آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

.....کناره‌گیر در دنیا، همانند کناره‌گیری کوچ‌کننده از آن،

و نگرنده به دنیا، به دیدة ترسندگان از آن،

آرزوهایت از آن (دنیا) بازداشته شده

و همت و تلاشت از آرایش‌هایش برگرفته شده،

از شادمانی‌اش به سان چشمی که بر آن چیزی بخورد و

آب‌ریــــ ـــزان

شده و بسته گردد،

چشم پوشیده و اشتیاقت در مورد آخرت شناخته شده و مشهور است.....

قسمتی از زیارت ناحیه ی مقدسه،

در وصف ثارالله ....

از زبان ِ آقای زمانمان...

.


اَللّهُمَّ یا رَبِّ نَشکوُ غَیبَةَ نَبِیّنا وَ قِلّةَ ناصِرنا،


وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنا و شِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا،


وَ وُقَوعَ الفِتَن بِنا وَ تَظاهُرَ اْلخَلْقِ عَلَیْنا،


اَللّهُمُّ صَلِّ عَلی محمّد وَ آل محمّدٍ


وَ فَرِّج ذلِکْ بِفَرَجٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ،


وَ نَصْرٍ وَ حَقٍّ تُظْهِرُهُ....

آخرین مطالب

پیوندهای روزانه

مقر فرماندهی

تاسوعای ۹۳ .....

چه بارانی بود ...

تک و تنها مانده بودم توی حیاط دانشگاه امام صادق....

داخل جا نبود ...

روی سرم انگار شیر آب باز کرده بودند ....

لرز نکردم...

فقط کمی سردم شده بود ....

داخل جا باز کردند ....

رفتم نشستم کنج مسجد ....

اصلا نمی فهمیدم پشت بلندگو چه می گویند ....

برای خودم می خواندم..برای خودم گریه می کردم .....

با همان لباس و صورت خیس

که اشک هایم از آب باران معلوم نبود ......

چقدر آن شب دوستم داشتی ح س ی ن .......

باران رحمتت بود که بی منت می آمد ...

تو بودی ...،
شب تاسوعا بود ....،
باران بود ...،
روضه بود ...،
اشک های من هم برایت صف کشیده بودند.....

چقدر مشکی به من می آید ح س ی ن ....

نه ... ؟؟؟


مشکی ِ پدر اما ؛
حرف دیگری است .... !


قصه ی پدر ؛
قصه ی غمـــ است و غربت .....


اما ؛
پدر ؛
هیچ وقت غریب رها نمیکند دخترش را .....
پدر،
د ر د ِ غریبی
کشیده ....
راضی به درد ِ دخترش نیست ......


باور نمیکنی، از نجف بپرس ....

دل ِ نجف؛

هنوز پر است از درد های امیر المومنین ...

و چشمش

هنوز که هنوز است

میبیند

درد های امیرالمومنین ..... !!

از نجف بپرس تا برایت بگوید که پدر،

چطور مهمانش را

در آغوش می کشد ....


دلم برایت ت ن گ شده پدر. . . .
برای ایوانت ....
برای مـــــآه ِ آسمانت . . .


رمضان ،
بـــــــــــوی تو دارد. . .

نگـــــــــــاه تو در رمضان سنگینی میکند .....

انگار از بام حرمت ،

اذان در دل شیعه میپیچد . . .


انگار که میزبان تو باشی....
همانطور که بین زائرانت خوش آمد میگویی ....
با رویی گشاده ...
آغوشی باز ....
نگاهی مهربان ......
با همان لباس های ساده ...
با همان کفش ها .....

بگذار برای بار هزارم بگویم
که
تـــــــــــــــــــــــویی
                               پر افتخار ترین پدر عالم ...

عــ ـاکـ ـف ...
۰۵ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۵۶ ۰ نظر

خرمشهری شده ام برای خودم....
ویـ ــــرانه روی ویـــ ـــــرانه . . .
جنگ روی جنگ . . .
اسـ ـــارت ...
گریه ....

شهر ِ خـــــــ ـــون که می گویند ،
دل من هم هست .......

از دست دادن یک عزیز . . .
یک پاره ی تن . . . .

آه از خرمشهر من ......
آه . . . .
خرمشهر که بدون جهان آرایش
معنایی ندارد . . .

