آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

.....کناره‌گیر در دنیا، همانند کناره‌گیری کوچ‌کننده از آن،

و نگرنده به دنیا، به دیدة ترسندگان از آن،

آرزوهایت از آن (دنیا) بازداشته شده

و همت و تلاشت از آرایش‌هایش برگرفته شده،

از شادمانی‌اش به سان چشمی که بر آن چیزی بخورد و

آب‌ریــــ ـــزان

شده و بسته گردد،

چشم پوشیده و اشتیاقت در مورد آخرت شناخته شده و مشهور است.....

قسمتی از زیارت ناحیه ی مقدسه،

در وصف ثارالله ....

از زبان ِ آقای زمانمان...

.


اَللّهُمَّ یا رَبِّ نَشکوُ غَیبَةَ نَبِیّنا وَ قِلّةَ ناصِرنا،


وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنا و شِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا،


وَ وُقَوعَ الفِتَن بِنا وَ تَظاهُرَ اْلخَلْقِ عَلَیْنا،


اَللّهُمُّ صَلِّ عَلی محمّد وَ آل محمّدٍ


وَ فَرِّج ذلِکْ بِفَرَجٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ،


وَ نَصْرٍ وَ حَقٍّ تُظْهِرُهُ....

آخرین مطالب

مقر فرماندهی

نگاهم را سر جلسه به سمت پنجره گرفتم...
برف می آمد ...
لحظه ای خوشحال شدم...
اما فقط لحظه ای ...

از جلسه بیرون آمدم...
تن ِ دانشگاه سفید شده بود...
همچنان می بارید ...
یک دانه ی درشتش روی صفحه ی موبایلم نشست....
بهش لبخند زدم...

نگاهی به کفش های لیزم کردم...
با این کفش ها چطور این سربالایی را بروم...؟؟

بچه ها کم‌کم روی پله های جلوی دانشکده جمع میشدند و سحر ناز دوربین را روی پایه اش ثابت می کرد و کادر را روی چهره ی بچه ها می بست ....

دانه های برف و درخت های کاج ِ برفی،
قشنگ ترین عکس دوره ی کارشناسی را برایمان رقم زدند...

وقت رفتن شده بود و من ناراحت رانندگی ِ سخت بین برف ها شده بودم...

و ناراحت ترافیکی که برف همیشه می سازد ...

و ناراحت برف شدیدی که دور تا دور ماشین نشسته بود و من تازه ماشین را کارواش برده بودم !!!!
 
وارد مسیر که شدم ،
خیابان ها خالی ِ خالی بود...!!!!
برف به سمت شیشه ی رو به رو می دوید و من 
تازه فهمیدم به چه فاجعه ای مبتلا شدم....

برف می آمد و من خوشحالش نبودم....
برف می آمد و من ....

فهمیدی که چه میگویم...؟؟؟

من برف را فدای ناراحتی های دلم کردم...
برفی که همیشه نور امید را در دلم روشن می کرد ....
برفی که وقتی می آمد
خوشحالم می کرد و زمان و مکانش مهم نبود....
میبینی چه بر سرم آمده ....؟؟؟؟
میبینی....؟؟؟

+باید بخوابم...خسته ام‌....
می خواهم چشمم را ببندم و سال ها بخوابم....
بخوابم و کسی کاری به کارم نداشته باشد ......
بخوابم و خواب نبینم....فقط سیاهی جلوی چشم هایم باشد....بخوابم و بیداری در کار نباشد . . .
عاکف...
۲۷ دی ۹۶ ، ۱۵:۲۴ ۲ نظر
۲۰ سال از این ۴۰ سال عمرت
شد خرج من ...
اگر در این ۲۰ سال من نبودم
چقدر جوانتر می بودی ......

اگر من نبودم و فقط گل های نرگسی بود که پدر هر روز برایت در گلدان روی میز میگذارد ...



