آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

.....کناره‌گیر در دنیا، همانند کناره‌گیری کوچ‌کننده از آن،

و نگرنده به دنیا، به دیدة ترسندگان از آن،

آرزوهایت از آن (دنیا) بازداشته شده

و همت و تلاشت از آرایش‌هایش برگرفته شده،

از شادمانی‌اش به سان چشمی که بر آن چیزی بخورد و

آب‌ریــــ ـــزان

شده و بسته گردد،

چشم پوشیده و اشتیاقت در مورد آخرت شناخته شده و مشهور است.....

قسمتی از زیارت ناحیه ی مقدسه،

در وصف ثارالله ....

از زبان ِ آقای زمانمان...

.


اَللّهُمَّ یا رَبِّ نَشکوُ غَیبَةَ نَبِیّنا وَ قِلّةَ ناصِرنا،


وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنا و شِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا،


وَ وُقَوعَ الفِتَن بِنا وَ تَظاهُرَ اْلخَلْقِ عَلَیْنا،


اَللّهُمُّ صَلِّ عَلی محمّد وَ آل محمّدٍ


وَ فَرِّج ذلِکْ بِفَرَجٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ،


وَ نَصْرٍ وَ حَقٍّ تُظْهِرُهُ....

آخرین مطالب

  • ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۵۶ شب!

پیوندهای روزانه

مقر فرماندهی

آبریزان ،

چشم ِ ح س ی ن بود . . .
از نگاه ِ مهـــــــــــــــــــدی (عج) .....


دوست داشتنم به او
کاملا بدیهی است ....
اما
فکر کنم وقتش شده تا بهش پایان دهم ....


قطعا از آدرس جدید
خوانندگانم را بی خبر نخواهم گذاشت ... :)

حلال کنید ....

عــ ـاکـ ـف ...
۲۵ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۳۱ ۰ نظر

برای من

همــــــه چیز در شب جمع می شود ....

اخمم ... عصبانیتم ... ناراحتی هایم .... گریه هایم .... بی حوصلگی هایم .....

شب که میشود همه چیز به ذهنم هجوم می آورد .....

همیشه با ناراحتی می گوید "فاطمه دیگه شبا بهت پیام نمیدم!"

او نمی داند ..... !

که شب ها قلبم یادش می افتد بدون تو ،

چه د ر د ی دارد هر نفسی که می کشد . . .

شب ها

دوست دارم فقط تو باشی ....

خودت که نیستی ،

لااقل خودم تنها باشم .... !!!

با درد نبودنت

بمیرم ....

و بفهمم تو را داشتن

لیاقتی می خواست که من نداشتم . . .


نماز هایی که نزدیک شب میخوانم،

بغض ِ بیشتری دارند ....

لرز بیشتری دارند . . .


شب را دیگر دوست ندارم . . .

دقایقش جآن ازت میگیرد تا راضی به گذشتن شود ..... !!!


هیچ وقت فکر نمی کردم

شب،

بخواهد انقدر مرا اذیت کند .... !!

عــ ـاکـ ـف ...
۲۴ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۵۶
عــ ـاکـ ـف ...
۱۳ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۲۶

همه میروند به جماعتشان برسند و
تـــــــــــازه جمع من و تـــو

خلوت می شود ....

گیج و گنگ داشتم نگاهت میکردم که خادمت اشاره ام کرد .....
خودش را کنار کشید و من را سوق داد به سمتت ......

دوباره من بودم و
پـــــــــــــــــــدرم
و
دستش .........
آغوشش .........
و شبکه های ضریحش که دخیلی همیشگی برای دخترانش است ..............

پدر ....
هوای نفـــــس های مبارکت را
شنیدم آن لحظه . . . .



به راستی

تویــــــــــــــــی

پــــــــــــــــر افتخارترین

پــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر عالمــ . . . .

.

.

.+دیشب ،

تلوزیون بی انصاف ،

باران ِ ح س ی ن را نشان می داد ...

هیچ کس به فکر دل من نیست .....

هیچ کس . . .

.

پ ن:

یادم نمی رود یک روزی همین موقع زیر باران بهشت نشسته بودمـ ...

عــ ـاکـ ـف ...
۱۲ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۰۴

حواسم هست
که حواست هست . . .


حواسم بود
که امروز
شهادتت بود . . . .



+سخت ترین روزم را امروز پشت سر گذاشتم...
داداش حمیدم. . . .

عــ ـاکـ ـف ...
۰۶ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۱۳
عــ ـاکـ ـف ...
۳۰ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۵۶

خوب اگر نگاه کنیم
هر کدام از پدر و مادر ها
به اندازه ی شنیدن یک "بابا" از زبان کودک شیرخوارشان به حسین بدهکارند ...

