آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

.....کناره‌گیر در دنیا، همانند کناره‌گیری کوچ‌کننده از آن،

و نگرنده به دنیا، به دیدة ترسندگان از آن،

آرزوهایت از آن (دنیا) بازداشته شده

و همت و تلاشت از آرایش‌هایش برگرفته شده،

از شادمانی‌اش به سان چشمی که بر آن چیزی بخورد و

آب‌ریــــ ـــزان

شده و بسته گردد،

چشم پوشیده و اشتیاقت در مورد آخرت شناخته شده و مشهور است.....

قسمتی از زیارت ناحیه ی مقدسه،

در وصف ثارالله ....

از زبان ِ آقای زمانمان...

.


اَللّهُمَّ یا رَبِّ نَشکوُ غَیبَةَ نَبِیّنا وَ قِلّةَ ناصِرنا،


وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنا و شِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا،


وَ وُقَوعَ الفِتَن بِنا وَ تَظاهُرَ اْلخَلْقِ عَلَیْنا،


اَللّهُمُّ صَلِّ عَلی محمّد وَ آل محمّدٍ


وَ فَرِّج ذلِکْ بِفَرَجٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ،


وَ نَصْرٍ وَ حَقٍّ تُظْهِرُهُ....

پیوندهای روزانه

مقر فرماندهی

عــ ـاکـ ـف ...
۳۰ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۵۶ ۰ نظر

خوب اگر نگاه کنیم
هر کدام از پدر و مادر ها
به اندازه ی شنیدن یک "بابا" از زبان کودک شیرخوارشان به حسین بدهکارند ...

خوب اگر نگاه کنیم
هر کدام از همسن و سالان من
به اندازه ی یک "در آغوش پدر رفتن"
به حسین و علی اکبرش بدهکاریم ...

خوب اگر نگاه کنیم
هر کدام از والدین به اندازه دیدن کودک سه ساله یشان که "گوشواره به گوش دارد" و سر "عروسکش" را روی پا نوازش می کند ،به حسین و رقیه اش بدهکار است ....

خوب اگر نگاه کنیم
هر مادری وقت بدرقه ی فرزندش به مدرسه
به حسین و قاسم ِ بن الحسن بدهکار است ....

خوب اگر نگاه کنیم
هر کدام از ما که با هم رفیقیم ،
به اندازه ی آن لحظه ای که یکدیگر را در آغوش میگیریم به حسین و حبیبش بدهکاریم....

خوب اگر نگاه کنیم
هر همسفری به اندازه ی یک ثانیه "سر پا" دیدن همسفرش ،
مدیون حسین و زینبش است .....


خوب اگر نگاه کنیم
هر کدام از مسئولین به اندازه ی قطره قطره ی عرق پیشانی تا خـــــــــــــــــــون حنجر حسین ؛ مدیون او اند ........

که ح س ی ن اگر نبود
یزید
دودمان اسلاممان را به باد داده بود .... !! و آن وقت آن ها این جا نبودند تا قلپ قلپ از بیت المال حکومت اسلامی ما بخورند و در آخر یا ذخیره ی نظام باشند یا پول هایشان ، معوقه ..... !!!
(بگذریم....!)

خوب اگر نگاه کنیم
هر کداممان رکعت به رکعت نمازمان را مدیون حسین و سعید او هستیم....

خوب اگر نگاه کنیم
امثال ما طرماح ها
امتحانشان را در تاریخ پس داده اند ...

می ترسم از "سلیمان صرد" شدن . . .
به راستی که تاریخ ِ عاشــــــورا ،
برای هــــــــــــــر یک از ما ،
ما به ازایی دارد ..... !

و می ترسم از آن روزی که ما به ازاء خوبی نداشته باشم . . .
حتی به انداره ی عبدالله بن جعفر ...... !!!

.

.

+این مثال ها ،

از حداقل ها بود نه ....  ؟؟ ؟

که مــــــــا

هــــــــــــــــــر کداممان

لحظه به لحظه ی نفس کشیدنمان را

مدیون ح س ی ن یم . . . . . . . .