+حالا از این به بعد دیگر نمیتوانم بگویم ۳۹ سال و ۱۱ ماه و ۲۹ روز داری . . .
مجبورم به ۴۰ تن دهم ... مجبورم ......
عاکف...
۲۵ دی ۹۶ ، ۱۶:۵۶ ۰ نظر

وجدان جهان،ترازوی عدل الهی است ...
حقیقت برای همیشه مکتوم نمیماند ...

"استاد ما ، شهید مطهری"


+میتوانید به هر موضوعی سرایتش دهید!

عاکف...
۲۴ دی ۹۶ ، ۱۴:۴۱ ۰ نظر

خواهان :
عاکف ....

خوانده :
خدا .....

خواسته :
بطلان حیات ....

بهای خواسته :
فعلا مقوم به آرامش .....

هزینه دادرسی :
اعسار از هزینه ی دادرسی ....
در صورت قبول ؛
نماز...دعا ....اشک و آه به شرط قبولی ....


ادله ی اثبات دعوا :
شهود ...
التماس ......
خواهش....
تمنا ....


میتوان خدا همیشه قاضی نباشد...؟؟؟
میتوان خدا را در دادگاه خودش خوانده قرار داد؟؟؟؟
قاضی و خوانده میتوانند یکی‌ باشند؟؟؟
اصلا شاهد و قاضی و خوانده یکی باشند چطور ؟؟؟؟

و این امر فقط در ذات انصاف خداست ....
که برسد به دعوای بنده اش ....
به دادخواست پر از نقص خواهانش ....

آری که من "خواهان" ِ تو ام ....
تو "خوانده" ام باش .....
"خواسته"ام باش...
"سبب"م باش ...
"جهت مشروع"م باش ....

بگذار بخوانمت ....بخواهمت....
چرایی ام باش ....

رد دادخواست در مرامت نیست ....
عدم استماع در ذاتت نیست ....
رد دعوا در نگاهت نیست ......

و حتی هیچ مرور زمانی را شامل نمیشود عدالتت ...

تو شاهدی که خواهانت چه می کشد ...
خواسته اش چیست ...
اعسارش به تو ثابت شده ....

دستی بچرخان و حکمی بده تا باز باور کنم کنارم نشسته ای ....
حکمی بده شبیه به آن حکمی که گوشه ی حرم نجف دادی ....

حکمی بده تا باز باور کنم که فقط خدای خوب ها نیستی ....
تو حکم میدهی به انصاف و آن هم حکمی فرا تر از خواسته ....خیلی فراتر از خواسته .....و احدی را جرئت نقضش ن ی س ت .....

ای نعم الوکیل من ......

عاکف...
۲۰ دی ۹۶ ، ۲۲:۵۲ ۰ نظر

یکی از مستخدمین دانشکده ،
آقای حدودا ۴۰ ساله ای است با قد و قامت معمولی و لاغر ...
همیشه لباس های مخصوص کارکنان دانشگاه را به تن دارد ...
نه تنها من ؛
که کل دانشکده شیفته ی او هستند ...

برگه های بزرگ امتحان که پخش می شود ،
مدتی از امتحان که گذشت او با مُهرش وارد می شود ....
بالای برگه را مهر می زند و یک خسته نباشید می گوید و می رود نفر بعدی ...
مضحک است اما مواقع امتحان همیشه چشم انتظار او هستم ...
بیاید و یک خسته نباشید بگوید و برود ...
آن روز زود بیدار شدم....هر کاری کردم خوابم نبرد دوباره ....
هوا هنوز تاریک بود ...
راه افتادم سمت دانشگاه ...
خیابان ها تاریک و خلوت...انگار نه انگار که این تهران باشد...!
دانشگاه جنگلی ما خالی ِ خالی و فقط آثار کمی از برف های دیروز مانده بود و همان هم یخ زده بود ....
خوف کردم از این همه تاریکی و درخت...
بالاخره ساختمان دانشکده از لابه لای درخت ها سر برآورد ...
وارد شدم ،
حقوق را هیچ وقت اینطور بدون اهالی اش ندیده بودم...
به راستی که حقوق بدون بعضی اهالی اش ،
غیر قابل تحمل و بدون یک سری دیگر لذت بخش ترین مکان دنیاست ...