خوب اگر نگاه کنیم
هر کدام از همسن و سالان من
به اندازه ی یک "در آغوش پدر رفتن"
به حسین و علی اکبرش بدهکاریم ...

خوب اگر نگاه کنیم
هر کدام از والدین به اندازه دیدن کودک سه ساله یشان که "گوشواره به گوش دارد" و سر "عروسکش" را روی پا نوازش می کند ،به حسین و رقیه اش بدهکار است ....

خوب اگر نگاه کنیم
هر مادری وقت بدرقه ی فرزندش به مدرسه
به حسین و قاسم ِ بن الحسن بدهکار است ....

خوب اگر نگاه کنیم
هر کدام از ما که با هم رفیقیم ،
به اندازه ی آن لحظه ای که یکدیگر را در آغوش میگیریم به حسین و حبیبش بدهکاریم....

خوب اگر نگاه کنیم
هر همسفری به اندازه ی یک ثانیه "سر پا" دیدن همسفرش ،
مدیون حسین و زینبش است .....


خوب اگر نگاه کنیم
هر کدام از مسئولین به اندازه ی قطره قطره ی عرق پیشانی تا خـــــــــــــــــــون حنجر حسین ؛ مدیون او اند ........

که ح س ی ن اگر نبود
یزید
دودمان اسلاممان را به باد داده بود .... !! و آن وقت آن ها این جا نبودند تا قلپ قلپ از بیت المال حکومت اسلامی ما بخورند و در آخر یا ذخیره ی نظام باشند یا پول هایشان ، معوقه ..... !!!
(بگذریم....!)

خوب اگر نگاه کنیم
هر کداممان رکعت به رکعت نمازمان را مدیون حسین و سعید او هستیم....

خوب اگر نگاه کنیم
امثال ما طرماح ها
امتحانشان را در تاریخ پس داده اند ...

می ترسم از "سلیمان صرد" شدن . . .
به راستی که تاریخ ِ عاشــــــورا ،
برای هــــــــــــــر یک از ما ،
ما به ازایی دارد ..... !

و می ترسم از آن روزی که ما به ازاء خوبی نداشته باشم . . .
حتی به انداره ی عبدالله بن جعفر ...... !!!

.

.

+این مثال ها ،

از حداقل ها بود نه ....  ؟؟ ؟

که مــــــــا

هــــــــــــــــــر کداممان

لحظه به لحظه ی نفس کشیدنمان را

مدیون ح س ی ن یم . . . . . . . .

عــ ـاکـ ـف ...
۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۲۵ ۴ نظر

آمدم بگویم دلم
بی دلیل گرفته ...
یادم افتاد دروغ
اصلا کار خوبی نیست ....

یادم افتاد
وقت مشکل ها که میشود
بیشتر از همیشه تو را می خواهم . . .

الهی که من روزی هزار بار
فدای زخم هایی که بر جسم و روحت زدند . . .
کاش من ۶۱ هجری
کنارت بودم . . .
همانجا
ما بین خیمه هایت پناه می گرفتم . . . می سوختم . . .
و این روزها را نمی دیدم . . .

می دانی ... ؟؟
من به روزها محکم بودنم
و شب ها جلوی تو کمر خم کردنم خوشم . . .
من فقط به این خوشم که صدای گریه هایم را تو می شنوی فقط . . .

ح س ی ن . . .
وقت آن نشده سراغی از من بگیری ... ؟؟؟؟
خودت می دانی که این "سراغ"ی که من میخواهم
حرم نیست ....
که وعده ی ما
جای دیگری است . . . .


لحظه ای بهشتت را رها کن . . .
با من
در این جهنمی که هستم قرار بگذار . . .
به جهنم من پا که بگذاری
بهشت می شود . . .

که مرا با غیر تو دیگر
حرفی
ن ی س ت .....

عــ ـاکـ ـف ...
۱۸ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۳۷

جنس نگاهش فرق داشت ....

انقدر که من هم فرقش را با دیگر نگاه ها فهمیدم ....

عادت کرده بودم به دیدنش کنار رودخانه ...

با صدای رودخانه ....

حال و هوایش

سخت دلم را برده بود . . .

چنان خواهرانه دل به او بسته بودم

که روز آخر

حس کردم از جدایی او

دنیا به آخر می رسد ....

خسته بودم از سفرهای پی در پی ....
جدایی از او
خسته تـ ـــــرم کرد .......

