آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

.....کناره‌گیر در دنیا، همانند کناره‌گیری کوچ‌کننده از آن،

و نگرنده به دنیا، به دیدة ترسندگان از آن،

آرزوهایت از آن (دنیا) بازداشته شده

و همت و تلاشت از آرایش‌هایش برگرفته شده،

از شادمانی‌اش به سان چشمی که بر آن چیزی بخورد و

آب‌ریــــ ـــزان

شده و بسته گردد،

چشم پوشیده و اشتیاقت در مورد آخرت شناخته شده و مشهور است.....

قسمتی از زیارت ناحیه ی مقدسه،

در وصف ثارالله ....

از زبان ِ آقای زمانمان...

.


اَللّهُمَّ یا رَبِّ نَشکوُ غَیبَةَ نَبِیّنا وَ قِلّةَ ناصِرنا،


وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنا و شِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا،


وَ وُقَوعَ الفِتَن بِنا وَ تَظاهُرَ اْلخَلْقِ عَلَیْنا،


اَللّهُمُّ صَلِّ عَلی محمّد وَ آل محمّدٍ


وَ فَرِّج ذلِکْ بِفَرَجٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ،


وَ نَصْرٍ وَ حَقٍّ تُظْهِرُهُ....

مقر فرماندهی

از دنیا هیچ نمیخواهم جز این که رهایم کنند زیر سایه ی ایوان پدر ...
هم نوا با جمعیت فقط پدر را بخوانم .‌...
"حیدر....حیدر....
حیدر....حیدر....."
.
.
شب تا صبح،
زیر باران ،
کنار شما ،
انگار که من خواب بودم .....

حالا من را از بهشتم به زور جدا کرده اند ‌‌‌....
باور کن که هیچ جای دنیا انقدر خوشحال نبوده ام که گوشه ی حرمت...

همیشه عطش‌ آرامشت را داشتم....

این بار کاری با من کردی که تاب دوری‌ات را تحمل‌ اصلا معنا ندارد ....

امیرالمومنین را کافی است فقط حس کنی ....

کافی است نگاه گرمش تمام غم های یخ زده ات را آب کند ....

زندگی طور دیگری میچرخد برایت ...

عاکف

عاکف...
۲۹ آبان ۹۶ ، ۲۱:۵۵ ۰ نظر

نیمه هوشیار بودم ..
تخت کناری من خوابانده بودنش ...
فقط همین قدر متوجه شدم که شرایط عادی ندارد ...

کامل که به هوش آمدم ،
دختری را دیدم حدودا ۱۲ ساله ...
معلول حرکتی شدید ...

شرایط جالبی نداشت ...
اما می خندید ...
زینب مرا رها کرده بود و پیش او نشسته بود ..
دستش را گرفته بود ...
هیچ حرفی نمی زدند ...
اما آن دختر دائما می خندید ...

زینب چقدر عادی کنارش‌نشسته بود ... انگار که خواهرش باشد ...

به حالش غبطه خوردم ...
هم به حال زینب
هم به حال آن دختر روی تخت ...

داشت توی گوش دخترک‌ زمزمه میکرد که
"امام حسین چقدر تو را دوست دارد ...."


آرامش دختر را هنوز یادم نرفته ...
معنی خنده ای که روی لبش بود را متوجه نمی شدم ...
نمی فهمیدم چرا انــــــــقدر آرام است ....

فقط همین قدر می فهمیدم که توان من آن لحظه از او کم تر بود ...
اصلا آن لحظه توانی نداشتم ...
نه تنها نمی خندیدم که گریه هم می کردم ....
از شدت ناتوانی دلم میخواست داد بزنم ....

اقتدار او اما عجیب ،
عجیب بود !!!!
نه میتوانست حرکت کند و نه حتی حرفی بزند ....
وسط بیابان نجف به کربلا ،
بیمار شده بود و باز هم می خنیدید . . . !
شاید فقط در فکر به تو رسیدن بود ....

شاید حواسش بوده که چیزی تا کربلا نمانده . . .

.

.
گاهی حسرت یک حال ِ خـــوب را میکشی وسط یک عالمه حال بد ....
حال خوب ،
وسط تمام ِ بدآمد ها را هر کسی ندارد ...

گاهی انقدر بد شده ای که حتی نمی توانی بخوانی اش...
نمی توانی اسمش را در دلت مرور کنی ...
حتی در دلت . . .