دکمه ی آسانسور را زدم که همان مرد رئوف دانشکده با من سر رسید ...
وارد آسانسور که شدیم دلم خواست که با او صحبت کنم ... با صدایی گرفته و غمبار و بی حال و لبخندی کمرنگ :
_خوبید شما ؟

جوابم را با صدایی بلند و رسا داد ...
با همان لهجه ی غلیظ شمالی دوست داشتنی اش ... دست گذاشت روی سینه اش و گفت :

+الحمدلله ...
همه چیز امن و امان ...

با خودم تکرار کردم ...
امن و امان ...
کاش آسانسور انقدر زود نرسیده بود
تا ازش می پرسیدم چطور در این روزهای سیاه به امنیت و امان رسیده ....
به حالش غبطه خوردم ... خیلی بیشتر از غبطه ای که به حال آن استاد می خوردم ...
دلم خواست یک روزی از این روزها ،
وقتی هر رفیقی یا هر کدام از شما حالم را می پرسد
از ته دلم ، صادقانه ،
بگویم امن و امان . . .

فعلا نمیتوانم بگویم...
اما قولش را داده ام...که اگر عمری بود و‌ مجالی ،امن و امانم را پیدا کنم...
و اگر عمری نبود هم ،
میگویند خدا به نیت ها و مقاصد کار دارد و نه اعمال ِ به نتیجه رسیده ....

+التماس دعا ...
محتاجاً شدیدا....

عاکف...
۱۸ دی ۹۶ ، ۱۸:۰۲ ۰ نظر
حرم ،
عجیب و غریب خلوت بود ...
صف ضریح را نگاه کردم ...
زیاد نبود ...
گفت بریم؟؟
گفتم بریم ....

تا وارد صف شدیم ،
ده نفر پشت سرمان به یکباره آمدند ..
همان توهم ِ نفس تنگی ِ  من سراغم آمد!!
همین که فهمیدم راه پس و پیش ندارم نفسم گرفت !!!
در حالی که صف اصلا فشرده نبود !!فقط ساکن بود و همه ایستاده بودند !!!
با تمام توانم جمعیت را کنار زدم و از صف بیرون برگشتم!

صدای لهجه های عرب در گوشم میپیچید و یحتمل داشتند میگفتند "داری چیکار میکنی؟؟؟"

اما من دست خودم نبود....

تا میبینم عرصه تنگ شده،
تا حس میکنم که راه برگشت ندارم ،
توهم برم میدارد که دارم خفه میشوم!!
و اگر ذره ای در همان حالت بمانم
جدی جدی خفه خواهم شد !!!

فرقی هم بین هوای خفه ی تهران و هوای از همه جا بهشتی تر ِ کنار ِ ضریح حسینم نیست !!

تا بیرون آمدم ،
خادم حرم دید که من چقدر مایوس شدم ...
دلش به رحم آمد ....
پارتیشن جلوی دیدم را کنار زد ....
ضریح بین چشم هایم قاب گرفته شد ....
و این نزدیک ترین حال ما بود . . .


حالا هم عرصه تنگ شده ...
راه زندگی کند شده ....
جلو نمی رود ...
عقب هم که هیچ وقت نمی رود .....

شب هایی که میشد ،راه میفتادم بین خیابان ها ...
هیچ کجا در این زمین ِ خدا به درد حال ِ خراب ِ من نمی خورد ....
هیچ کجا نمی شود نفس کشید ....
هیچ کجا نمی شود آرام گرفت ....

دستم به این همه مانع ِ نفس تنگی نمی رسد تا به کناری هلشان دهم ....
زورم نمی رسد به زندگی ....
کنار‌کشیدم ...
او هر از چندگاهی جلو می آید ...
به قول حقوقی ها ،
تحریک به مبارزه می‌کند ...
تحریک به خونریزی میکند ....

این حریف طلبیدن هایش هم دیگر مرا حریص ِ زمین زدنش نمیکند ...
به من اثبات شده که زورش زیادتر از من است ...
و من دیگر آن بچه ی چغر(؟) نیستم که میداند کتک می خورد اما‌ جلو میرود و مردانه یکی میزند و ده تا میخورد و با صورت خونی باز میگردد !!!

