آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

.....کناره‌گیر در دنیا، همانند کناره‌گیری کوچ‌کننده از آن،

و نگرنده به دنیا، به دیدة ترسندگان از آن،

آرزوهایت از آن (دنیا) بازداشته شده

و همت و تلاشت از آرایش‌هایش برگرفته شده،

از شادمانی‌اش به سان چشمی که بر آن چیزی بخورد و

آب‌ریــــ ـــزان

شده و بسته گردد،

چشم پوشیده و اشتیاقت در مورد آخرت شناخته شده و مشهور است.....

قسمتی از زیارت ناحیه ی مقدسه،

در وصف ثارالله ....

از زبان ِ آقای زمانمان...

.


اَللّهُمَّ یا رَبِّ نَشکوُ غَیبَةَ نَبِیّنا وَ قِلّةَ ناصِرنا،


وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنا و شِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا،


وَ وُقَوعَ الفِتَن بِنا وَ تَظاهُرَ اْلخَلْقِ عَلَیْنا،


اَللّهُمُّ صَلِّ عَلی محمّد وَ آل محمّدٍ


وَ فَرِّج ذلِکْ بِفَرَجٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ،


وَ نَصْرٍ وَ حَقٍّ تُظْهِرُهُ....

پیوندهای روزانه

مقر فرماندهی

خسته نمیشم از دیدن زندگیشون ....

همیشه با خودم فکر میکنم لیلا چقدر خوش بخته ....

اصلا یه وقتایی حس میکنم لیلایی ام که هنوز به محمدش نرسیده ....

لیلای سر به هوا که یک عمر فقط خوش گذرونده و گاها غصه خورده ... بدون خدا !!!

محمد،
هم رفیق لیلا بود و هم همدمش .....

محمد
شد "کل" زندگی لیلا ......!
شد تمام هست و نیست لیلا ......

اسمشو بذار معجزه ....



آرامش محمد
توی هر خونه ای باشه
خونه آروم میگیره ....

اینجور محمد ها
کم پیدا میشن .....

هم خونه ی مخلص
کم پیدا میشه ....

حتی توی همون خونه ی کوچیک توی امامزاده ...
که هر صبح باید به شمعدونی هاش آب بدی ...
صدای حوض، همسایه ات باشه ....

و پنجره ی بزرگ خونه
روزنه ی نور زندگیت با محمد .....

زندگی با امثال محمد
دل آدمو قرص میکنه ....

و فقط در یک صورت ممکنه دلت بلرزه...
اونم وقتیه که محمدت دیگه نباشه ....
نبودن محمد سیاه و بودنش سفید...و هیچ نقطه ی خاکستری ای وجود نداره ... !!!


+ببین محمد ....

_میخوای بریم با هم شام درست کنیم ؟؟

+باشه صبر کن یه لحظه...من....

_نه ! بعد شام با هم صحبت میکنیم دیگه !

+می خواستم یه توضیحی بهت بدم ....

_توضیح نداره لیلا جان ! عزیز من ! شما همسر منی !

+میدونم...

_نه نمیدونی ! اگر نه اما و ولی نمیاوردی !

+آخه ....

_شما همسر منی ، میدونی این ینی چی ؟

ینی این که من عین تخم چشمام بهت اعتماد دارم ،

مثل همین روشنی روز بهت اعتماد دارم !

لیلا جان...تو مثل این آب پاکی برای من ...

فقط خواهشم اینه که به هیچ دلیلی ،

نه به خاطر هیچ کس دیگه ای ؛

نه به خاطر این که من چی فکر میکنم ،

"تو" به هم نریز ....

نه که گذشتت برای من مهم نباشه !چرا مهم هست !

ولی یه چیزایی مهم تره ....

مثل این که شما دلت پاکه ...

با من صادقی ....


فقط یه خواهشی ازت دارم


"جـــــــآن ِ محمـــــــــــــــــد

همینجوری بمون ..... "

عــ ـاکـ ـف ...
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۰۶ ۵ نظر

مصاحبه ها

طولانی بود ..

خسته شدم ...

رفتم حیاط تا بچرخم !

بوی عــــــــــود

راهم را به جایی برد که هنوز مبهوتم ....

چراغ نداشت ....

فقط یک محراب با نور ســــــــــــبز برق می زد ...

ترسیدم ...!

نمی دانستم کجا وارد شدم !!

سالن بسیار بزرگ بود ....

چشمم چیزی دید

شبیه داخل ضــــــــــــــــــــــــــــریح ح س ی ن ........

چوبی . . .