عاکف...
۲۷ آبان ۹۶ ، ۱۸:۳۵ ۰ نظر
شده تا به حال زمان را گم‌کنی ....؟؟

مکان را گم‌کنی ...؟؟؟

زمان و مکان از دستم در رفته ...
بگو به من که همین الان حرمت را دیدم
یا آن هفته ی قبل بود که در قاب چشم هایم جای گرفتی .....؟؟؟

من کجا ایستاده ام‌..؟؟
به دنبال چه می گردم ...؟؟
با عمر خودم چه میکنم..؟؟؟

جای اتاقم و حرم
دائم جلوی چشمم عوض‌ می شود ....

دوباره من و تنهایی...
دوباره شب جمعه و حسرت...
این‌چرخه ی زندگی من،
برای بار پنجم به جای تلخش رسیده ...
.
ممنونم از زیارت قبول هایتان...
یادتان همراهم بود :)
عاکف...
۲۵ آبان ۹۶ ، ۱۸:۰۷ ۰ نظر
دلم برایش تنگ شده بود ...
خیلی زباد ...
انقدر که حسرت تمام لحظات با او بودن به جانم افتاده بود ...

او هم همین حس را داشت ...
به هر زحمتی بود قبل کربلا به هم رسیدیم تا این دلتنگی را سر جایش بنشانیم...
اما هیچ حرفی به ذهنم نمی آمد تا برایش بگویم ...!!

انگار که از هر موضوعی تهی بودم ....
چند روز بعد دیدنش که رسیدم کربلا
تا رسیدم به حرم ،
حرف هایم گوشه ی حرم سرریز میشد ...
هیچ فکرش را نمیکردم انقدر حرف در من جمع شده باشد ...
انقدر فکر ... انقدر بی تابی ...
من کنار آدم ها ،
دیگر نمی توانم خودم باشم ...
کنار آدم ها
خودم را یادم می رود ... حتی عزیزترینشان ...
حتی دوست داشتنی ترینشان ....

من باید فقط برای تو بنویسم...فقط برای تو بگویم...
از این روزهایم...
برای تو نقاب از چهره بردارم...
برای تو ....

یا برای علی (ع)....
علی ....
علی ...
همانی که دستش را نشانم داد ....
یا امیرالمومنین...
همیشه برایم بمان ...
همیشه برایم پدر بمان ‌‌‌‌.....
عاکف...
۲۳ آبان ۹۶ ، ۲۱:۰۵ ۰ نظر

از مرز رد شدیم ...
هیچ وقت انقدر با خانه ی خودم احساس غریبی نکرده بودم ...
حتی پشت گیت ها
نفس های عمیق میکشیدم عراق را ...

تهران برایم
از همیشه دلگیر تر است ....
من در ایران،از همیشه تنهاترم . . .
توی همین فکر ها بودم و در عالم خودم اشک می ریختم که دکور ورودی ایران ،
اشک هایم را ده برابر کرد ...


تو ضامن منی امام رئوف ....
باید برگردم کنارت ...
باید با "تو" حرف بزنم ....

.

.

انگار که سر در ایران ایستاده باشی ...

لبخند روی لبت باشد ‌..

و "زیارت قبول" گویان به من میفهمانی که هنوز آنقدری که فکر میکنم تنها نشدم....

عاکف...
۲۱ آبان ۹۶ ، ۲۰:۵۵ ۰ نظر
وجود من ،
پر از تو است ...
تحت تصرف توست ...
که وقت رفتن اجازه نمیدهی قالب تهی کند . . . . .
عاکف...
۲۰ آبان ۹۶ ، ۱۲:۱۴ ۰ نظر
گویی که هر بار دیدنت رویایی است شیرین که تا ذره ای از چشمم دور میشوی،
تمام می شود ...

و من نمی دانم تا کی محکومم به این همه
کشمکش دوری و نزدیکی ...
من این وسط خواهم شکست ... خودت می دانی ....
عاکف...
۱۸ آبان ۹۶ ، ۱۷:۰۸ ۰ نظر

کَأَنِّی بِنَفْسِی وَاقِفَةٌ بَیْنَ یَدَیْکَ
 گویی من با تمآم هستی ام در بین دستان تو ایستاده ام...
ح س‌ ی ن ...

عاکف...
۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۱:۳۳ ۰ نظر

فقط همین قدر می گویم که 
دیشب تا صبح ،
من بودم ...
باران بود ...
مآه بود ...
ایوان طلا بود ...
گنبد سرآسر عشق ِ پدر بود ....

رو به روی ضریح
نوای "حیدر حیدر" دمی قطع نمی‌شد ...