عــ ـاکـ ـف ...
۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۲۵ ۴ نظر

آمدم بگویم دلم
بی دلیل گرفته ...
یادم افتاد دروغ
اصلا کار خوبی نیست ....

یادم افتاد
وقت مشکل ها که میشود
بیشتر از همیشه تو را می خواهم . . .

الهی که من روزی هزار بار
فدای زخم هایی که بر جسم و روحت زدند . . .
کاش من ۶۱ هجری
کنارت بودم . . .
همانجا
ما بین خیمه هایت پناه می گرفتم . . . می سوختم . . .
و این روزها را نمی دیدم . . .

می دانی ... ؟؟
من به روزها محکم بودنم
و شب ها جلوی تو کمر خم کردنم خوشم . . .
من فقط به این خوشم که صدای گریه هایم را تو می شنوی فقط . . .

ح س ی ن . . .
وقت آن نشده سراغی از من بگیری ... ؟؟؟؟
خودت می دانی که این "سراغ"ی که من میخواهم
حرم نیست ....
که وعده ی ما
جای دیگری است . . . .


لحظه ای بهشتت را رها کن . . .
با من
در این جهنمی که هستم قرار بگذار . . .
به جهنم من پا که بگذاری
بهشت می شود . . .

که مرا با غیر تو دیگر
حرفی
ن ی س ت .....

عــ ـاکـ ـف ...
۱۸ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۳۷

جنس نگاهش فرق داشت ....

انقدر که من هم فرقش را با دیگر نگاه ها فهمیدم ....

عادت کرده بودم به دیدنش کنار رودخانه ...

با صدای رودخانه ....

حال و هوایش

سخت دلم را برده بود . . .

چنان خواهرانه دل به او بسته بودم

که روز آخر

حس کردم از جدایی او

دنیا به آخر می رسد ....

خسته بودم از سفرهای پی در پی ....
جدایی از او
خسته تـ ـــــرم کرد .......

دلم گرفت از دیدن اشک هایش...

با رفتن ما

آن ها می ماندند و روستای تاریکشان . . .

روستای مُرده ی آن ها

دو سالی بود که بر اثر دعواهای قبیله ای

خالی شده بود . . .

نگرانی و دلهره

باعث میشد دلم بخواهد با خودم از روستا ببرمش ....

اما او مــــــــــــــــــرد تر از این حرف ها بود که خانواده اش را رها کند . . .

غیرت یک پسر بچه ی روستایی
دیدنش برای هر فردی قشنگ است ...

حالا من هر کجا زیارت می روم

او در صــــــــــــــــــــــــدر دعاهایم است ...

خوشبختی اش از آرزوهای بزرگم . . .

همیشه آینده اش را درخشان تر از هر کسی تصور میکنم . . .

تمام عشقم به این است که روزی

خودم راه بیفتم سمت روستایشان ....

ورودی روستا

ببینمش که برای خودش مـــــــــــــــــــــــــــــــــردی شده .....

زندگی تشکیل داده . . .

و روستایش را آباد کرده . . .


و این را برای دل خودم میخواهم که . . .

که ببینم هنوز آن وان یکاد را نگه داشته تا من برگردم کنارش . . .

خیلی هولناک است اگر فراموشم کند . . .

اما جابر . . .

توی روستا

"برادر" من بود ....


محآل ممکن است

فراموشم کند . . .

من می دانم سر قرار هایمان

هــر شب می آید زیر سقف آسمان .....

کهکشانی را که روی آسمان ِ صاف ِ روستا نشانش دادم پیدا می کند

و هر حرفی با من دارد

به خدا می گوید . . . .

جابر

مرد بزرگی می شود .... !!

من این قول را از "ح س ی ن" گرفتم ....

تا خودش زیر بال و پرش را بگیرد ....

حواسش به مرد شدن او باشد .....

و عاقبتش را ختم به خیر ترین ها کند .... !!!

.

.

الهی که

"ح س ی ن"

دستش همیشه در دستت .......

از عـــــــــــــــــــــــــــــــــــمق وجودمــ

هر روز

به "ح س ی ن"

می سپارمت . . .