جهان آرا باید برود تا خرمشهر را
خدا آزاد کند . . . .

من
جهان آرای خودم را نمی دهم ......
رضایت بده و بدون او
مرا آزاد کن . . .


+فکرش را بکن ....
یک بار دیگر
کنار سه راهی شهادتت،
صدایم بزنی ....
تا من راحت سفره ی دلم را کنار آب های دوردست طلائیه برایت باز کنم . . .
همتِ من ....

میدانی...؟؟
وقت رفتن جان
چشم ،،،
باز میماند ....

+دیشب خواب دیدم ....

جاده ی شلمچه را . . . . .

شده بود جاده ی کربلا ....

می رسید به ضریحت .....

ح س ی ن . . . 

عــ ـاکـ ـف ...
۰۳ خرداد ۹۶ ، ۰۹:۴۲ ۰ نظر

آخر تمام وظایفی که بر دوشمان بود و باید انجام می شد ،
رو به گنبد ایستادیم...

دستم را گرفت و دعایش را کرد و بقیه اش را سپرد به خود ِ خدا .....

حالا
آرام شدم .....

آشفتگی از قلبم سرریز شده بود اما 

حالا 

آرام شدم ....

هر چه تو بخواهی خدا ....
فقط نگو "ان الله لایغیر.........".......*
که تنم از این حرفت می لرزد . . . .




پ.ن:
چه چیز را تبریک میگویید به هم ؟؟؟؟؟

طبق ماده ی ۵ قانون انتخابات ریاست جمهوری اسلامی ایران :

"چنانچه شورای نگهبان به دلایلی انتخابات ریاست جمهوری رادر سراسر کشور ،

متوقف یا باطل نماید وزارت کشور با کسب نظر شورای نگهبان در

اولین فرصت مناسب نسبت به تجدید انتخابات اقدام می‌نماید."


منتظر تایید شورای نگهبان تا سه شنبه ی آینده می مانیم !!
نه بیرون میریزیم ،
نه آدم می کشیم ،
نه بلدیم آتش کشیدن خیابان ها یعنی چه!!!!!
"قانونی"
عمل میکنیم !!

پ.ن2:

روی پروفایل کسی خواندم :

اهواز #هوا ندارد

مشهد #تعرفه ندارد

نـــــــــــــــامرد #شــــــرف نـــــــدارد !!

_________

* آیه 11 سوره رعد است که می فرماید "ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا بانفسهم"

"خدا وضع و حال هیچ قومی را عوض نخواهد کرد مگر آنکه انسانها به خودشان وضع و حال خودشان را تغییر دهند."

عــ ـاکـ ـف ...
۰۱ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۴۵ ۰ نظر

دیشب فقط فکر کردم ....
که کربلایی...
شب جمعه است ...

و تو تولدت را فقط با ح س ی ن
جشن میگیری ....

ح س ی ن ،
شانه هایت را میگیرد ....

نگاه قشنگش را به چشمانت می دوزد ....
و با خودش میگوید :

"چشم هایت چقدر به من رفته ....
خدا کند قدر چشم های تو را بدانند..."

هر چقدر هم خودم را به در و دیوار بزنم،

ته ِ همه ی مصیبت هایم
می رسد به ندیدنت .......

چشم های خیسم
التماس آمدنت می کنند .....

بهارِ دلِ زمستان زده ام.......!

باید نجاتم دهی .....

غرق شده ام
در زندگی بی "تو" ....
آب تلخ نبودنت را یکجا قورت داده ام
و باز،
در هیاهوی نفس تنگی ها
یادت نمی کنم....!


باید نجاتـم دهی…

تولدت مبـــــــــــــــــارک ......

امام ِ من ......

عــ ـاکـ ـف ...
۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۵۲

_ویژگی و اثر درد :
مکافات جسم !!
=جسم ، کشش درد ِ روح را نـــــــــــــــــــــــــــدارد !

  جسم،کشش ِ درد ِ روح را نـــــــــــــــــدارد !

  جسم،کشش ِ درد ِ روح را نــــــــــــــــدارد !

  جسم،کشش ِ درد ِ روح را نـــــــــــــــــدارد !
.

.
این را من نمیگویم...