دلم گرفت از دیدن اشک هایش...

با رفتن ما

آن ها می ماندند و روستای تاریکشان . . .

روستای مُرده ی آن ها

دو سالی بود که بر اثر دعواهای قبیله ای

خالی شده بود . . .

نگرانی و دلهره

باعث میشد دلم بخواهد با خودم از روستا ببرمش ....

اما او مــــــــــــــــــرد تر از این حرف ها بود که خانواده اش را رها کند . . .

غیرت یک پسر بچه ی روستایی
دیدنش برای هر فردی قشنگ است ...

حالا من هر کجا زیارت می روم

او در صــــــــــــــــــــــــدر دعاهایم است ...

خوشبختی اش از آرزوهای بزرگم . . .

همیشه آینده اش را درخشان تر از هر کسی تصور میکنم . . .

تمام عشقم به این است که روزی

خودم راه بیفتم سمت روستایشان ....

ورودی روستا

ببینمش که برای خودش مـــــــــــــــــــــــــــــــــردی شده .....

زندگی تشکیل داده . . .

و روستایش را آباد کرده . . .


و این را برای دل خودم میخواهم که . . .

که ببینم هنوز آن وان یکاد را نگه داشته تا من برگردم کنارش . . .

خیلی هولناک است اگر فراموشم کند . . .

اما جابر . . .

توی روستا

"برادر" من بود ....


محآل ممکن است

فراموشم کند . . .

من می دانم سر قرار هایمان

هــر شب می آید زیر سقف آسمان .....

کهکشانی را که روی آسمان ِ صاف ِ روستا نشانش دادم پیدا می کند

و هر حرفی با من دارد

به خدا می گوید . . . .

جابر

مرد بزرگی می شود .... !!

من این قول را از "ح س ی ن" گرفتم ....

تا خودش زیر بال و پرش را بگیرد ....

حواسش به مرد شدن او باشد .....

و عاقبتش را ختم به خیر ترین ها کند .... !!!

.

.

الهی که

"ح س ی ن"

دستش همیشه در دستت .......

از عـــــــــــــــــــــــــــــــــــمق وجودمــ

هر روز

به "ح س ی ن"

می سپارمت . . .

عــ ـاکـ ـف ...
۱۵ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۲۷
عــ ـاکـ ـف ...
۱۲ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۲۵

رسیده بود لحظه ی وداع . . .

عــ ـاکـ ـف ...
۰۸ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۱۳

خسته نمیشم از دیدن زندگیشون ....

همیشه با خودم فکر میکنم لیلا چقدر خوش بخته ....

اصلا یه وقتایی حس میکنم لیلایی ام که هنوز به محمدش نرسیده ....

لیلای سر به هوا که یک عمر فقط خوش گذرونده و گاها غصه خورده ... بدون خدا !!!

محمد،
هم رفیق لیلا بود و هم همدمش .....

محمد
شد "کل" زندگی لیلا ......!
شد تمام هست و نیست لیلا ......

اسمشو بذار معجزه ....



آرامش محمد
توی هر خونه ای باشه
خونه آروم میگیره ....

اینجور محمد ها
کم پیدا میشن .....

هم خونه ی مخلص
کم پیدا میشه ....

حتی توی همون خونه ی کوچیک توی امامزاده ...
که هر صبح باید به شمعدونی هاش آب بدی ...
صدای حوض، همسایه ات باشه ....

و پنجره ی بزرگ خونه
روزنه ی نور زندگیت با محمد .....

زندگی با امثال محمد
دل آدمو قرص میکنه ....

و فقط در یک صورت ممکنه دلت بلرزه...
اونم وقتیه که محمدت دیگه نباشه ....
نبودن محمد سیاه و بودنش سفید...و هیچ نقطه ی خاکستری ای وجود نداره ... !!!


+ببین محمد ....

_میخوای بریم با هم شام درست کنیم ؟؟

+باشه صبر کن یه لحظه...من....

_نه ! بعد شام با هم صحبت میکنیم دیگه !

+می خواستم یه توضیحی بهت بدم ....

_توضیح نداره لیلا جان ! عزیز من ! شما همسر منی !

+میدونم...

_نه نمیدونی ! اگر نه اما و ولی نمیاوردی !

+آخه ....

_شما همسر منی ، میدونی این ینی چی ؟

ینی این که من عین تخم چشمام بهت اعتماد دارم ،

مثل همین روشنی روز بهت اعتماد دارم !

لیلا جان...تو مثل این آب پاکی برای من ...