با نور قـــــــــــــــــــــــــــــــرمـــــــــــــــــــــــــــــــز . . . . . . .



تابوت شهید . . .

تابوت شهید "ها"......


گنگ . . . .

گیج . . .

خ س ت ه . . . .



تازه یادم آمد که اگر اینجا معراج الشهداست ،

قطعا شهیدی هم گوشه اش باید خوابیده باشد . . .



من با این همه شهید

زیر یک سقف بزرگ

ت ن ه ا بودم . . .

نه کسی بود تا عقبم بکشد

و نه کسی بود تا بخواهم به خاطرش کنار بروم . . .

چقدر دلم آرام گرفت...وقتی یک چیزی بهم میگفت فعلا این چندتا شهید

"مــــــال تو...گوش شنوا برای د ر د های تو....."


تابوتشان

عطر حــ ــــــــــــــــــرم داشت  . . . .

تابوتشان

نشان از سحر جمعه ی کربلا داشت . . .

همان سحری که عکسش دل می برد از عمق وجودت ...

و بودنت آن جا زوایای روحت را انقدر می تراشد تا از آن شش گوشه بسازد و دیگر نتوانی جدای از شش گوشه اش زندگی کنی ....


یادم آمد جنوب را . . . .

که

خاکش چطور پابندم کرد . . . . .

قلبم

اینجور یادآوری ها را دوست ندارد .....

برای قلبم

تحمل خیلی چیزها

سنگین شده . . .

قلبم حوصله اش سر آمده .....


درد دوری

دست گذاشته روی گلویش .....

ن ف س را ازش گرفته . . . . .

+
نمی دانم
توی این وضعیت چطور بی فکر
تصمیم گرفتم و تصمیمم جدی شد ....

عــ ـاکـ ـف ...
۲۷ دی ۹۵ ، ۲۰:۱۳ ۸ نظر

هر کسی یک تعریفی دارد ....

تا "دلت" کدام را بخواهد .....

یک نفر به ناگاه جلوی در اتاقت سبز میشود و با لبخندش بهت می قبولاند که هست .... !!

یکی هر از گاهی پیام میدهد ....

یکی در این روزهای مجازی عکس چند سال پیشتان را میگذارد و روی عکس تگت می کند و می فهمی که او هست ...


یکی از دور فقط به تماشایت می ایستد و تا برمیگردی نگاهش کنی دست خداحافظی تکان می دهد و می رود و این یعنی فقط میخواسته بگوید که

هست ..... !!!


یکی برایت اخم میکند و غر میزند از کم پیدایی هایت و این ناراحتی اش یعنی که هست .... !!!

یکی را هم خود به خود هر روز میبینی ....و این قهرا به معنای "بودن" نیست .... !!
روزانه صدها نفر را میبینم که حتی شاید گاهی دلم هم نخواهد که ببینم ..... !!!!

دنیا این طور است ..... !!!


حتـــی

کسی را میشناسم که در اروند پشتش را کرد و برای "عکس نینداختن" از پیش من رفت....!!!!!

اما هنوز میگوید که در اروند پیش من بوده ....!!!!!!

حتی اگر حوصله اش را داشته باشی و دست به چک کردن آی پی های ثبت شده در وبلاگت بزنی
می فهمی که شاید کسی یک سال با تو در یک وبلاگ روزمره زندگی می کرده ..... !!


کسانی هم هستند که جوری بودن هایشان را زهرت می کنند ، که ته دلت خدا خدا می کنی هیچ وقت نباشند !!!!!!


گاهی هم مینشینی توی راهروی دانشکده روی صندلی و کسی می آید می نشیند کنارت و هیچ حرفی نمیزند !!

بعد هم بلند می شود و میرود !! و وقتی تو در بهت نگاهش می کنی؛

میگوید "فقط میخواستم ببینمت!!!!"


یک وقتی هم هست ،

که بالاخره وقت با رفیق ِ کربلایی "بودن" پیدا می کنی .... !!

که دستت را میگیرد و میگوید باشه با اتوبوس میام که با هم بریم .... !!

و خدا برای بیشتر با هم بودن، ما را به اتوبوس نمی رساند و مجبور می شویم از راه او برویم .... :)



تمام این انواع و اقسام بودن ها شاید گاهی دلگرمی بدهد .....
اما ....
تا دل خودت
کدام مدلش را بخواهد ...... !!!!

آدم گاهی دوست دارد خودش انتخاب کند چه کسی

چطور

"باشد" .... !


گاهی بودن یعنی دیدن کسی...

گاهی یعنی لبخند ...

گاهی یعنی تکان دادن دست ....!

گاهی یعنی یک پیام خالی .... !!!!

