تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
آبــ ریـ ــــزان
یک کربلاء ع ط ش . . .!


به پخش زنده ی شش گوشه خیره بودم ...
داشتم سعی میکردم بتوانم مثل قدیم ها،
تصور کنم در آغوش گرفتنت را .....
تصور کنم که لحظه ای،
ثانیه ای،
بغلم گرفته ای .....
نگاهم میکنی ....

توانستم که قلبم را چسبیده به ضریحت تصور کنم .....

حس داشتنت،
وسط تمام درماندگی های این ایام،
دلم را بیشتر تنگت میکند ....
سرمایه ی وجود من،
تویی و اگر تو را از من بگیرند،
فقیرترین ِ مردم عالم‌ خواهم بود !
قرارمان این دوری طولانی نبود ....
........



+
"هر وقت حس کردی داری از خدا دور میشی خوبانش رو به خودت نزدیک کن ...."

++این حجم از حس تنهایی...؟؟؟؟!!!

عاکف... ۹۷-۳-۲۷ ۰

عاکف... ۹۷-۳-۲۷ ۰


یک علیرضا آذر است و یک شعرهای معاصر....
به پاس قدومش راهی کافه بهشت شدیم !

آذر آمد ...

شعر خوانی اش شروع شد ...
بین جمعیت،
کسی را دیده بودم شبیه به تو ....
اما میدانی که....
هیچ کس "چشم" تو را ندارد ‌....
ناخودآگاه
خیره به مشبه تو ؛
به دکلمه اش گوش سپردم . . .

واژه واژه ی شعر
مرا به تو میخواند ....
اما تو
آن نبودی .....


دلم خواست سر برمیگرداندم
میدیدم کنارم نشسته ای ...
پا روی پا انداخته ای ....
تکان میخوری و با آذر زمزمه میکنی ....

شاید اگر بودی
من هم با آذر میخواندم ...
شاید اگر بودی من هم پا به پای شعر هایش اشک میریختم ....
شاید اگر داشتمت ؛
....

حالا که نیستی،
من بهت زده به سایه ات خیره ام ....
آذر میخواند و من لالم ....
گاهی هم تو مجسم میشوی و دیگر صدا را هم نمیشنوم . . .


بیشتر از آن کسی که عطر تو را میزند و راه میرود بین مردم،
شاعری که پیش چشمم از تو حرف میزند متهم است ....

عاکف... ۹۷-۳-۲۴ ۰

عاکف... ۹۷-۳-۲۴ ۰


کتاب قانونم را که باز کردم ،
یک لحظه خیلی کلی به صفحه نگاه کردم ...
بدون دخالت دادن‌ ماده ها و ریز شدن روی تبصره ها!

حس اولین‌باری که یک کتاب قانون را به دست گرفتم یادم افتاد !
خیلی ترسناک بود !
قیافه ی صفحه و کلمه های گنده گنده که انگار
به قید قرعه کنار هم قرار گرفته بودند،
شبیه هر چیزی بود جز چیزی که من از پس آن بر بیایم !!
حتی لحظه ای حس کردم که راه را اشتباهی آمده ام !!
دلم خواست به آغوش ادبیات و عربی خودم بازگردم !
دیر شده بود و نباید به این خواسته ها رو میدادم که در ذهنم جا باز کنند ....!

حالا روی پله های آخرش ایستاده ام .....
آخری که در ِ پیش رویم را به سمت دریایی وسیع باز میکند ....

حالا قانون آن ابهت را برایم ندارد ...
ورق زدنش احساسی دارد شبیه یک بازی ...
بگرد و پیدا کن!
بگرد و منطبق کن!
بگرد و تعارضات قانون گذار را تو حل کن !!!

آن بیرون ،
تمامش هم سیاهی نیست...
اصلا شاید بنا باشد که سفیدی ها را
تو نقاشی کنی ....!


و اما من همچنان عآشق ..‌..