عــ ـاکـ ـف ...
۱۵ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۲۷
عــ ـاکـ ـف ...
۱۲ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۲۵

رسیده بود لحظه ی وداع . . .

عــ ـاکـ ـف ...
۰۸ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۱۳

خسته نمیشم از دیدن زندگیشون ....

همیشه با خودم فکر میکنم لیلا چقدر خوش بخته ....

اصلا یه وقتایی حس میکنم لیلایی ام که هنوز به محمدش نرسیده ....

لیلای سر به هوا که یک عمر فقط خوش گذرونده و گاها غصه خورده ... بدون خدا !!!

محمد،
هم رفیق لیلا بود و هم همدمش .....

محمد
شد "کل" زندگی لیلا ......!
شد تمام هست و نیست لیلا ......

اسمشو بذار معجزه ....



آرامش محمد
توی هر خونه ای باشه
خونه آروم میگیره ....

اینجور محمد ها
کم پیدا میشن .....

هم خونه ی مخلص
کم پیدا میشه ....

حتی توی همون خونه ی کوچیک توی امامزاده ...
که هر صبح باید به شمعدونی هاش آب بدی ...
صدای حوض، همسایه ات باشه ....

و پنجره ی بزرگ خونه
روزنه ی نور زندگیت با محمد .....

زندگی با امثال محمد
دل آدمو قرص میکنه ....

و فقط در یک صورت ممکنه دلت بلرزه...
اونم وقتیه که محمدت دیگه نباشه ....
نبودن محمد سیاه و بودنش سفید...و هیچ نقطه ی خاکستری ای وجود نداره ... !!!


+ببین محمد ....

_میخوای بریم با هم شام درست کنیم ؟؟

+باشه صبر کن یه لحظه...من....

_نه ! بعد شام با هم صحبت میکنیم دیگه !

+می خواستم یه توضیحی بهت بدم ....

_توضیح نداره لیلا جان ! عزیز من ! شما همسر منی !

+میدونم...

_نه نمیدونی ! اگر نه اما و ولی نمیاوردی !

+آخه ....

_شما همسر منی ، میدونی این ینی چی ؟

ینی این که من عین تخم چشمام بهت اعتماد دارم ،

مثل همین روشنی روز بهت اعتماد دارم !

لیلا جان...تو مثل این آب پاکی برای من ...

فقط خواهشم اینه که به هیچ دلیلی ،

نه به خاطر هیچ کس دیگه ای ؛

نه به خاطر این که من چی فکر میکنم ،

"تو" به هم نریز ....

نه که گذشتت برای من مهم نباشه !چرا مهم هست !

ولی یه چیزایی مهم تره ....

مثل این که شما دلت پاکه ...

با من صادقی ....


فقط یه خواهشی ازت دارم


"جـــــــآن ِ محمـــــــــــــــــد

همینجوری بمون ..... "

عــ ـاکـ ـف ...
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۰۶ ۹ نظر

مصاحبه ها

طولانی بود ..

خسته شدم ...

رفتم حیاط تا بچرخم !

بوی عــــــــــود

راهم را به جایی برد که هنوز مبهوتم ....

چراغ نداشت ....

فقط یک محراب با نور ســــــــــــبز برق می زد ...

ترسیدم ...!

نمی دانستم کجا وارد شدم !!

سالن بسیار بزرگ بود ....

چشمم چیزی دید

شبیه داخل ضــــــــــــــــــــــــــــریح ح س ی ن ........

چوبی . . .

با نور قـــــــــــــــــــــــــــــــرمـــــــــــــــــــــــــــــــز . . . . . . .



تابوت شهید . . .

تابوت شهید "ها"......


گنگ . . . .

گیج . . .

خ س ت ه . . . .



تازه یادم آمد که اگر اینجا معراج الشهداست ،

قطعا شهیدی هم گوشه اش باید خوابیده باشد . . .



من با این همه شهید

زیر یک سقف بزرگ

ت ن ه ا بودم . . .