گاهی بودن یعنی "نبودن ...." ..... !!!

گاهی باید نباشی تا طرفت بفهمد که یک زمانی "بودی" .... !

گاهی یعنی قدم زدن ......

گاهی هم یعنی حرف زدن پشت تلفن .... !!!



+خودم ،

بودن هایم را از "ح س ی ن" یادگرفتم .... !

که همــــــــــــــیشه "هست" .... حتی برای نامردترین عاشقش .....

همیشه دعایش پشت سرم "هست" ....

همیشه گوش شنوا برای شنیدن حرف هایم .....

گاه و بی گاه هم صدایم می زند تا ببیند چهره ی خسته امــ را ..... !!!


مثل او "بودن" که کار هیچ بنی بشری نیست ....

اما همیشه تمام تلاشم را کرده ام ...

که مبادا جایی کم بگذارم .... !!

و هیچ وقت بودن و نبودنم را یکنواخت نکنم .... !

عــ ـاکـ ـف ...
۱۶ دی ۹۵ ، ۱۱:۰۹

چشمم را که می بندم ، یاد خواب دیشب آرامم میکند ....


چقدر حیف شد که خواب دیشب
انقدر کوتاه بود ......

همان روسری ســ ــــــــــــــــــبزی که نجف سرت بود را پوشیده بودی ....
دوباره هماهنگی روسری و چشمانت .......

نشستی .... دورمان پُر بود از افرادی که دیدنشان برایم
نمایانگر خیلی از مشکلاتم بود ....با دیدنشان حالم خراب شد .....
درست مثل همان روز ،
بغلم کردی ....
توی گوشت التماس کردم دعــــــــــآ را .......

حالم به آنی تغییر کرد ......
هنوز میان آن آدم ها بودیم....
همان ها بودند اما دیگر برایم مهم نبود....
کسی از کنارم رد شد که از یک بار دیدنش هم واهمه دارم!!
دستم را که در دستت بود فشار دادی .....
با این فشار؛
بهم اطمینان دادی.......

پشتم محکم شد .......
نمیدانی چقــــــــــــدر حال خوب را توی خواب حس کردم.....
نمیدانی چقدررر دلتنگت شدم ..........


و این را اتفاقا "میدانی"......
که وقتی زندگی ات یک مقداری از آن روالی که میخواستی خارج شده،چقدر به بعضی افراد احتیاج پیدا می کنی....

شاید باور نکنی....که احتیاج دارم یک بار دیگر
از "چــــــــشـــــــــــــــــــم" برایم بگویی........
درست همان وقتی که همــــــــــــه خوابند جز ما ......

.

.
ته ِ خواب.....
هر دویمان
روسری ســــــــــبـــــــــــــــــــــــــــــز ِ خادمین اعتکاف پارسال سرمان بود .....

ته خواب ،
حالم
خوب شد
از خواب.......

خواب خوب،

نعمت است....

تو را در خواب دیدن 

نعمت ترین ِ نعمت هاست....

از ح س ی ن 

بار ها و بارها دست بوسی میکنم....

که "تو" را هدیه داد برای روز هایی که ازش دورم....


+فردا را که میدانی تا چه حد سرنوشت ساز اســـت .... ؟!؟!؟
سبـــــــــــــزی ِ خوابم را
میگذارم به پای خبر خوب ......

عــ ـاکـ ـف ...
۰۷ دی ۹۵ ، ۲۲:۴۰

چشمم که باز شد
باورم نمی شد خواب بوده!!
باور نمیکردم هنوز دارم نفس میکشم!!

حس میکردم روحم را از جسمم به زور کَنده بودند !!

تا چند دقیقه توی حال خودم نبودم!!!!
انگار کسی یک دفعه از وسط خواب بیرون کشیده باشدم!!!


خواب دیده بودم...مثل همیشه....اما تا به حال انقدرررر مرگ را جدی نگرفته بودم!!!!

جلوی چشمم کفنم کردند.....
روحم داشت سکته میکرد ......

اما صدای قلبم را میشنیدم!!!
سرم را گذاشته بودم روی شانه های مامان....
زار میزدم ...... که من میترسم تنها باشم .....
التماس مامان میکردم که مرا تنها توی قبر رها نکنند......

دست مامان را گذاشتم روی قلبم !!!
میگفتم
ببین....ببین من قلبم داره میزنه.....چجوری همه میگن مُردم ؟؟؟؟

وسط دفن کردنم بود که بیدار شدم.....
از شنیدن صدای اذان مسجد
منتظر بودم جدی جدی بمیرم !!!!!!!
منتظر بودم عزرائیلی بیاید.......