+بارون میاد ...
داره میخوره به شیشه های اتاق ....
صداش قشنگه نه ؟
:)


عاکف... ۹۷-۳-۲۱ ۰

عاکف... ۹۷-۳-۲۱ ۰


آنان که "عدالت علی" را بر نتافتند،
به "ستم معاویه" تن دادند ...!


عبدالله بن عمر ،
از آن گوشه گیر ها بود !
زمان خلیفه شدن حضرت امیر،
به امام نامه فرستاد که من زمانی با تو بیعت میکنم که باقی مردم بیعت کرده باشند !!
امام نامه را دید و فرمود :
ما را به بیعت او نیاز نیست . . .


النهایه با پای حجاج بیعت کرد !
دست علی را رد کنی ،
باید با پای حجاج بیعت کنی . . .
(داستانش را بخوانید!)


زمان حرکت کاروان حسین ،
همین عبدالله بن عمر آمد !
سینه ی امام را بوسید و اشک ها ریخت !
و برگشت !!!!!!!!!


گویی کوفه آفریده شده تا خطاهای پی در پی اش،
عبرت تاریخ باشد ....
و کسی که تاریخ نداند ،
محکوم به شکست است !


عاکف... ۹۷-۳-۱۶ ۰

عاکف... ۹۷-۳-۱۶ ۰


نماهنگ خانه ی پدری را بارها نگاه کردم ...
انگار همین دیروز بود ....

که زهرا در سجده ی نماز بود و من با گذاشتن یک نامه روی سجاده اش ،
راه افتادم دور حرم .....

همین دیروز بود که زهرا با کبوتر حرم در دستش جلو آمد ...
همین دیروز بود که کنارت بودم . . .

انگار در خواب بودم اربعین...
چشم هایم آن شب به حضورت ایمان آورد ...
باور کردم که یکی یکی میان مهمانانت راه میروی ...
چقدر خوب پدری کردن بلدی ....‌

حالا از این راه دور ؛
محتاج یک دقیقه آغوش پدرانه ات شدم ...
یک لحظه نگاهت ....
یک‌ لحظه ایوانت .....
آن گوشه ی ضریحت...زیر پایت.....همان جا که . . .

عاکف... ۹۷-۳-۱۳ ۰

عاکف... ۹۷-۳-۱۳ ۰


توی راه داشتم فکر میکردم که حتما باید برای دقایقی با هم حرف بزنیم‌...
در کمال درماندگی حتی داشتم فکر میکردم اگر بچه ها نبودند میخواهم کنارش گریه کنم..!!

ته کهف نشسته بود ...
اول از همه جلو آمد  ....
بچه ها رفتند سراغ سفره ی افطار و ما دو تا ماندیم ...
تا خواستم حرف عادی بزنم زد زیر گریه !
انگار او از من درمانده تر بود ......
حرف زدیم اما نه در مورد من ...
واجب تر این بود که اول به درماندگی های او برسیم...
تا به حال اینطور مستاصل ندیده بودمش ...
استیصال او اضافه شد به غم های دلم ....

رفته بودم کهف که برای خودم دعا کنم ...
اصلا رفته بودم ببینمش تا حال خودم خوب شود ....

اما سر نماز تمام دعاهایم‌ را او پر کرد ....
سر نماز فهمیدم که شده قسمتی از من ...

سر نماز یادم افتاد که دکترا قبول شده ... و این یعنی ۴ سال دیگر کنارم می ماند .....و قطعا این نعمتی است که باید قدرش را بدانم ...
.
.
دردش ،
درد من بود ....
که میگفت :
آخه میدونی مشکل من چیه ...؟؟
من روی دیوار دیگران یادگاری مینویسم ....
نباید بنویسم ... نباید ....!

به هم قول دادیم ...

که هرگز این کارو تکرار نکنیم .....

هرگز !


عاکف... ۹۷-۳-۰۱ ۰

عاکف... ۹۷-۳-۰۱ ۰


۳ صبح با بدترین حال ممکن از خواب پریدم ...
خواب صحنه ی اعدام کسی را میدیدم ....

فشار روی قلبم از خواب بیدارم کرد!
بعد از ۶ ترم
هر روز لغت "اعدام" را شنیدن
هنوز با آن انس نگرفتم . . .