فقط خواهشم اینه که به هیچ دلیلی ،

نه به خاطر هیچ کس دیگه ای ؛

نه به خاطر این که من چی فکر میکنم ،

"تو" به هم نریز ....

نه که گذشتت برای من مهم نباشه !چرا مهم هست !

ولی یه چیزایی مهم تره ....

مثل این که شما دلت پاکه ...

با من صادقی ....


فقط یه خواهشی ازت دارم


"جـــــــآن ِ محمـــــــــــــــــد

همینجوری بمون ..... "

عــ ـاکـ ـف ...
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۰۶ ۹ نظر

مصاحبه ها

طولانی بود ..

خسته شدم ...

رفتم حیاط تا بچرخم !

بوی عــــــــــود

راهم را به جایی برد که هنوز مبهوتم ....

چراغ نداشت ....

فقط یک محراب با نور ســــــــــــبز برق می زد ...

ترسیدم ...!

نمی دانستم کجا وارد شدم !!

سالن بسیار بزرگ بود ....

چشمم چیزی دید

شبیه داخل ضــــــــــــــــــــــــــــریح ح س ی ن ........

چوبی . . .

با نور قـــــــــــــــــــــــــــــــرمـــــــــــــــــــــــــــــــز . . . . . . .



تابوت شهید . . .

تابوت شهید "ها"......


گنگ . . . .

گیج . . .

خ س ت ه . . . .



تازه یادم آمد که اگر اینجا معراج الشهداست ،

قطعا شهیدی هم گوشه اش باید خوابیده باشد . . .



من با این همه شهید

زیر یک سقف بزرگ

ت ن ه ا بودم . . .

نه کسی بود تا عقبم بکشد

و نه کسی بود تا بخواهم به خاطرش کنار بروم . . .

چقدر دلم آرام گرفت...وقتی یک چیزی بهم میگفت فعلا این چندتا شهید

"مــــــال تو...گوش شنوا برای د ر د های تو....."


تابوتشان

عطر حــ ــــــــــــــــــرم داشت  . . . .

تابوتشان

نشان از سحر جمعه ی کربلا داشت . . .

همان سحری که عکسش دل می برد از عمق وجودت ...

و بودنت آن جا زوایای روحت را انقدر می تراشد تا از آن شش گوشه بسازد و دیگر نتوانی جدای از شش گوشه اش زندگی کنی ....


یادم آمد جنوب را . . . .

که

خاکش چطور پابندم کرد . . . . .

قلبم

اینجور یادآوری ها را دوست ندارد .....

برای قلبم

تحمل خیلی چیزها

سنگین شده . . .

قلبم حوصله اش سر آمده .....


درد دوری

دست گذاشته روی گلویش .....

ن ف س را ازش گرفته . . . . .

+
نمی دانم
توی این وضعیت چطور بی فکر
تصمیم گرفتم و تصمیمم جدی شد ....

عــ ـاکـ ـف ...
۲۷ دی ۹۵ ، ۲۰:۱۳ ۸ نظر

هر کسی یک تعریفی دارد ....

تا "دلت" کدام را بخواهد .....

یک نفر به ناگاه جلوی در اتاقت سبز میشود و با لبخندش بهت می قبولاند که هست .... !!

یکی هر از گاهی پیام میدهد ....

یکی در این روزهای مجازی عکس چند سال پیشتان را میگذارد و روی عکس تگت می کند و می فهمی که او هست ...


یکی از دور فقط به تماشایت می ایستد و تا برمیگردی نگاهش کنی دست خداحافظی تکان می دهد و می رود و این یعنی فقط میخواسته بگوید که

هست ..... !!!


یکی برایت اخم میکند و غر میزند از کم پیدایی هایت و این ناراحتی اش یعنی که هست .... !!!

یکی را هم خود به خود هر روز میبینی ....و این قهرا به معنای "بودن" نیست .... !!
روزانه صدها نفر را میبینم که حتی شاید گاهی دلم هم نخواهد که ببینم ..... !!!!

دنیا این طور است ..... !!!


حتـــی

کسی را میشناسم که در اروند پشتش را کرد و برای "عکس نینداختن" از پیش من رفت....!!!!!

اما هنوز میگوید که در اروند پیش من بوده ....!!!!!!

حتی اگر حوصله اش را داشته باشی و دست به چک کردن آی پی های ثبت شده در وبلاگت بزنی
می فهمی که شاید کسی یک سال با تو در یک وبلاگ روزمره زندگی می کرده ..... !!


کسانی هم هستند که جوری بودن هایشان را زهرت می کنند ، که ته دلت خدا خدا می کنی هیچ وقت نباشند !!!!!!