اما هیچ نشد.....
به گمانم خدا سه تا هدف داشت از این خواب ِ دهشتناک .....

۱.اول و آخر تنهایی....تا دم مرگت هم مامانت باهات باشه
از اونجا به بعد مال خودمی....دست هیچ کس توی قبر بهت نمیرسه جز خودم...!!!

۲.فکر نکن چون قلبت داره میزنه زنده ای.....!!!!این زندگی کردنت به درد عمه ی نامحترمت میخوره :|

۳.زندگیت به یک مو بنده عزیزم...حواست باشه
همیشه دیره...و هیچ وقت
وقت نداری .....!!!
هر لحظه ممکنه برگردی...اونم دست خالی.....


درس دادن مفهومی به این میگن :|
اساتید یاد بگیرن :/

عــ ـاکـ ـف ...
۲۴ آذر ۹۵ ، ۰۹:۰۰

خودکارم را لای کلاسورم فرو کردم و تحقیقم را کوبیدم روی میز آقای خانی و کلاس را ترک کردم !!!!
دیگر سر گذاشتن روی میز فایده ای نداشت !!!
احساس می کردم فضای کلاس برای نفس کشیدن کافی نیست !!!
یک کلاس 60 نفره...استادی که زیادی محبوب جا افتاده...آن هم فقط به خاطر راه آمدنش با دانشجو و یک سری غرغر کردن سر کلاس !!!


از استاد های غرغرو حالم به هم میخورد !!!

استاد غرغرو

مته ی اعصاب است!!نه استاد!!!!


تحمل کردم...تحمل کردم....تا رسید به جمله ی

"اصل بی طرفی:نباید در قانونگذاری معیار های ایدئولوژیک،اقتصادی و سیاسی رو در نظر بگیری!!مشکل قانون ایران،اسلامی بودن اداره است!!!!!"

این جمله اش را نوشتم ،کنارش فلش زدم بدو بیراه بار ِ جمله اش کردم و ..... !


مستقیم رفتم سر کلاس دکتر غلامی نشستم...هوای سالن ِ کلاسش

انگار که تمیز باشد !!!! خفه ات نمی کند !!!!!

دکتر آمد....شروع کرد 4 ساعت به حرف زدن و من مثل میخ حتی گردنم را هم تکان ندادم !!!

کلاس تمام شد ... حس کردم کمی آرامم .....


این چرخه ی هـــــــــــــــــــــــــــــر هفته ی من است .... !!!!!

از یکشنبه که کلاس ها شروع میشود،

حرف شنیدن هم شروع میشود !!!!!

سر کلاس های بین الملل

ســ ـــــــــــــــر تـــــــــــــــــا پـــــــــــــ ــــــــــــــــــا

سوال می شوم !!!!

تا آخرین کلاس قبل کلاس او ،

پُـــ ـــــــــــــــــــــــر میشوم !!!

و در حالت ِ کاملا سرریز شده سر کلاسش می نشینم !!!!!


گاهی به جمعیت پشت سرم نگاه می کنم .....

تک و توک رفقایم را میبینم که هم درد من،

دستشان را زده اند زیر چانه هایشان و متاسفانه به استاد خیره اند !!!


هر روز کیلوکیلو

خـــــــــــــــــــون ِ دل می خوریم !!!

و برایم عجیب است که با این وجود دست نمی کشیم....!

بعد کلاس ها من راهی نهاد می شوم ،

زهرا و فاطمه و محدثه راهی بسیج.....

زینب راهی کلاس های آقای جاودان.....

معصومه به سمت کانون قرآن....


نمی دانم چه جــــآنی داریم که کم نمی آوریم !!!!

و نمی دانم....

چه جــــــــــــــــــــــــــــــآنی داری که کل این کره ی خاکی را می بینی و

باز هم امید داری به برگشتن ..... !!!

راستش ته ِ امید ِ ما هم به تـــــــــــــــــــــــــــو ختمــ می شود...... !!



یک روزی بر میگردی....ما دیگر غریب نمی مانیمــ ..........

تو دیگر غریب نمی مانی ..........

یک روزی

"حسین" بودنت را به رخ ِ عالمیان می کشی.....

این بار روی دوپای مبارکت می ایستی

و "اناالمهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدی"

میخوانی ...... !



یک روزی بر میگردی ............


+غر نزدم ها ...........

صرفا سفره ی دلم بود که ناگهانی پهن شد !!!!

اگر نه دانشگاه برای من بهترین جای دنیاست .......

راستی...