وقتی شنیدم بهمن ورمزیار اعدام شد ،
تا چند روز در شوک بودم .....
چقدر راحت شده برایمان از دست دادن یک جان ِ جوان ....

اگر قاضی شوم روزی ،
قبل هر حکمی خودم را میگذارم جای متهم ...
انصاف نیست وقتی کسی را نکشتی ،
بالای دار بروی....

تا به حال به شرایط اعدام فکر کرده اید ؟؟؟
که چرا دار...؟؟چرا خفگی....؟؟؟چرا زجرکش کردن...؟؟؟
چرا در ملا عام....؟؟؟
چرا تحقیر ...؟؟؟

اصلا تا به حال فکر کرده اید که ده سال تمام،
پرونده ی قتلت در جریان باشد و تمام این مدت از این دادگاه به آن دادگاه بروی و در استرس تمام و زندان انفرادی ،
جان به لب شوی و نهایتا بگویند اعدام...؟؟؟

تا به حال فکر کرده اید که شاید شبی در یک اتاق کوچک باشی و آدم ها بروند و بیایند ...
برایت قرآن بیاورند..یک روحانی بیاید و برایت از توبه صحبت کند .... پزشک بیاید حالت را چک کند ‌‌....
چون فردایش قرار است چوبه ی دار را ملاقات کنی ....

چون مواد مخدر جا به جا کرده ای....چون اسلحه کشیدی و به نظر قاضی قصد محاربه داشتی ....

و به همین راحتی ،
قانونی
آدم میکشیم ....
از قانون کمک میگیرم تا
بی عدالتی کنیم ....

پی نوشت۱:
اعدام در ملا عام  خاصیت پیشگیرانه از جرم را ندارد!

پی نوشت۲:
قاعده داریم به نام قاعده ی انطباق قوانین با زمان و مکان !
که امام خمینی صریحا آن را به رسمیت شناخته!
اعدام تعزیری ،
چیزی است که از شرع بر نیامده و صرفا ایران آن را جرم انگاری کرده!به عبارت دیگر ما آن را اعتبار کرده ایم !

پی نوشت ۳:
تنها جایی که اعدام معنا دارد،
برای قصاص است!
آن هم نه با این شرایط!...

عاکف... ۹۷-۲-۲۸ ۰

عاکف... ۹۷-۲-۲۸ ۰


این روزها غم هایمان نهایت ندارد ....

این روزها جا دارد نه هر مسلمانی ،
که هر انسانی از این حجم غصه ؛
بمیـــ ـــــرد ......

مدت هاست به این نتیجه رسیدم که این دنیا ،

جای مُردگی است ....

"زندگی ِ این دنیایی" ،

بزرگ ترین دروغی است که به خوردم داده بودند .....



+همان لحظه ای که ما غرق در روزمرگی هایمان ،
در آرامش بودیم ،
کودکی 8 ماهه خفه شد . . .

تا همینجایش به اندازه ی یک هفت محرم 

روضه است ....

بگرییم ...

با هم بگرییم . . . 


عاکف... ۹۷-۲-۲۵ ۰

عاکف... ۹۷-۲-۲۵ ۰


معتقدم انقدر باید تحملم بالا باشد که بتوانم هر مسئله ای را درونم به تنهایی حل کنم ..
حتی اگر سقف زندگی ام بر سرم ویران شده باشد ...
حتی اگر مثل همین الان مجبور باشم دائم بغض را کنار بزنم ....

اگر روزی باشد که برخورد باران به شیشه ی ماشین انقدر حواسم را پرت کند که یادم برود باید حواسم را جمع چیز دیگری جز باران کنم .....

اصلا همین روزهای بارانی دانشگاه که با دیدنش،
فقط آرزو میکنم کاش در این هوای جنگلی کنارم بودی .....