من حالا میدانم که منفعتم در همین است که گوشه ای از زندگی بنشینم و ببینم قصد دارد مرا کجا ببرد ...
تا کجا بکشد ....
با چه کسانی ببرد ؟؟؟

آن روز،
جلوی چشم های استادم شرمنده شدم ....
وقتی تمام امیدش را ناامید کردم . . .
سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد ....
انگار که دوباره زلزله آمد زیر پایم . . .
صدایش زلزله ی قوی تری بود ...
که گفت
حال من وقتی بد میشه که میبینم دانشجوهام میگردن و میگردن و مرگبارترین راهو انتخاب میکنن ...
وقتی استادی که به او ایمان دارم این را میگوید ،
یعنی من در بدترین حال از عمرم قرار دارم . . .
.
صدر و ذیل حرف هایم را چطور به هم ربط دادم؟؟؟
من اینجا از همه جا راحت تر فکر میکنم ... :)


+عنوان را راست گفتم ... با تمام این ها ،
راست گفتم ....
عاکف...
۰۸ دی ۹۶ ، ۲۰:۰۰ ۱ نظر

نسیم خنکی حال دلم را خوب میکند...
پاهایم آهسته آهسته در خاک‌ها فرو می‌روند...
غرق میشوم در رویا!....

ناگهان پرنده‌ای می‌پرد؛
نگاهش میکنم .... به اوج دارد می‌رود!
از جلوی چشمانم محو می‌شود!
اینجا کجاست!؟
کجا ایستاده ام!؟؟

ندایی مرا می‌خواند...
قدم قدم به جلو می‌روم و یک گوشه دنج می‌نشینم...
دنج ترین گوشه دنیاست انگار...
شبیه شش گوشه است انگار.....

صدایی در گوشم می‌پیچد!
صدای ابراهیم ِ من است...
دارد می‌گوید:


همیشه باید مشغول یک کلمه باشیم؛
و آن "عشـق" است...

میخواهم به پای موسیقی صدایش سجده کنم که صدای خمپاره تمام افکارم را ویران میکند . . .

ناگهان به خود می‌آیم؛
چشم هایم باز میشود و دلم بی تاب...
این‌طرف و آن‌طرف را می‌نگرم...
دنبالش می‌گردم...
نگاهم به دور دست ترین نقطه خیره می‌ماند...

قافله ای از میان آب های اطراف زمین طلائیه میگذرد...
مهدی باکری با همان لبخند همیشگی اش برمی‌گردد نگاهی می‌کند و می‌گوید...
"قافله ما قافله ی از خود گذشتگان است هر کسی که از خود گذشته نیست با ما نیاید..."

فریاد میزنم که صبر کنید میخواهم بیایم!
قافله دورتر و دورتر میشود، میدوم به سمت آب...
سیم خاردار ها مانع اند...
یاد این سخن ابراهیم همت می افتم؛
در پوست خود نمی گنجم!
گمشده ای دارم و خویشتن را در قفس محبوس می بینم، می خواهم از قفس به در آیم، سیم های خاردار مانع اند...
فریاد میزنم!
که ای قافله صبر کنید .....
اما دیگر دیر شده ...قافله رفته است و جا مانده ام...
جا مانده ام . . . .

باید که این بار جا نمانم...
باید که آماده شوم...
باید مشغول عشق باشم ....
ای کاش این بار به پایتان برسم ....

صدای شهید آوینی درون گوشم می‌پیچد و می‌گوید:

 
جایی برای ای کاش‌ها و اگرها باقی نمانده ...
عاشورا هنوز نگذشته است....
و کاروان کربلا هنوز در راه است!
و اگر تو را هوس کرب و بلاست؛
بسم الله...

پ.نوشت:
فکر میکنم 4 سالی میشود طلائیه را ندیدم...متن ، چیزی نبود جز حاصل گوشه ی امامزاده نشستن .... !!!