صبح ِ جمعه ی بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرفی ِ اولین روز از هزار و صدمین سالگرد امامتت

به خــــــیر باشد الهی .....

الهی تا ظهر نشده

بـــ ــــرگردی. . . . . !


عــ ـاکـ ـف ...
۱۹ آذر ۹۵ ، ۱۰:۰۰ ۰ نظر

به جرئت میگویم که از هیچ چیز اندازه ی مترو بیزار نیستم ....

توی مترو ، فرهنگ جامعه کاملا نمایان است ......

خواص اگر به خودشان زحمت دهند و سری بزنند ، عوام را به راحتی می بینند ........

چهره ی یک سری فروشنده ها
غم را در دلت میکارد ....

بچه های کوچولو...

پیرزنی که دلت میخواهد بلند شوی تا او بنشیند...

مرد نابینایی که راهنمایش دختر بچه ی کوچکش است.....

آن روز پسر بچه ای را دیدم....انقدر ناز بود که دلم میخواست فقط نگاهش
کنم.....هیچ حرفی نمیزد....

فقط با جعبه ی آدامس هایش راه می رفت
بین مردم....

و ما مردم ؛

انگار که نمایشگاه آمده باشیم...چقدر بی تفاوت شده ایم...

چقدر سِـــــــــــــــر شده ایم..........


چهره ی پسر بچه مرا یاد اختلاسی انداخت که معوقه شده بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یاد ماشین های رنگ و وارنگی که از پارکینگ دانشکده نمایشگاه ماشین ساخته اند ...!!!!!
یاد ولخرجی های خودم!!!


چهره ی پسربچه

حرف های زیادی داشت .......

خاطرات زیادی را مرور میکرد ......

جهادی را یادم آورد....صد رحمت به بچه های جهادی!!!

حداقل گیر ِ مردم شهر نبودند....دستشان جلوی کسی دراز نبود!

گیر ِ زندگی شهری نبودند .... ! تفریحشان بالارفتن از دیوارهای روستا بود و

کتک زدن دختر ها !!!!!!!!!!!!!!

بی خبر از همـــــــــــه جا ..... اما بیچاره بچه ای که از همه جا باخبر است ..... !!


توی پرانتز عرض کنم :

اما وقتی می آیند و آلات حرام می فروشند.....
قبلا توی دلم آرزو میکردم تک تکشان را خدا از روی زمین بردارد!!!
دکتر غلامی آن روز میگفت برای اینجور آدم ها نفرین نکنید...

دعا کنید... مُـــــــــــــــردم تا توانستم برای زنی که داشت هزار جور حرف مفت
پشت سر و توی روی محجبه ها می زد دعا کنم!!!!!!!

خوب بودن هم گاهی سخت است هااااا ..... !!!!

.

.

همه چیز نوشت :

میگویم آقا جان ...

هــــوای آمــــــــــــــــــــــدن نداری .... ؟؟؟؟؟

عــ ـاکـ ـف ...
۱۵ آذر ۹۵ ، ۲۰:۵۵

بـــــــــــهشتی ،
هنوز داغــــــــــــدار ِ توست ....

این بار
"دیده ام که می گویم"....!


هر طرف ِ بــــــهـــــــشت را بچرخی ،
چهره ات دارد میان گل هایش می خـــــــــــندد ......

گاهی هم ....
خندان
ایستاده ای بالای سکوی دانشکده ی هسته ای و
آن پیرهن کرم رنگ را به تن داری و دست هایت دارند
ع ش ق
یاد می دهند .....

هر طرف ِ بــهشـــــــــتی را نگاه کنی
حکایت از تــــــــــــــــــــــــو دارد...

اما...ساختمان شهید...میدان شهید....خوابگاه شهید...همسر شهید...دانشکده ی شهید....

هیچکدام جای خودت را نمیگیرد.....

و ما دانشجویان ِ راهـــــــــــــــــــت می مانیم .....

راهت را در بهشتت ادامه می دهیم ......

و این وظیفه ای که بر دوش ما بهشتیان گذاشتی،

تمام فلسفه ی ریخته شدن خون توست....


خونت را زنده نگه می داریم....


به پاس داشتنت به راهت وفادار می مانیم.....


و تا عمر داریم یادمان نمیرود
که در بهشت ما
دانشکده ای
"استاد" از دست داد .........


تا من ِ دانشجوی دانشکده ی رو به رویی (!!!)
درس بخوانم ....... و بفهمم چرا می خوانم.... !!!

+پارسال این موقع

نجــــــــــف بودم....بی قرار ِ کربلاء ..... !!!

صبر ِ پیاده رفتن نبود حتی ..... !!!!