در این ایده آلم خیلی موفق بودم اما گاهی همه چیز از دستم در میرود ....
گاهی "مجبور" میشوم ..
امروز از همین جبر ها بود . . .
فروریختن کنار کسی که نباید !
اشک که پایین می آید ،
انگار آدمی زمین می نشیند ... زانو می زند .....

همه ی هستی اش را کف دستش میگیرد ....

و تازه آدم اینجا "خودش" میشود .....


پیش چشم همه از خویش یلی ساخته ام ....

پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام .....
پیش چشمان تو اما .....


عاکف... ۹۷-۲-۲۴ ۰

عاکف... ۹۷-۲-۲۴ ۰



مدتی قبل سر اثبات این مسئله که ما برای پول آب و برق ندادن،انقلاب نکردیم یک ساعت وقت گذاشتم!!!

موضوعی احمقانه که هیچ وقت فکر نمیکردم بتواند تحت عنوان شبهه ذهن کسی را به سمت خودش جلب کند !!

اما فهمیدم که هستند چنین کسانی ... اتفاقا از قشر تحصیل کرده هم هستند ....

کمی که گذشت،
دوباره بحثی در گرفت در همین گروه های تلگرامی و اتفاقات جالبی بین بچه ها نیفتاد ...
این بار من از گود دعوا و بحث خارج بودم اما دورادور مطلعم میکردند ...
تا این که یک بار فرصتی دست داد جهت ضایع کردن!!!
دل پری از همان یک نفر داشتم ...
خصومت وحشتناکی در ذهنم نسبت بهش نقش بسته بود!
از ابراز عقیده های بی پایه و بی سوادانه متنفرم !
و وقتی ۲۴ ساعته از این مطالب را با من به اشتراک میگذارد ،
نه وقت و حوصله ی دائم بحث کردن را دارم و نه تحمل دیدن این همه جهالت جمع شده را در یک آدم !!

لذا فرصت را غنیمت شماردیم و با جمعی همدست شدیم جهت سر جا نشاندن همین یک فرد !!
سناریویی چیدیم و نقشی بازی کردیم تا به مقصود برسیم!!

خودم خوب میدانم که مواقعی که بخواهم چقدر میتوانم شرور باشم!!وقتی با ۵ نفر مثل خودم هم جمع میشوم که فبها ...!!

تمام طول مدت که داشتیم این سناریو را طراحی و اجرا میکردیم
کلمه ی "جدال احسن" وجدانم را لحظه ای آزاد نمیگذاشت !!!
و شیرینی حاصل از آن پیروزی را زهر کرد!!
اما هر طور حساب کتاب میکردم به یک آدم ساده ی جاهل که مغزش دیگر گنجایش ندارد،نمیتوان با جدال احسن حرفی را فهماند !!!

پس دست به جدال نامردی زدم تا جلوی چشم همه، عقایدش را فرو بریزم‌...
خودمانیم...در جواب نامردی هایش،با نامردی، نامردی کردم!!!


نمیگویم از کسی یاد گرفتم...نه...همه ی آدم ها در ذات خود بلدند از این کار ها ....
اما من انقدر در دانشکده ی خودم به چشمم دیدم از این جدال های نامردی ،
که تصمیم به انجامش گرفتم!
دلم را یک دله کردم که با هر کس ،
مثل خودش !

اما استادم آیه ی قرآن را برایم خوانده بود ...
یادم داده بود که نباید از جهالت حتی کافر به ضررش استفاده کرد ....
نفس ...
امان از نفس ....
نفسی که بعضی وقت ها برای گردن کشیدن ،
دست به هر کاری می زند ....

+جدال نامردی،
یعنی مغالطه....یعنی سرکوب...
یعنی برچسب زدن...یعنی لحن افتضاح و تحقیر...
یک کلام:
یعنی پروپاگاندا!
چیزی نظیر جناب روحانی مقابل منتقدین خود !!