+طلائیه راهت می دهند به شرطی که برای رفتنش لحظه شماری کنی ... نه دست دست !!

عاکف...
۰۳ دی ۹۶ ، ۱۹:۲۰ ۱ نظر

خدا چقدر زلیخا را مچاله کرد و دواند دنبال یوسف
تا بالاخره به حضورش ایمان آورد...
من که بودنت را میدانم ...
اما فقط "میدانم"!
همین است که انقدر دنبال خودم می دوانی ام ....

دنبال یوسف بودن،وجاهتی دارد...
دنبال خود چرخیدن را کدام منطقی می پذیرد ..‌ ؟؟؟

اگر هر آن بمیرم،
از شرمندگی و این همه سرگردانی نمیدانم چطور باید در چشم هایت نگاه کنم ....

اصلا نمیدانم با چه رویی آن شب اول میخواهم زبان باز کنم و از "الله" بگویم . . .

میدانم اندازه ی تمام عمرم ،
آن شب تحقیر خواهم شد ...
به این دور ِ باطل ِ من
همه ی ملائکت خواهند خندید....

تو نخند اما ...
اخم هم نکن ...
روی از من برنگردان ....
حتی سکوت هم نکن ....
اگر نگاهم میکنی ،
خشمگین نگاه نکن ...
من به هیچ کدام از این ها از جانب تو عادت ندارم ....

به آدم هایت چرا ...همه چیز از آن ها دیده ام ...
از تو اما ....
در همان قبر مرا بغل بگیر ...

من ِ گناهکار را ...

روی از من ِ بنده ی ِ تنها ،
برنگردان ...



+ا ش ک ...

عاکف...
۰۲ دی ۹۶ ، ۱۹:۱۲ ۰ نظر

شب جمعه ،
همیشه بلند ترین ِ شب هاست ...
امشب ،
از تمام شب جمعه ها هم بلند تر ....
مادرت امشب از همیشه بیشتر در حرم است ....

نمیدانی یک دقیقه بیشتر کنارت نفس کشیدن،
چه موهبت بزرگی است ...
"تو در کنار خودت نیستی نمیدانی . . .
نمیدانی . . . "
.
.
یلدای خوبی نیست ...


حتی تیر تحکم حاج آقا پناهیان هم به من برخورد نکرد ... :
_"الان داری حرص میخوری برای چی؟؟
به خودت برگرد بگو :
چت شده؟؟؟خدا هم فوت کرده؟؟؟
ضعیف شده خدا؟؟؟؟مهربونیش رفته؟؟؟
نمیبینه تو رو ؟؟؟؟؟؟
چی شده؟؟؟؟......"

زمین،زیر پایم لرزیده .... لرزیده .....

عاکف...
۳۰ آذر ۹۶ ، ۱۸:۵۸ ۱ نظر
طرح زوج و فرد ،
مجبورم کرد بعد چند ماه به فضای عمومی جامعه برگردم !!
داخل اتوبوس ،
مطمئن شدم که این بار دیگر قرار نیست جان سالم به در ببرم ...

نفس تنگی و قلب درد با هم حمله کرده بودند!!

ترس هم با این ها حمله کرده بود اما نه ترس مرگ‌...

ترس دفن شدن "این" همه دلتنگی ،
زیر آوار این همه دود و آلودگی ...
می فهمی چه میگویم ... ؟؟؟؟؟
میفهمی ؟؟؟؟...
حیف این همه دوست داشتن نیست که زیر خاک بخوابد ؟؟


+دود این شهر مرا از نفس نینداخته...
من به این دودها عادت دارم ....
این دلتنگی هاست که نفس را از قلب من گرفته ....
عاکف...
۲۸ آذر ۹۶ ، ۲۱:۰۵ ۰ نظر
شب آمدنش ،
از خوشحالی خوابم نمی برد ...

دور خانه می چرخیدم ...
لحظه شماری میکردم ...
بالاخره آرزویم داشت محقق میشد ...


همه میگفتند شاید نتواند ...
اما او آمد ...
سالم و سلامت ....

کنار من ....
شد همراه همیشگی من ....