و درست در همین لحظه ،
من "معجزه" را با "چشم خودم" دیدم ....
من "ید الله" را دیدم ...
"عین الله" را دیدم ...
اُذن الله" را دیدم" ...
انگار که دروازه ی نجف تازه برای دلم باز شد ....
انگار که دست پدر روی قلبم نشست ...
و قطعا چیزی جز آرامش سرریز نشد ....

خودم نمیدیدم،باور نمیکردم ....
نمی گویم ؛؛
باور نمیکنید . . .
.

اشهد انک تشهد مقامی ...

تسمع کلامی ...

ترد سلامی ...

.
+۱۴۰۰ عمود تا
ح س ی ن ...

عاکف...
۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۴:۴۰ ۰ نظر

شانه هایم را بگیر ... تکانم بده ...
و در چشم هایم فریاد بزن تا شاید باور کنم که دارم به سمت تو بر میگردم ....

#افر_الی_الحسین ...

.
+یا علی ...

عاکف...
۰۹ آبان ۹۶ ، ۲۲:۱۱ ۰ نظر
بلندش کردم تا مرغابی و قو ها را ببیند ...
دستم را روی قلبش گذشتم ....
از هیجان محکم می کوبید ‌‌‌....
هیجان ِ دیدن ِ چند دانه مرغابی ،
قلب کوچکش را به چه تب و تابی انداخته بود ....

دستم را روی قلب خودم گذاشتم ....
انگار که هیچ خبری نبود ....!!
با این که میدانم چقدر هیجان مثبت و منفی گوشه اش خوابیده،
 اما انگار در خودش خفه شده ...!

این ق ل ب ،
برای من
قلب‌ نمی شود دیگر . . . .
عاکف...
۰۷ آبان ۹۶ ، ۲۲:۳۷ ۰ نظر
بعد از تو ،
زمین چطور روی پای خودش ایستاده ... ؟؟

خورشید چطور روی تابیدن دارد ... ؟؟؟

اصلا نمی دانم بعد از تو،
ما چطور جرئت زندگی کردن داریم ....
بدون تو مگر می شود نفس کشید ... ؟؟؟

من،
بدون تو دارم دور خودم می چرخم ....
ح س ی ن ......


+روز سختی بود امروز ...
همه بودند و انگار که هیچ کس نبود ...
تنهایی و بی پناهی ،
شده تنها رهاورد پاییز برای من .....

من و پاییز و تنهایی و اشک و بی پناهی ....
عاکف...
۰۵ آبان ۹۶ ، ۲۲:۲۲ ۰ نظر

پرونده های قتل های سریالی را بررسی می کردیم ...

استاد عادی تر از هر چیزی،نحوه ی قتل ها را میگفت و با ماده ها تطبیق می داد و گاها میخندید و شوخی می کرد ...

جلسه های اول،
در بهت بودم ...
باورم نمیشد که تمام این اتفاقات در دنیایی که من نفس میکشم افتاده...

امروز هم به روال همیشه سپری شد ...
خودکار در دستم می چرخید و راحت تر از هر چیزی کلمات جالبی می نوشت ...
"قتل...خفگی...سقط جنین...قتل نوزاد...گلو...کُشنده..."
تند و تند فقط می نوشتم تا از این همه حادثه جا نمانم ....

استاد آهی کشید و گفت
"آدم به همه چیز عادت میکنه ...
به کشتن هم عادت میکنه ...
به دیدنش هم عادت میکنه ..."

و من به شنیدنش عادت کردم ...
کم مانده تا "ببینم "...
می ترسم از سِر شدن ...
می ترسم یک روزی پرونده را باز کنم و به تنها چیزی که فکر میکنم،حل کردن مسئله باشد و دیگر هیچ ....

ترسناک تر از آن عاداتی است که الان دارم ...

عادت به دیدن این همه نامردی ...
عادت به غمی که در قلبم لانه کرده ....
عادت به گریه های شبانه ...

اما می دانی ...
من به جدایی از تو
هیچ وقت عادت نمی کنم .....
هیچ وقت نمی توانم این چنین ظلم به نفس کنم . . .


+بالای جزوه نوشتم ۲ آبان و این تاریخ به چشمم آشنا آمد ...
پارسال،چنین روزی روی تخت اورژانس داشتم از درد ناله می کردم ...
توانایی حرکت میلیمتری هم نبود ...
همین روز بود که
از اربعین
جا ماندم .....

عاکف...
۰۲ آبان ۹۶ ، ۲۰:۴۷ ۰ نظر

چیزی ازش نمی دانستم ...
فقط‌ یک بار، دیدم که توی چشم های ما زل زده بود و مرگ را      

برای مدافعان حرم "حق" میشمرد و خونشان را هدر می دانست ...