نه کسی بود تا عقبم بکشد

و نه کسی بود تا بخواهم به خاطرش کنار بروم . . .

چقدر دلم آرام گرفت...وقتی یک چیزی بهم میگفت فعلا این چندتا شهید

"مــــــال تو...گوش شنوا برای د ر د های تو....."


تابوتشان

عطر حــ ــــــــــــــــــرم داشت  . . . .

تابوتشان

نشان از سحر جمعه ی کربلا داشت . . .

همان سحری که عکسش دل می برد از عمق وجودت ...

و بودنت آن جا زوایای روحت را انقدر می تراشد تا از آن شش گوشه بسازد و دیگر نتوانی جدای از شش گوشه اش زندگی کنی ....


یادم آمد جنوب را . . . .

که

خاکش چطور پابندم کرد . . . . .

قلبم

اینجور یادآوری ها را دوست ندارد .....

برای قلبم

تحمل خیلی چیزها

سنگین شده . . .

قلبم حوصله اش سر آمده .....


درد دوری

دست گذاشته روی گلویش .....

ن ف س را ازش گرفته . . . . .

+
نمی دانم
توی این وضعیت چطور بی فکر
تصمیم گرفتم و تصمیمم جدی شد ....

عــ ـاکـ ـف ...
۲۷ دی ۹۵ ، ۲۰:۱۳ ۸ نظر

هر کسی یک تعریفی دارد ....

تا "دلت" کدام را بخواهد .....

یک نفر به ناگاه جلوی در اتاقت سبز میشود و با لبخندش بهت می قبولاند که هست .... !!

یکی هر از گاهی پیام میدهد ....

یکی در این روزهای مجازی عکس چند سال پیشتان را میگذارد و روی عکس تگت می کند و می فهمی که او هست ...


یکی از دور فقط به تماشایت می ایستد و تا برمیگردی نگاهش کنی دست خداحافظی تکان می دهد و می رود و این یعنی فقط میخواسته بگوید که

هست ..... !!!


یکی برایت اخم میکند و غر میزند از کم پیدایی هایت و این ناراحتی اش یعنی که هست .... !!!

یکی را هم خود به خود هر روز میبینی ....و این قهرا به معنای "بودن" نیست .... !!
روزانه صدها نفر را میبینم که حتی شاید گاهی دلم هم نخواهد که ببینم ..... !!!!

دنیا این طور است ..... !!!


حتـــی

کسی را میشناسم که در اروند پشتش را کرد و برای "عکس نینداختن" از پیش من رفت....!!!!!

اما هنوز میگوید که در اروند پیش من بوده ....!!!!!!

حتی اگر حوصله اش را داشته باشی و دست به چک کردن آی پی های ثبت شده در وبلاگت بزنی
می فهمی که شاید کسی یک سال با تو در یک وبلاگ روزمره زندگی می کرده ..... !!


کسانی هم هستند که جوری بودن هایشان را زهرت می کنند ، که ته دلت خدا خدا می کنی هیچ وقت نباشند !!!!!!


گاهی هم مینشینی توی راهروی دانشکده روی صندلی و کسی می آید می نشیند کنارت و هیچ حرفی نمیزند !!

بعد هم بلند می شود و میرود !! و وقتی تو در بهت نگاهش می کنی؛

میگوید "فقط میخواستم ببینمت!!!!"


یک وقتی هم هست ،

که بالاخره وقت با رفیق ِ کربلایی "بودن" پیدا می کنی .... !!

که دستت را میگیرد و میگوید باشه با اتوبوس میام که با هم بریم .... !!

و خدا برای بیشتر با هم بودن، ما را به اتوبوس نمی رساند و مجبور می شویم از راه او برویم .... :)



تمام این انواع و اقسام بودن ها شاید گاهی دلگرمی بدهد .....
اما ....
تا دل خودت
کدام مدلش را بخواهد ...... !!!!

آدم گاهی دوست دارد خودش انتخاب کند چه کسی

چطور

"باشد" .... !


گاهی بودن یعنی دیدن کسی...

گاهی یعنی لبخند ...

گاهی یعنی تکان دادن دست ....!