این سال هایی که روی هم جمع می شوند و تو بزرگ میشوی ،
همین امسال را میگویم که درست هم قد من شده ای !!!
این سال ها تازه دارم میفهمم یک مثل تو را داشتن چه طعمی دارد ....
تازه مزه اش دارد در دلم حس می شود ....

بچه که بودی
تمام دنیایم بودی ‌‌‌...
به عشق تو از خواب بیدار میشدم ...

حالا هم تمام دنیای منی ....
 دلم می خواهد دستت به تمام آرزوهایت برسد ....
خوشبختی تو همیشه در صدر دعاهای من،
زیر قبه است ....

+هر روز میاد کنار من و پدر و قدشو با ما میسنجه :/
خب واقعا من دیگه معیار نیستم و از رده خارج شدم چون به من رسید !!
سایز  پاش حتی :/
آقا این به دنیا اومد یک کیلو و نیم بود :/

فک کنم هم قد پدر بشه ...
عیبی نداره ژن خوب به یکیمونم برسه من راضیم :)))
عاکف...
۲۶ آذر ۹۶ ، ۱۸:۲۰ ۰ نظر
از ته کلاس زل زده بودم به چهره اش ...
توجهم به صحبت هایش جمع شد ...
داشت تمسخر میکرد که ما ایرانی ها ته ِ الگوهایمان الهام چرخنده و آقای جنتی است ....

خدا شاهد که تا قبل از امروز صبح به حالش غبطه میخوردم ...
موفیقت های علمی اش و زندگی مهیج و مهاجرت هایی که داشته ،به نظرم خیلی جالب می آمد ....
فکر میکردم همه ی چیز هایی را که من دوست دارم تجربه کرده و وقتی با افتخار گفت که تا الان به هر چه میخواسته رسیده ،
حقیقتا دلم میخواست وقتی چهل سالم شد من هم به جایگاه او رسیده باشم ...

امروز صبح ؛
تمام این ها به آنی فروریخت ....
احساس کردم چیزی درونم له شد ...
انگار که یکی از الگوهایم جلوی چشم هایش خرد شد ....
در همان لحظه دعا دعا میکردم که هیچ گاه
جای او حتی ثانیه ای نباشم ...

میدانی چرا ...؟؟
او
تو را تجربه نکرده بود . . .
به تو نرسیده بود ...
تو را ندیده بود ....
کل دنیا را چرخیده بود و هر جایی را دیده بود الا تو ....
از لا به لای تمسخرش ،
باد سرد ِ زندگی‌ پوچ و بی تو آمد . . .
ح س ی‌ ن را داشته باشی و خودت را در سرگردانی بدانی
 . . . .
ح س ی ن را داشته باشی و در جستجوی الگو باشی و تهش هم او را نبینی . . .

امروز فهمیدم که من تنها نیستم ...تنها تر از من ،
بی شک‌ اوست ...اوست که تو حتی به ذهنش هم خطور‌ نمیکنی ....

+استاد هم استاد های قدیم...
استاد جان ِ غلامی را نداشتم دق میکردم در این دانشکده :(
عاکف...
۲۰ آذر ۹۶ ، ۲۱:۵۱ ۰ نظر

دلگیرم از دستش ...
اصلا نمیداند ....
هیچ چیز نمیگویم ....
می ترسم حرف بزنم‌ ....
عادی و آرام سعی میکنم فقط ادامه دهم ...
گاهی فکر میکنم باید منتظر بمانم تا زمانش برسد ...
گاهی می ترسم این حس انقدر بماند تا نسبت به او سِر شوم ...
انقدر دلگیری روی دلگیری جمع شود تا آخر سر دلم زیر همه چیز با او بزند ...
وسایلم را در همین بلوای سکوت جمع کنم و هر چه دارم و ندارم بردارم و بروم ...
می ترسم سر بچرخانم ببینم دیگر ندارمش ... و نداردم .... و ... ببینم دیگر نمیخواهم که داشته باشمش ....
می دانی چقدرررر ترسناک است برای من عزیزی چون تو را نخواستن....؟؟
می دانی چقدر سخت است به تو شوقی نداشتن . . .؟؟؟
می دانی وحشت من این روز ها این شده که تو جزئی از من نباشی ...؟؟؟
فکرت در ذهن من پرسه نزند ...؟؟
تو را همیشه همراهم ندانم...؟؟؟

میدانی آن وقت من چقدر تنها میشوم ...؟؟؟
چقدر خالی و پوچ می شوم...؟؟؟
می دانی رفیق از دست دادن چه غم بزرگی است ؟؟؟...