حاشیه:
این بی تابی ها چیست ....؟؟؟؟
برجام‌ را دیوانه ای چون ترامپ پاره کند ،
فقیهی چون خامنه ای و مردمش به آتش میکشند  ....
اضطراب‌ مردمی را که حتی یک بار از روی متن برجام نخوانده اند نمیفهمم :)

عاکف... ۹۷-۲-۱۸ ۰

عاکف... ۹۷-۲-۱۸ ۰


تا صبح باید کنار هم بیدار می ماندیم !
فضای سرد و تاریک ،
داشت کم کم به خواب دعوتم میکرد !
موبایلم را بیرون کشیدم تا پروفایل عجیب کسی را نشانش دهم!
تا گفتم بیا ببین ، با شیطنت تمام و دهنی سراسر باز از خنده،سرش را جلو آورد!
نگاهش کردم !
پتو را دور خودش پیچیده بود ،
چشم هایش برق میزد ! خنده اش جنس همیشگی اش را داشت !
اشتیاق داشت از چشم هایش سرریز می شد !
گوشی را گرفت و یکی یکی پروفایل های مخاطبینم را چک کرد !
من فقط با خنده نگاهش میکردم !
خواستم بپرسم "تو که اینجوری حمله میکنی به موبایل من خب بده برات نصبش کنم" !
یادم افتاد نفر اول رنک فیزیک بودن فقط از او بر می آید !
هسته ای خواندن و کارهای تشکیلاتی کردن هم از او بر می آید فقط !
هدف به این محکمی داشتن هم ...
اخلاق درست و اطلاعات سیاسی بالا هم ....
پس تصمیم گرفتم مزاحمش نشوم !
اصلا حالا که فکر میکنم میبینم مرضیه ، همینطوری دوست داشتنی است ...
با این مرضیه است که میتوانم ساعت ها حرف بزنم ...
با همین مرضیه میتوانم مشورت کنم ....
"این" مرضیه است که انقدر برای من محترم است ....


میدانم که عاشق فضای مجازی است بی آن که خیلی به آن نزدیک شده باشد !
در واقع میزان اعتیاد ما به فضای مجازی به یک اندازه است ! با این تفاوت که او خیلی نزدیکش نمیشود و من وقت زیادی را در آن میگذرانم ...

دقیقا به خاطر همین خاصیتش است که من هر کاری با او داشته باشم باید حضورا ببینمش ... و همین باعث شده تا هیچ سوءتفاهمی بینمان نباشد ....

نارسایی های فضای مجازی،ندیدن چهره و نشنیدن لحن طرف مقابل
از ویژگی هایی است که خیلی وقت ها مسئله ساز است !

حالا که تلگرام فیلتر شده ،
حالا که همه ی فوکوس ها روی تلگرام مانده ،
من احساس سبکی می کنم ....
شاید عدم تمایلم به فضای سایر پیام رسان ها ،
سوقم بدهد به سمتی که مرضیه رفته ...
شاید به زودی از اینترنت بیرون بکشم ...
بشوم چیزی شبیه به استادم ....
بی خبر از همه جا و با خبر تر از همه ی اهالی مجازی !
وقتم را باید چهارچوب کشی کنم !
که قال استادی :
عمرتون حیفه :)

نتیجه گیری اخلاقی :
اینترنت ،
وبلاگ رو هم شامل میشه دیگه...نه ؟ :)
الان یکی از من بپرسه واسه ی چی توی وبلاگات مینویسی ،
فقط میتونم گیج نگاهش کنم !!!

.

.

+مرضیه ،

رفیق حقیقی است ....

ما بقی یا مجازی اند ،

یا حقیقی مجازی !


عاکف... ۹۷-۲-۱۵ ۰

عاکف... ۹۷-۲-۱۵ ۰


بی حوصله تر از آن بودم که بخواهم دعایی بخوانم ...
توفیق اجباری شده بود که جمکران باشم !
در سکوت مطلق نشستم گوشه ای ...
چشمم،
توجهش به چشم های خانمی جلب شد ...
دختری حدودا سه ساله بغلش نشسته بود و مشخص بود که دچار سندروم دان است ...

