند !!!


هر روز کیلوکیلو

خـــــــــــــــــــون ِ دل می خوریم !!!

و برایم عجیب است که با این وجود دست نمی کشیم....!

بعد کلاس ها من راهی نهاد می شوم ،

زهرا و فاطمه و محدثه راهی بسیج.....

زینب راهی کلاس های آقای جاودان.....

معصومه به سمت کانون قرآن....


نمی دانم چه جــــآنی داریم که کم نمی آوریم !!!!

و نمی دانم....

چه جــــــــــــــــــــــــــــــآنی داری که کل این کره ی خاکی را می بینی و

باز هم امید داری به برگشتن ..... !!!

راستش ته ِ امید ِ ما هم به تـــــــــــــــــــــــــــو ختمــ می شود...... !!



یک روزی بر میگردی....ما دیگر غریب نمی مانیمــ ..........

تو دیگر غریب نمی مانی ..........

یک روزی

"حسین" بودنت را به رخ ِ عالمیان می کشی.....

این بار روی دوپای مبارکت می ایستی

و "اناالمهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدی"

میخوانی ...... !



یک روزی بر میگردی ............


+غر نزدم ها ...........

صرفا سفره ی دلم بود که ناگهانی پهن شد !!!!

اگر نه دانشگاه برای من بهترین جای دنیاست .......

راستی...


صبح ِ جمعه ی بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرفی ِ اولین روز از هزار و صدمین سالگرد امامتت

به خــــــیر باشد الهی .....

الهی تا ظهر نشده

بـــ ــــرگردی. . . . . !


عاکف...
۱۹ آذر ۹۵ ، ۱۰:۰۰ ۰ نظر

به جرئت میگویم که از هیچ چیز اندازه ی مترو بیزار نیستم ....

توی مترو ، فرهنگ جامعه کاملا نمایان است ......

خواص اگر به خودشان زحمت دهند و سری بزنند ، عوام را به راحتی می بینند ........

چهره ی یک سری فروشنده ها
غم را در دلت میکارد ....

بچه های کوچولو...

پیرزنی که دلت میخواهد بلند شوی تا او بنشیند...

مرد نابینایی که راهنمایش دختر بچه ی کوچکش است.....

آن روز پسر بچه ای را دیدم....انقدر ناز بود که دلم میخواست فقط نگاهش
کنم.....هیچ حرفی نمیزد....

فقط با جعبه ی آدامس هایش راه می رفت
بین مردم....

و ما مردم ؛

انگار که نمایشگاه آمده باشیم...چقدر بی تفاوت شده ایم...

چقدر سِـــــــــــــــر شده ایم..........


چهره ی پسر بچه مرا یاد اختلاسی انداخت که معوقه شده بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یاد ماشین های رنگ و وارنگی که از پارکینگ دانشکده نمایشگاه ماشین ساخته اند ...!!!!!
یاد ولخرجی های خودم!!!


چهره ی پسربچه

حرف های زیادی داشت .......

خاطرات زیادی را مرور میکرد ......

جهادی را یادم آورد....صد رحمت به بچه های جهادی!!!

حداقل گیر ِ مردم شهر نبودند....دستشان جلوی کسی دراز نبود!

گیر ِ زندگی شهری نبودند .... ! تفریحشان بالارفتن از دیوارهای روستا بود و

کتک زدن دختر ها !!!!!!!!!!!!!!

بی خبر از همـــــــــــه جا ..... اما بیچاره بچه ای که از همه جا باخبر است ..... !!


توی پرانتز عرض کنم :

اما وقتی می آیند و آلات حرام می فروشند.....
قبلا توی دلم آرزو میکردم تک تکشان را خدا از روی زمین بردارد!!!
دکتر غلامی آن روز میگفت برای اینجور آدم ها نفرین نکنید...

دعا کنید... مُـــــــــــــــردم تا توانستم برای زنی که داشت هزار جور حرف مفت
پشت سر و توی روی محجبه ها می زد دعا کنم!!!!!!!

خوب بودن هم گاهی سخت است هااااا ..... !!!!

.

.

همه چیز نوشت :

میگویم آقا جان ...

هــــوای آمــــــــــــــــــــــدن نداری .... ؟؟؟؟؟

عاکف...
۱۵ آذر ۹۵ ، ۲۰:۵۵

بـــــــــــهشتی ،
هنوز داغــــــــــــدار ِ توست ....

این بار
"دیده ام که می گویم"....!


هر طرف ِ بــــــهـــــــشت را بچرخی ،
چهره ات دارد میان گل هایش می خـــــــــــندد ......

گاهی هم ....
خندان
ایستاده ای بالای سکوی دانشکده ی هسته ای و
آن پیرهن کرم رنگ را به تن داری و دست هایت دارند
ع ش ق
یاد می دهند .....

هر طرف ِ بــهشـــــــــتی را نگاه کنی
حکایت از تــــــــــــــــــــــــو دارد...

اما...ساختمان شهید...میدان شهید....خوابگاه شهید...همسر شهید...دانشکده ی شهید....

هیچکدام جای خودت را نمیگیرد.....

و ما دانشجویان ِ راهـــــــــــــــــــت می مانیم .....

راهت را در بهشتت ادامه می دهیم ......

و این وظیفه ای که بر دوش ما بهشتیان گذاشتی،

تمام فلسفه ی ریخته شدن خون توست....


خونت را زنده نگه می داریم....


به پاس داشتنت به راهت وفادار می مانیم.....


و تا عمر داریم یادمان نمیرود
که در بهشت ما
دانشکده ای
"استاد" از دست داد .........


تا من ِ دانشجوی دانشکده ی رو به رویی (!!!)
درس بخوانم ....... و بفهمم چرا می خوانم.... !!!

+پارسال این موقع

نجــــــــــف بودم....بی قرار ِ کربلاء ..... !!!

صبر ِ پیاده رفتن نبود حتی ..... !!!!

عاکف...
۰۸ آذر ۹۵ ، ۱۱:۳۰ ۱۰ نظر