اصلا....میدانی چقدرررر برایت حرف دارم...؟؟؟می دانی چقدر دلم میخواهد برایم حرف بزنی...؟؟
بس است این حرف های روزمره ...
من با تو "حرف" دارم ...
خدا کند که زمانش برسد...دعوا کنیم و بعدش همه چیز درست شود ... همه چیز ...
و من باز تو را داشته باشم ....

+میدانی که شب ها خوابی جز تو را پیدا نمیکنم تا ببینم...؟؟

عاکف...
۱۷ آذر ۹۶ ، ۱۰:۱۷ ۰ نظر

داشت با برادرش بازی میکرد !
قهقهه های مستانه اش بلند شده بود ...
موهای بلندش پریشان شده بود روی صورتش ....

باز هم نگاه سنگین من باعث‌ شد خجالت بکشد ... فکر کنم از نگاه های ممتد من خیلی آزار میبیند ...
ولی من باید نگاهش کنم ...
انگار خودم را میبینم ...
هاله ای از چهره ی کودکی های خودم را دارد ...
مادر من هم موهایم را بلند کرده بود ...
خودش برایم شانه میکرد ...
خودش برایم می بست ...
پیراهن های رنگی تنم‌ می کرد ...
جوراب های سفید که از بالا تور می خورد!

من هم یک روزی مثل او انقدر میخندیدم و میخندیدم که دلم درد میگرفت ...
همراه با قهقهه موهایم را کنار میزدم و میدویدم ...
میدویدم و پشت سرم را هم نگاه نمی کردم ...می دانستم پدر چشم از من بر نمی دارد...

آن موقع ها،
همیشه به بزرگ شدنم فکر می کردم ...
حالا میبینم چندان هم قشنگ نیست این فرآیند رشد ...
بزرگ شدن بیش تر از آنی که حس استقلال تو را ارضا کند،
حس تنهایی را به تو القا می کند ....

آدم ها
همیشه دلتنگ ِ قبل تر ها می شوند ...
اما کم تر پیدا می شود کسی که حاضر به برگشت باشد ... حاضر به دوباره زندگی کردن در ثانیه به ثانیه ی سال های عمرش که سپری شده ...
یک زندگی‌ِ‌ از سر ....
با تمام سختی ها ...
وقتی که در خلوت خودم فکر میکنم،
میبینم این که حاضر به عقب نیستم به کنار ... حتی دلم می خواهد زمان را به جلو بکشم ...
ببینم ته زندگی ام کجاست ...
.
رفیقم روی صفحه ی موبایلش این جمله را گذاشته :
"انسان ، مسئولیت است!"
خیلی آدم ها،
یادشان رفته انسان اند ....

.

عیدتان مبارک :)

ان شاءالله آخرین جشنی باشد که بدون اماممان میگیریم...

عاکف...
۱۵ آذر ۹۶ ، ۱۱:۰۵ ۰ نظر
همه چیز در نظر ِ چشم ِ نظر کرده ی حسین،
کور می شود که کلّ غیر حسین، فان است و وجه الله ِ حسین باقی!
چشم ِ حسین بین آنقدر شسته میشود که آیه ها را هم جور دیگر می بیند!
آری....
"لهم اعین لا یبصرون بها الّا الحسین..."
"لهم اذان لایسمعون بها الّا الحسین...."
وجود ِ با حسین، الّا الحسین را نخواهد شناخت! .....
عاکف...
۱۰ آذر ۹۶ ، ۱۳:۵۱ ۰ نظر