گاهی یعنی یک پیام خالی .... !!!!

گاهی بودن یعنی "نبودن ...." ..... !!!

گاهی باید نباشی تا طرفت بفهمد که یک زمانی "بودی" .... !

گاهی یعنی قدم زدن ......

گاهی هم یعنی حرف زدن پشت تلفن .... !!!



+خودم ،

بودن هایم را از "ح س ی ن" یادگرفتم .... !

که همــــــــــــــیشه "هست" .... حتی برای نامردترین عاشقش .....

همیشه دعایش پشت سرم "هست" ....

همیشه گوش شنوا برای شنیدن حرف هایم .....

گاه و بی گاه هم صدایم می زند تا ببیند چهره ی خسته امــ را ..... !!!


مثل او "بودن" که کار هیچ بنی بشری نیست ....

اما همیشه تمام تلاشم را کرده ام ...

که مبادا جایی کم بگذارم .... !!

و هیچ وقت بودن و نبودنم را یکنواخت نکنم .... !

عــ ـاکـ ـف ...
۱۶ دی ۹۵ ، ۱۱:۰۹

چشمم را که می بندم ، یاد خواب دیشب آرامم میکند ....


چقدر حیف شد که خواب دیشب
انقدر کوتاه بود ......

همان روسری ســ ــــــــــــــــــبزی که نجف سرت بود را پوشیده بودی ....
دوباره هماهنگی روسری و چشمانت .......

نشستی .... دورمان پُر بود از افرادی که دیدنشان برایم
نمایانگر خیلی از مشکلاتم بود ....با دیدنشان حالم خراب شد .....
درست مثل همان روز ،
بغلم کردی ....
توی گوشت التماس کردم دعــــــــــآ را .......

حالم به آنی تغییر کرد ......
هنوز میان آن آدم ها بودیم....
همان ها بودند اما دیگر برایم مهم نبود....
کسی از کنارم رد شد که از یک بار دیدنش هم واهمه دارم!!
دستم را که در دستت بود فشار دادی .....
با این فشار؛
بهم اطمینان دادی.......

پشتم محکم شد .......
نمیدانی چقــــــــــــدر حال خوب را توی خواب حس کردم.....
نمیدانی چقدررر دلتنگت شدم ..........


و این را اتفاقا "میدانی"......
که وقتی زندگی ات یک مقداری از آن روالی که میخواستی خارج شده،چقدر به بعضی افراد احتیاج پیدا می کنی....

شاید باور نکنی....که احتیاج دارم یک بار دیگر
از "چــــــــشـــــــــــــــــــم" برایم بگویی........
درست همان وقتی که همــــــــــــه خوابند جز ما ......

.

.
ته ِ خواب.....
هر دویمان
روسری ســــــــــبـــــــــــــــــــــــــــــز ِ خادمین اعتکاف پارسال سرمان بود .....

ته خواب ،
حالم
خوب شد
از خواب.......

خواب خوب،

نعمت است....

تو را در خواب دیدن 

نعمت ترین ِ نعمت هاست....

از ح س ی ن 

بار ها و بارها دست بوسی میکنم....

که "تو" را هدیه داد برای روز هایی که ازش دورم....


+فردا را که میدانی تا چه حد سرنوشت ساز اســـت .... ؟!؟!؟
سبـــــــــــــزی ِ خوابم را
میگذارم به پای خبر خوب ......

عــ ـاکـ ـف ...
۰۷ دی ۹۵ ، ۲۲:۴۰

چشمم که باز شد
باورم نمی شد خواب بوده!!
باور نمیکردم هنوز دارم نفس میکشم!!

حس میکردم روحم را از جسمم به زور کَنده بودند !!

تا چند دقیقه توی حال خودم نبودم!!!!
انگار کسی یک دفعه از وسط خواب بیرون کشیده باشدم!!!


خواب دیده بودم...مثل همیشه....اما تا به حال انقدرررر مرگ را جدی نگرفته بودم!!!!

جلوی چشمم کفنم کردند.....
روحم داشت سکته میکرد ......