گاهی هم مینشینی توی راهروی دانشکده روی صندلی و کسی می آید می نشیند کنارت و هیچ حرفی نمیزند !!

بعد هم بلند می شود و میرود !! و وقتی تو در بهت نگاهش می کنی؛

میگوید "فقط میخواستم ببینمت!!!!"


یک وقتی هم هست ،

که بالاخره وقت با رفیق ِ کربلایی "بودن" پیدا می کنی .... !!

که دستت را میگیرد و میگوید باشه با اتوبوس میام که با هم بریم .... !!

و خدا برای بیشتر با هم بودن، ما را به اتوبوس نمی رساند و مجبور می شویم از راه او برویم .... :)



تمام این انواع و اقسام بودن ها شاید گاهی دلگرمی بدهد .....
اما ....
تا دل خودت
کدام مدلش را بخواهد ...... !!!!

آدم گاهی دوست دارد خودش انتخاب کند چه کسی

چطور

"باشد" .... !


گاهی بودن یعنی دیدن کسی...

گاهی یعنی لبخند ...

گاهی یعنی تکان دادن دست ....!

گاهی یعنی یک پیام خالی .... !!!!

گاهی بودن یعنی "نبودن ...." ..... !!!

گاهی باید نباشی تا طرفت بفهمد که یک زمانی "بودی" .... !

گاهی یعنی قدم زدن ......

گاهی هم یعنی حرف زدن پشت تلفن .... !!!



+خودم ،

بودن هایم را از "ح س ی ن" یادگرفتم .... !

که همــــــــــــــیشه "هست" .... حتی برای نامردترین عاشقش .....

همیشه دعایش پشت سرم "هست" ....

همیشه گوش شنوا برای شنیدن حرف هایم .....

گاه و بی گاه هم صدایم می زند تا ببیند چهره ی خسته امــ را ..... !!!


مثل او "بودن" که کار هیچ بنی بشری نیست ....

اما همیشه تمام تلاشم را کرده ام ...

که مبادا جایی کم بگذارم .... !!

و هیچ وقت بودن و نبودنم را یکنواخت نکنم .... !

عــ ـاکـ ـف ...
۱۶ دی ۹۵ ، ۱۱:۰۹

چشمم را که می بندم ، یاد خواب دیشب آرامم میکند ....


چقدر حیف شد که خواب دیشب
انقدر کوتاه بود ......

همان روسری ســ ــــــــــــــــــبزی که نجف سرت بود را پوشیده بودی ....
دوباره هماهنگی روسری و چشمانت .......

نشستی .... دورمان پُر بود از افرادی که دیدنشان برایم
نمایانگر خیلی از مشکلاتم بود ....با دیدنشان حالم خراب شد .....
درست مثل همان روز ،
بغلم کردی ....
توی گوشت التماس کردم دعــــــــــآ را .......

حالم به آنی تغییر کرد ......
هنوز میان آن آدم ها بودیم....
همان ها بودند اما دیگر برایم مهم نبود....
کسی از کنارم رد شد که از یک بار دیدنش هم واهمه دارم!!
دستم را که در دستت بود فشار دادی .....
با این فشار؛
بهم اطمینان دادی.......

پشتم محکم شد .......
نمیدانی چقــــــــــــدر حال خوب را توی خواب حس کردم.....
نمیدانی چقدررر دلتنگت شدم ..........


و این را اتفاقا "میدانی"......
که وقتی زندگی ات یک مقداری از آن روالی که میخواستی خارج شده،چقدر به بعضی افراد احتیاج پیدا می کنی....

شاید باور نکنی....که احتیاج دارم یک بار دیگر
از "چــــــــشـــــــــــــــــــم" برایم بگویی........
درست همان وقتی که همــــــــــــه خوابند جز ما ......

.

.
ته ِ خواب.....
هر دویمان
روسری ســــــــــبـــــــــــــــــــــــــــــز ِ خادمین اعتکاف پارسال سرمان بود .....

ته خواب ،
حالم
خوب شد
از خواب.......

خواب خوب،

نعمت است....

تو را در خواب دیدن 

نعمت ترین ِ نعمت هاست....

از ح س ی ن 

بار ها و بارها دست بوسی میکنم....

که "تو" را هدیه داد برای روز هایی که ازش دورم....


+فردا را که میدانی تا چه حد سرنوشت ساز اســـت .... ؟!؟!؟
سبـــــــــــــزی ِ خوابم را
میگذارم به پای خبر خوب ......

عــ ـاکـ ـف ...
۰۷ دی ۹۵ ، ۲۲:۴۰