دستش را دور دخترش حلقه کرده بود ...
سرش را به سر او تکیه داده بود و اشک میریخت ...
شمار اشک هایش از دستم در رفته بود ...
بی وقفه گریه می کرد ....
دخترش را نگاه کردم ...
بی خبر از اشک های مادرش به اطرافش نگاه می کرد
..
قطعا نمی دانست که مادرش چقدر برای آینده ی او مستاصل است ...

ناگهان برگشت سمت صورت مادرش ...
اشک های مادرش را دید ...
بغض کرد و شروع کرد به گریه با مادرش!!
اشک مادرش را با دستش پاک میکرد ...
گفت و گو هایشان را تقریبا میتوانستم لب خوانی کنم ..

مادرش سریع خودش را جمع و جور کرد و شروع کرد به آرام کردن دخترش ...

آن خانم انگار که جلوی چشم های من،
نمایشنامه ی عشق می نوشت ...‌

یک ساعتی مشغولشان بودم ..
تا قبل آن تنها چیزی که میخواستم آرامش لحظه ای بود ...
آن ها را که دیدم،
دلم خواست دعا بخوانم ...
دعا برای آرامش بلند مدت آن مادر و هر مادری که در بند عشق فرزندش اسیر است ...
هر مادری که با فرزندش ذره ذره آب می شود ...


قطعا خدا من را تا آن جا کشیده بود که این صحنه را ببینم ...
و من خودم بهتر از همه میدانم که چرا ...!

عاکف... ۹۷-۲-۱۳ ۰

عاکف... ۹۷-۲-۱۳ ۰


تو را نشد ‌‌‌‌....
میروم که خویش را فراموش کنم . . .


جای خالی ات ؛
درد میکند . . .

عاکف... ۹۷-۲-۰۹ ۰

عاکف... ۹۷-۲-۰۹ ۰


زن ،
یک‌ اثر هنری است ....
زن‌ ،
فقط شرایطش با مرد فرق دارد ...
فقط شرایطش ....
و نه مزیت هایش ....
زن را نیمه انسان ندانید ....
زن‌ را نیافریده اند تا شما مدیریتش کنید ‌...
مانده تا جامعه ی ما این ها را "بفهمد" ...

دامن زن وصل به معراج است ...
ستون کربلا یک‌ زن بود ......
همه ی عشق حسین مادرش بود ....
تکیه گاه علی ،همسرش بود ....

و البته خیلی از امپراطوران ما ،
زیر نظر همسر و مادرشان مملکت‌ را به باد دادند !

پس‌ زنی که مقابلتان نشسته ،
بخشی از تاریخ را نوشته ....
کنارش نزنید ....!
تاریخ شما را مینویسد ...
آیندگان را به قضاوت خواهد نشاند ....

عاکف... ۹۷-۲-۰۸ ۰

عاکف... ۹۷-۲-۰۸ ۰


۱ ۲ ۳ ... ۲۸ ۲۹ ۳۰

.....کناره‌گیر در دنیا، همانند کناره‌گیری کوچ‌کننده از آن،

و نگرنده به دنیا، به دیدة ترسندگان از آن،

آرزوهایت از آن (دنیا) بازداشته شده

و همت و تلاشت از آرایش‌هایش برگرفته شده،

از شادمانی‌اش به سان چشمی که بر آن چیزی بخورد و

آب‌ریــــ ـــزان

شده و بسته گردد،

چشم پوشیده و اشتیاقت در مورد آخرت شناخته شده و مشهور است.....

قسمتی از زیارت ناحیه ی مقدسه،

در وصف ثارالله ....

از زبان ِ آقای زمانمان...

.


اَللّهُمَّ یا رَبِّ نَشکوُ غَیبَةَ نَبِیّنا وَ قِلّةَ ناصِرنا،


وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنا و شِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا،


وَ وُقَوعَ الفِتَن بِنا وَ تَظاهُرَ اْلخَلْقِ عَلَیْنا،


اَللّهُمُّ صَلِّ عَلی محمّد وَ آل محمّدٍ


وَ فَرِّج ذلِکْ بِفَرَجٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ،


وَ نَصْرٍ وَ حَقٍّ تُظْهِرُهُ....


مقر فرماندهی