عــ ـاکـ ـف ...
۰۸ آذر ۹۵ ، ۱۱:۳۰ ۱۰ نظر

نجــــــــــــــمه...دختری خوشگل...کوچولو...باهوش....
زرنگ....

سوگلی کلاس من !!!

زیر درخت ها نشسته بودیم و داشتیم از امام حسین حرف میزدیم!


کربلا برایشان،
به غیر ممکنی بهشت برای من بود !!!


هنوز یک هفته نشده بود که من از کربلا برگشته بودم !


عکسی را که صبح جمعه انداخته بودم نشانشان دادم...


نجمه بهتش برده بود....


دقیق نگاهش کردم....داشت گریه می کرد !!!


_خاله...من دلم امام حسینو می خواد !!

+دل منم می خواد....

_تا حالا دیدیش.... ؟؟

+یه وقتایی....

_منم دیدم...توی خوابم یه بار اومد ....ولی دیگه نیومد !!

+وقتی دیگه تو خواب ندیدیش
یعنی توی بیداری هرروز میبینیش ..... حواستو جمع کنی پیداش می کنی....


اشک ریختن ِ مظلومانه اش را یادم نمی رود .....

نجمه

"هیچ" چیز از امام حسین نمیدانست....از کربلا نمی دانست....

فقط وقتی عکس گنبد را دید

روحش پر کشید .....

و این جا بود که فطری بودنت را دیدم .....

ذاتی بودنت را دیدم....

دیدم که خدا چطور روحت را در تک تک بندگانش کاشته ....



حسین(ع) با کـ ــربلای خود به رسول خدا(ص) عرضه داشت:

«یا رسول الله، من فطرت امت تو را تا قیامت روشن می‌کنم. کافی است کسی از کنار کربلای من کمی عبور کند...»


و وقتی به محل اسکان برگشتم ،

روی تخته ی دلنوشته های جهادیون ِ مقرب ِ بهشتی نوشتم


"نجمه ،

        عکست را دید .....

                         و سوخت ...........

                                     من که خودت را دیده ام

                                                 الان باید مــــــــــــــــــرده باشم ..... !!!

                                                                                                  نفس هایم را نشمار..........


                                                       نگاه کن به روحم که دیگر مال خودم نیست......... !!!!"

عــ ـاکـ ـف ...
۳۰ آبان ۹۵ ، ۱۵:۰۲ ۱۱ نظر

داشتم عکس های اینستای گرام را تند و تند لایک می کردم
سر یک عکسی
موبایل هنگ کرد انگار !!
رد نمیکرد عکس را ....
عکس را دقیق شدم....
می دانی کجا بود . . . ؟؟؟؟
همانجایی که گمت کردم.....

بگذار زاویه ی داستان را عوض کنم .... !!

این زهرای من
سید است و مستقیم
می رسد به امام کاظم ......
توی کاظمین
حالی داشت که هیچ کجا این حال را درش ندیدم ....
قرارمان شد بعد از نماز
همانجایی که او نشسته بود .....
یک دور حرم را دور زدم....دیدم هنوز نشسته جلوی در ....
از صورتش فقط چشم هایش معلوم بود ........
حسرت عجیبی توی چشمش دیدم .....
از کنارش عبور کردم.....
دستش را یک ثانیه گرفتم...یخ کرده بود .....
پوست سفیدش
سفید تر شده بود ....

چیزی نگفتم...
رد شدم....
رد شدم و وقتی برگشتم
پیدایش نکردم....
چقدر دور صحن چرخیدم...اما نبود . . .
بعد از یک ساعت و نیم گشتن دنبالش
رضایت دادم که برگردم هتل....
دلهره داشتم....زهرا هیچ کجا را بلد نبود...
جوری که من می بردم می نشاندمش گوشه ی حرم
دوباره هم برمیگشتم همانجا دنبالش!!!!!
رسیدم هتل...
دیدم نشسته روی تخت و مثل همیشه لبخند!!!

خراب شدم روی سرش!!!
از این آرامشش اعصابم به هم ریخت !!!
یک جمله گفت .... تکان خوردم....!!!
_فاطمه جان...آدم که توی شهر پدرش گم نمیشه....

آره خب....
آدم توی شهرش که گم نمیشه...
مگه من تو کربلا گم شدم...؟؟؟؟مگه اون شب اون همه تو
کوچه پس کوچه ها رفتیم گم شدیم؟؟؟؟
اصلا مگه میذارن توی شهر خودت گم بشی .... ؟؟
مگه حسین
حواسش به من نبود....؟؟؟
الان هم که انقدر با خودم درگیر شده بودم
تو رو فرستاد سر وقتم........
تورو
چشماتو ......
که یادگار شهرشه....میراث حرمشه......