اما صدای قلبم را میشنیدم!!!
سرم را گذاشته بودم روی شانه های مامان....
زار میزدم ...... که من میترسم تنها باشم .....
التماس مامان میکردم که مرا تنها توی قبر رها نکنند......

دست مامان را گذاشتم روی قلبم !!!
میگفتم
ببین....ببین من قلبم داره میزنه.....چجوری همه میگن مُردم ؟؟؟؟

وسط دفن کردنم بود که بیدار شدم.....
از شنیدن صدای اذان مسجد
منتظر بودم جدی جدی بمیرم !!!!!!!
منتظر بودم عزرائیلی بیاید.......

اما هیچ نشد.....
به گمانم خدا سه تا هدف داشت از این خواب ِ دهشتناک .....

۱.اول و آخر تنهایی....تا دم مرگت هم مامانت باهات باشه
از اونجا به بعد مال خودمی....دست هیچ کس توی قبر بهت نمیرسه جز خودم...!!!

۲.فکر نکن چون قلبت داره میزنه زنده ای.....!!!!این زندگی کردنت به درد عمه ی نامحترمت میخوره :|

۳.زندگیت به یک مو بنده عزیزم...حواست باشه
همیشه دیره...و هیچ وقت
وقت نداری .....!!!
هر لحظه ممکنه برگردی...اونم دست خالی.....


درس دادن مفهومی به این میگن :|
اساتید یاد بگیرن :/

عــ ـاکـ ـف ...
۲۴ آذر ۹۵ ، ۰۹:۰۰

خودکارم را لای کلاسورم فرو کردم و تحقیقم را کوبیدم روی میز آقای خانی و کلاس را ترک کردم !!!!
دیگر سر گذاشتن روی میز فایده ای نداشت !!!
احساس می کردم فضای کلاس برای نفس کشیدن کافی نیست !!!
یک کلاس 60 نفره...استادی که زیادی محبوب جا افتاده...آن هم فقط به خاطر راه آمدنش با دانشجو و یک سری غرغر کردن سر کلاس !!!


از استاد های غرغرو حالم به هم میخورد !!!

استاد غرغرو

مته ی اعصاب است!!نه استاد!!!!


تحمل کردم...تحمل کردم....تا رسید به جمله ی

"اصل بی طرفی:نباید در قانونگذاری معیار های ایدئولوژیک،اقتصادی و سیاسی رو در نظر بگیری!!مشکل قانون ایران،اسلامی بودن اداره است!!!!!"

این جمله اش را نوشتم ،کنارش فلش زدم بدو بیراه بار ِ جمله اش کردم و ..... !


مستقیم رفتم سر کلاس دکتر غلامی نشستم...هوای سالن ِ کلاسش

انگار که تمیز باشد !!!! خفه ات نمی کند !!!!!

دکتر آمد....شروع کرد 4 ساعت به حرف زدن و من مثل میخ حتی گردنم را هم تکان ندادم !!!

کلاس تمام شد ... حس کردم کمی آرامم .....


این چرخه ی هـــــــــــــــــــــــــــــر هفته ی من است .... !!!!!

از یکشنبه که کلاس ها شروع میشود،

حرف شنیدن هم شروع میشود !!!!!

سر کلاس های بین الملل

ســ ـــــــــــــــر تـــــــــــــــــا پـــــــــــــ ــــــــــــــــــا

سوال می شوم !!!!

تا آخرین کلاس قبل کلاس او ،

پُـــ ـــــــــــــــــــــــر میشوم !!!

و در حالت ِ کاملا سرریز شده سر کلاسش می نشینم !!!!!


گاهی به جمعیت پشت سرم نگاه می کنم .....

تک و توک رفقایم را میبینم که هم درد من،

دستشان را زده اند زیر چانه هایشان و متاسفانه به استاد خیره اند !!!


هر روز کیلوکیلو

خـــــــــــــــــــون ِ دل می خوریم !!!

و برایم عجیب است که با این وجود دست نمی کشیم....!

بعد کلاس ها من راهی نهاد می شوم ،

زهرا و فاطمه و محدثه راهی بسیج.....