تمایلی به صحبت با او نداشتم ...
حرف هایش انگار زخم های دلم را ملتهب تر می کرد ...

از شنیدن حرف هایش سرم گیج می رفت ...
نه که او مهم باشد ... نه که من ندانم که حسین مهم است و دیگر هیچ ...
اما بی انصافی و جهل،هر کسی را آزار میدهد ...

دیروز،
اعلامیه ی فوتش را برایم فرستادند ...
چه کسی باور میکند دخترک ۲۰ ساله که تا دیروز ،
در مسیر انجمن دانشکده در رفت و آمد بود،
حالا با یک برق گرفتگی ِ سشوار مرگ بهش دست داده است ...

تمام دیشب داشتم دق می کردم ...
زینب میگفت
"فکر کن با چنین دیدگاهی نسبت به اسلام پرونده ات بسته بشه..."

ناراحت تمام آدم ها شدم ...
ناراحت خودم شدم ....
ناراحت بی انصافی هایم و فکر این که ممکن است درست وسط بی انصافی هایم پرونده ام بسته شود .....


به پدر گفتم تا برایش نماز بخواند ...
گفتم به رفقای رفته و نرفته اش بگوید که بگذرند ...
جنبه ی حق الناسش را آن ها بگذرند،اما میدانم که دادگاه خدا،
از حق الناسی که حق الله است ساده عبور نمیکند ...

هر‌کسی می توانست جای او باشد ...
هر کسی ...

روزگار خطرناکی است ...
کافی است ذره ای پایت سُر بخورد ... با سر به جهنم سقوط میکنی .....

.

.

+محرم خیلی زود رفتی . . . 

خیلی زود . . . 

عاکف...
۳۰ مهر ۹۶ ، ۱۴:۲۶ ۰ نظر
کنار دست خودم مثل همیشه برایش یک جا نگه داشته بودم ...
دیشب که با هم حرف زدیم،حرفی از نیامدن نزده بود..
کل کلاس حواسم به جای خالی اش بود که چرا نیامده ...
مجبور شدم که به خواب هایم رجوع کنم!!نفس راحتی کشیدم از این که یادم آمد این چند شب،خواب بدی از او ندیده بودم...
 
اما بوق های ممتد و بی جواب موبایلش ...
ساعت آنلاین شدنش که برای همان دیشب بود ...

یقینا من دوباره دیوانه شده بودم ...!!!

نشسته بودم و فکر چاره بودم ...
ذهنم رهایم نمی کرد ...
رفیق عزیزم کجاست الان ...؟؟

زنگ در را زدند...
رفیق عزیزم،
پشت در بود !!!

درست پشت در خانه ...
خیس از باران ...
در عرض همان چند ثانیه ای که از ماشین پیاده شده بود ،
تمام لباس هایش خیس شده بود ...
سوال چشم هایم را خواند و در جا پاسخ داد که
_موبایلم گم شده...میدونستم الان تا مراسم چهلم منم پیش خودت میگیری !!

و خندید ...

 خیسی تنش را بغل گرفتم ...

کنارم روی صندلی آشپزخانه نشست ...
همان عدس پلویی را برایش درست کردم که آن روز توی پله ها نصفه خورد و حسرتش‌روی دلش ماند ...

آخر غذا خندید ...
_نگرانی ِ تو بهانه است ....
 مقصود ،عدس پلو بود که حمدالله حاصل شد !!

دیگه تویی و ظرفا ...!

اولین‌بار‌بود که از کوه ظرف ها ناراحت نبودم ...
به چهره ی بامزه اش و حرکات خنده دارش خیره شدم ...
داشت از بی اخلاقی های من غر می زد ...!!!
و من داشتم فکر می‌کردم
اگر نبود،این روز ها چطور میگذشت ...؟؟؟
قطعا نمیگذشت . . .
نمیگذشت .....

حتما می داند این را،
که لحظه ای منتظرم نمیگذارد ....
حتما می داند که این روزها به اندازه ی کافی منتظرم ...


+این برای آخرین باری است که باران آمد ....

+نپرسید چرا نمی نویسم...
می نویسم اتفاقا...
طومار طومار می نویسم...
برای خودم،گوشه ی جزواتم،کتاب هایم ....
و گاهی روی دیوارهای اتاقم!!!
حک میکنم تنهایی هایم را ...
عاکف...
۲۵ مهر ۹۶ ، ۲۰:۱۸ ۱ نظر