تو رو ....
دستاتو .......
گه گره خورده به درهای حرمش........
این چند روز
یه نفس عمیق کشیدم تو هوات ......
این نفسا
بوی کربلآ
می ده .........

عــ ـاکـ ـف ...
۲۸ آبان ۹۵ ، ۲۲:۳۸
عــ ـاکـ ـف ...
۲۴ آبان ۹۵ ، ۰۸:۴۶

اصلا از همان اولش

با سختی انسش دادند .....

حاج آقای اصفهانی....

همان سال های اول ازدواجش

از پولدار های تهران بود ....

اما یک جای زندگی می لنگید .....

درد ِ بی فرزندی

سآل ها گریبانش را گرفته بود ......

دست آخر هم

رفیق ما را از پرورشگاه آورند ......

(زهرا خودش هنوز این را نمی داند!!)


زهرا که آمد چند سالی زندگیشان آرام گرفت....

تا گرد ِ پای ورشکستگی

دودمان زندگی را به باد داد ......

باز هم چند سال گذشت ....

رسید دوباره روزی که آرامش برگشت .....


خبر آوردند ......

و چرخه ی ورشکستگی برگشت ......

توی همین گیر و دار بی پولی ها برای مردی که آن طور اعیانی زندگی می کرد بود که دوباره خبری آوردند .......

بوی مرگ....خبر از سرطان ........

روز به روز لاغر تر ..... نحیف تر ......

هچ چیز از شانه های ۴ تایی اش نمانده بود .......

در گیر و دار همین حال بد آقای اصفهانی بود که دوباره خبری آوردند .....


خبر از سرطانی دیگر ....... این بار

مادر ِ زهرا ........

مدت هآ

زن و شوهر توی تب ِ سرطان سوختند ........


و زهرآ

آب

شد . . .

جلوی چشم من . . . . . .

بدهی های بالا آمده....طلبکار های همیشه پشت در .........

مادری که خودش دست و پا می زد در مریضی ای که همسرش در آن

دیشب جــــــــــــــــــــــــــــــــآن داد ............

خوب یادم است....که بدو بدو می رفت شیمی درمانی و بر میگشت تا شوهرش در خانه تنها نماند......



روز های آخر رفتیم دیدنش....

توده های سرطانی

این بار به مغزش حمله کرده بود ..... هیچ نمی فهمید ........

مرده بود انگار .........

کارش به جایی رسیده بود که دکتر "تــریاک" را درمانش کرده بود!!!!

خونریزی های وحشتناک

از پا درش آورد ........



اما .....

الان نه حال زهرا را می دانم.......نه مادرش را ...........


برای مهمانی امام حسن بابا

رفتیم تا حضورا دعوتشان کنیم.....

مادرش قبول نمی کرد.....

انقدر اصرار کردم تا روسری اش را در آورد ........

شیمی درمانی ازش مررررد ساخته بود .....

ابروهایش را مداد کشیده بود ...

پوستش تیره شده بود .......

گفتم بیا ...... با رو سری بیا!!!!

آمد....به احترامش

همه روسری سر کردیم....مبادا حس ِ ناهمرنگی بهش دست دهد .......



حالا

باید به احترام زهرا

مشـــــــــــــــــــــــــــکی تن کنم .........

پارچه ی مشکی بکشم سر تا سر دلم ........

تا غم ِ مادر سراغش نیامده

باید برایش کاری کنم ................

اما گمان نکنم..........

جز خدا کسی بلد باشد هوای دلش را داشته باشد ....

عــ ـاکـ ـف ...
۱۳ آبان ۹۵ ، ۰۸:۴۸ ۱۰ نظر

"قلب ؛

اینجا

ق ل ب می شود . . .

خــ ـــــون می شود .... !

از "قلب" من که دیگر چیزی نمانده .....

آدم

تا یک جایی می کشد ......

تا یک جایی توان دارد .....

از آن جا به بعد یا یک دفعه کلاس را رها می کند

یا خیره در چشم ِ بچه ها اصلا نمی فهمد چه میگوید !!!!!!!!!!!!!!!

.

وضعیت نــ ــــــــــــــرگس. . .

کمـــــــــــــــای مطلق . . .

خیـ ـــــــــــــــــــرگی غلیظ . . .

چشم های خیره اش

خـــــــــــــــــــــــــــــــــآلی است . . . !

چــشـــــم او

اولین چشمی است که حرفی ندارد ....... !