زینب راهی کلاس های آقای جاودان.....

معصومه به سمت کانون قرآن....


نمی دانم چه جــــآنی داریم که کم نمی آوریم !!!!

و نمی دانم....

چه جــــــــــــــــــــــــــــــآنی داری که کل این کره ی خاکی را می بینی و

باز هم امید داری به برگشتن ..... !!!

راستش ته ِ امید ِ ما هم به تـــــــــــــــــــــــــــو ختمــ می شود...... !!



یک روزی بر میگردی....ما دیگر غریب نمی مانیمــ ..........

تو دیگر غریب نمی مانی ..........

یک روزی

"حسین" بودنت را به رخ ِ عالمیان می کشی.....

این بار روی دوپای مبارکت می ایستی

و "اناالمهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدی"

میخوانی ...... !



یک روزی بر میگردی ............


+غر نزدم ها ...........

صرفا سفره ی دلم بود که ناگهانی پهن شد !!!!

اگر نه دانشگاه برای من بهترین جای دنیاست .......

راستی...


صبح ِ جمعه ی بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرفی ِ اولین روز از هزار و صدمین سالگرد امامتت

به خــــــیر باشد الهی .....

الهی تا ظهر نشده

بـــ ــــرگردی. . . . . !


عــ ـاکـ ـف ...
۱۹ آذر ۹۵ ، ۱۰:۰۰ ۰ نظر

به جرئت میگویم که از هیچ چیز اندازه ی مترو بیزار نیستم ....

توی مترو ، فرهنگ جامعه کاملا نمایان است ......

خواص اگر به خودشان زحمت دهند و سری بزنند ، عوام را به راحتی می بینند ........

چهره ی یک سری فروشنده ها
غم را در دلت میکارد ....

بچه های کوچولو...

پیرزنی که دلت میخواهد بلند شوی تا او بنشیند...

مرد نابینایی که راهنمایش دختر بچه ی کوچکش است.....

آن روز پسر بچه ای را دیدم....انقدر ناز بود که دلم میخواست فقط نگاهش
کنم.....هیچ حرفی نمیزد....

فقط با جعبه ی آدامس هایش راه می رفت
بین مردم....

و ما مردم ؛

انگار که نمایشگاه آمده باشیم...چقدر بی تفاوت شده ایم...

چقدر سِـــــــــــــــر شده ایم..........


چهره ی پسر بچه مرا یاد اختلاسی انداخت که معوقه شده بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یاد ماشین های رنگ و وارنگی که از پارکینگ دانشکده نمایشگاه ماشین ساخته اند ...!!!!!
یاد ولخرجی های خودم!!!


چهره ی پسربچه

حرف های زیادی داشت .......

خاطرات زیادی را مرور میکرد ......

جهادی را یادم آورد....صد رحمت به بچه های جهادی!!!

حداقل گیر ِ مردم شهر نبودند....دستشان جلوی کسی دراز نبود!

گیر ِ زندگی شهری نبودند .... ! تفریحشان بالارفتن از دیوارهای روستا بود و

کتک زدن دختر ها !!!!!!!!!!!!!!

بی خبر از همـــــــــــه جا ..... اما بیچاره بچه ای که از همه جا باخبر است ..... !!


توی پرانتز عرض کنم :

اما وقتی می آیند و آلات حرام می فروشند.....
قبلا توی دلم آرزو میکردم تک تکشان را خدا از روی زمین بردارد!!!
دکتر غلامی آن روز میگفت برای اینجور آدم ها نفرین نکنید...

دعا کنید... مُـــــــــــــــردم تا توانستم برای زنی که داشت هزار جور حرف مفت
پشت سر و توی روی محجبه ها می زد دعا کنم!!!!!!!

خوب بودن هم گاهی سخت است هااااا ..... !!!!

.

.

همه چیز نوشت :

میگویم آقا جان ...

هــــوای آمــــــــــــــــــــــدن نداری .... ؟؟؟؟؟

عــ ـاکـ ـف ...
۱۵ آذر ۹۵ ، ۲۰:۵۵

بـــــــــــهشتی ،
هنوز داغــــــــــــدار ِ توست ....