حال او

تهی است از هــــــــــــــــــر حسی ..... !!

دستم را جلوی چشمانش تکان می دهم اما

انگار که مردمک چشمش را فیکس کرده باشند .... !!!!

دریــــــــــــغ از حرکتی...واکنشی...عکس العملی...ه ی چ .......

دنیــــــــــــــای "تشنج" او را در خودش غــ ـــــــــــرق کرده .......

دنیای بیهوشی .... ظلمات .....

روزهای اول ،

فقط به بن بست میخوردم !!!

به آخر روز که می رسیدم

حس می کردم "من" شبیه ِ او شدم

جای این که "او" را به حالت عادی برگردانم . . . .

"_نرگس؟؟خاله رو ببین؟؟؟جواب نمیدی؟؟"

+سکوت....نگاه.....

نقاشی می دادم که بکشد ....

چند روز اول که هیچ....جلوتر که رفت

می دیدم که فقط روی یک نقطه از کاغذ ، خط ها در رفت و آمدند !!!!!

توی ذهنش

هیچ تصویری از ترسیم اشیا نبود !!!!!!!!

اما من ....

هیچ وقت امیدم را از دست ندادم .....

عین ده روزی را که آن جا بودم

نفس نفس زدم تا یک ذره حالش جا به جا شود ....

روز آخر ....

لحظه ی خداحافظی....

بدو بدو آمد .....

سلام داد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نقاشی کشیده بود برای من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

می خندید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

باورش هنوز هم س خ ت است .......

شاید اگر نرگس کمی توجه دیده بود از آن اول عمرش

الان در خلا غوطه ور نبود ..... !!!!

.

من و سه تا از دخترانم :)

+از این پس

از جهادی بیشتر خواهم نوشت ....

عــ ـاکـ ـف ...
۰۹ آبان ۹۵ ، ۱۹:۲۲ ۸ نظر

می ترسیدم...ولی نه زیاد!!

درد ، فرصت ترسیدن را خیلی نمی داد ....

به سقف اتاق عمل خیره شده بودم...

یکی می رفت...آن یکی می آمد ....

دوست داشتم زود تر بیهوشم کنند ....

درد امانم را بریده بود .....

یک لحظه به ذهنم رسید

اگر از این اتاق زنده برنگردم .... ؟؟؟

اتفاق است دیگر....ممکن است زیر دست آن همه دکتر محترم

هزار و یکی حادثه پیش آید ...!!

چه آدم هایی که می خواستم بهشان برگردم .....

چه کارهای نصفه و نیمه و نکرده ای روی دستم مانده بود .....

سرم را به عقب ِ زندگی ِ طی شده ام برگرداندم ....

چقدر وقت هدر داده بودم....

چقدر الکی الکی به خودم سخت گذرانده بودم ....

می دانید ...لحظه ی آخر

خاطرات خوب را فراموش میکنی!!!!!

فقط حسرت ِ اشتباهاتت را می خوری .....!!!!

"ای کاش" ها به ذهنت حمله میکنند و تا جنون می برندت....

م ی م ی ر ی 

از این همه اشتبآه ......

بعد با خودت فکر میکنی

که یعنی خدا تو را با این همه "دل به هوایی" که کردی ،

می پذیرد.. ؟؟؟

به "خدا" که رسید ،

پرستاری آمد با سه تا سرنگ ...

اسمم را صدا زد ...

بهش نگاه کردم ...

تا سرنگ به رگم وصل شد

سقف انقدر چرخید  تا همه چیز تمآم شد . . . . . .

عــ ـاکـ ـف ...
۰۷ آبان ۹۵ ، ۱۱:۴۹

هر بار که بلند شدید تا چیزی بخورید.... ؛
دستتان را دراز کردید تا چیزی بردارید...... ؛
از تختتان پایین آمدید ..... ؛
اصلا هر بار که لباس عوض کردید !!!!!!!  ؛
تا اتاق خواهرتان رفتید ..... ؛
توی خواب توانستید پهلو به پهلو شوید .... ؛
جایی از تنتان درد نداشت ..... ؛
کفشتان را خودتان پوشیدید ..... ؛
راحت گریه کردید ...  ؛
بدون درد نفس کشیدید ..... ؛

و همین کارهای روزمره ی ساده ی بی فکر .... !!!

یادتان نرود خدا را .....
ناتوانی در همین روزمرگی ها
نفس از آدم میگیرد ......

+واااااقعا آپاندیس دیگه چرااااا ؟؟؟ :|

عــ ـاکـ ـف ...
۰۴ آبان ۹۵ ، ۲۳:۲۸