این بار
"دیده ام که می گویم"....!


هر طرف ِ بــــــهـــــــشت را بچرخی ،
چهره ات دارد میان گل هایش می خـــــــــــندد ......

گاهی هم ....
خندان
ایستاده ای بالای سکوی دانشکده ی هسته ای و
آن پیرهن کرم رنگ را به تن داری و دست هایت دارند
ع ش ق
یاد می دهند .....

هر طرف ِ بــهشـــــــــتی را نگاه کنی
حکایت از تــــــــــــــــــــــــو دارد...

اما...ساختمان شهید...میدان شهید....خوابگاه شهید...همسر شهید...دانشکده ی شهید....

هیچکدام جای خودت را نمیگیرد.....

و ما دانشجویان ِ راهـــــــــــــــــــت می مانیم .....

راهت را در بهشتت ادامه می دهیم ......

و این وظیفه ای که بر دوش ما بهشتیان گذاشتی،

تمام فلسفه ی ریخته شدن خون توست....


خونت را زنده نگه می داریم....


به پاس داشتنت به راهت وفادار می مانیم.....


و تا عمر داریم یادمان نمیرود
که در بهشت ما
دانشکده ای
"استاد" از دست داد .........


تا من ِ دانشجوی دانشکده ی رو به رویی (!!!)
درس بخوانم ....... و بفهمم چرا می خوانم.... !!!

+پارسال این موقع

نجــــــــــف بودم....بی قرار ِ کربلاء ..... !!!

صبر ِ پیاده رفتن نبود حتی ..... !!!!

عــ ـاکـ ـف ...
۰۸ آذر ۹۵ ، ۱۱:۳۰ ۱۰ نظر

نجــــــــــــــمه...دختری خوشگل...کوچولو...باهوش....
زرنگ....

سوگلی کلاس من !!!

زیر درخت ها نشسته بودیم و داشتیم از امام حسین حرف میزدیم!


کربلا برایشان،
به غیر ممکنی بهشت برای من بود !!!


هنوز یک هفته نشده بود که من از کربلا برگشته بودم !


عکسی را که صبح جمعه انداخته بودم نشانشان دادم...


نجمه بهتش برده بود....


دقیق نگاهش کردم....داشت گریه می کرد !!!


_خاله...من دلم امام حسینو می خواد !!

+دل منم می خواد....

_تا حالا دیدیش.... ؟؟

+یه وقتایی....

_منم دیدم...توی خوابم یه بار اومد ....ولی دیگه نیومد !!

+وقتی دیگه تو خواب ندیدیش
یعنی توی بیداری هرروز میبینیش ..... حواستو جمع کنی پیداش می کنی....


اشک ریختن ِ مظلومانه اش را یادم نمی رود .....

نجمه

"هیچ" چیز از امام حسین نمیدانست....از کربلا نمی دانست....

فقط وقتی عکس گنبد را دید

روحش پر کشید .....

و این جا بود که فطری بودنت را دیدم .....

ذاتی بودنت را دیدم....

دیدم که خدا چطور روحت را در تک تک بندگانش کاشته ....



حسین(ع) با کـ ــربلای خود به رسول خدا(ص) عرضه داشت:

«یا رسول الله، من فطرت امت تو را تا قیامت روشن می‌کنم. کافی است کسی از کنار کربلای من کمی عبور کند...»


و وقتی به محل اسکان برگشتم ،

روی تخته ی دلنوشته های جهادیون ِ مقرب ِ بهشتی نوشتم


"نجمه ،

        عکست را دید .....

                         و سوخت ...........

                                     من که خودت را دیده ام

                                                 الان باید مــــــــــــــــــرده باشم ..... !!!

                                                                                                  نفس هایم را نشمار..........


                                                       نگاه کن به روحم که دیگر مال خودم نیست......... !!!!"

عــ ـاکـ ـف ...
۳۰ آبان ۹۵ ، ۱۵:۰۲ ۱۱ نظر