استاد گفت ....!!

مهر تایید زد روی پیش فرض هایم.......

میدانی....؟؟؟

جسمم که نمیکشد هیچ...

عقلم هم نمیکشد ......

دارم خراب میکنم همه چیز را ...

عقلانی فکر کردن هم از حیطه ی احتیاراتم خارج شده...!!

در یک کلمه من 

"دیوانه شدم"....!!!

اهلیت ندارم ....

خرابکاری هایم را بگذار به حساب محجوریتم .....

با من به عنوان قیمم برخورد کن ......

جای من معامله کن ....

جای من اجازه بده ....

جای من شکایت کن .......

از هر کسی که روحم را به یغما برده شکایت کن ....

اصلا ،

جای من ؛

زنــــــــدگی کن ......

من ،

زندگی کردن

یادم رفته . . .

عــ ـاکـ ـف ...
۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۳۱

جلوی در خانه که رسیدم،
بابا داشت میرفت مسجد ....
تا دیدمش،
تا بهش رسیدم،
تازه فهمیدم میتوانم برای حال ِ نزارم گریه کنم....
تازه یادم افتاد چیزی هست به نام اشک که گاهی می آید تا خفه نشوی زیر بار غصه ....
همانجا وسط خیابان
سرم را گذاشت روی سینه اش .....
چقدر سینه اش محکم است ......

درست است که جوانی من نابود شده ....
اما بابا
هنوز جوان ِ جوان است ......
هنوز سرزنده ....
هر صبح بعد نماز از مسجد با رفقایش برنامه ی کوه دارد و
وقتی تازه من بیدار میشوم با یک عالم سبزی کوهی برمیگردد و لهجه ی کردی میگیرد و من با خودم فکر میکنم که فقط دوست دارم برای "یک" ثانیه از عمرم را مثل او باشم ........
که خدا رویم حساب باز کند ......
که خانواده ام بهم افتخار کنند ....
که جز خدا
حرف کسی برایم مهم نباشد ....
که پول داشته باشم ... زیاد!اما تمامش دست این و آن باشد برای باز کردن گره هایشان و من حتی نتوانم کربلا را هوایی بروم!!!!

اما من ِ پیر
باز هم خوش بختم که پدربزرگ جوانی مثل او دارم ...
که حداقل می توانم هرروز ببینمش ...

به صوت قرآنش گوش کنم...

بغلم کند ... مثل بچگی هایم....

هر کجا میرود دنبالش بدوم ....
دستم را وصل کنم به گوشه ی کت او ....

اینطوری هیچ وقت گم نخواهم شد .........
ه ی چ وقت ...

عــ ـاکـ ـف ...
۱۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۲۷

وقتی قطار مشهد_تهران
راه می افتد،
از بغل حرم رد میشود ...
گنبد به راحتی دیده میشود....!!
کم تر کسی حواسش میشود این را...


دیشب
این صحنه را بین خواب دیدم...

چسبیده بودم به شیشه ی قطار و
انگشتم را گرفته بودم و داشتم گنبد را نشانش میدادم....
گنبد ؛
بیش از حد معمول بزرگ شده بود...انگار بالای سرمان بود....!!
دقیق که نگاه کردم،
حس کردم این گنبد ،
گنبد امام رضا نیست ....
چیزی است شبیه به گنبد حسین ِ خودم .....

فقط نگاهش کردم....
دور تا دور گلدسته هایش را
چراغانی کرده بودند ......
فقط
نگاهش
کردم ........
و به این فکر کردم که وقتی برگشتم
حتما این خاطره را در آبریزانم ثبت کنم ....
که من
گنبد حسین را دیدم .....!!!!
وقتی عزیز دلت ،
فرصتی می دهد تا دوباره نگاهش کنی
این یعنی باید تمآم توانت را بگذاری و "نفس" بکشی...
هر چند س خ ت ......


+حالا که دارم فکر میکنم؛
چیز های بیشتری از خوابم یادم می آید ....!!!
و من دیشب ،
فقط
نگآهش کردم......

عــ ـاکـ ـف ...
۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۰۶

پشت این لپ تاپ

آن رنگ سبز رنگ ،

استاد من است که از خستگی بین دو کلاس سرش را گذاشته تا بتواند دوساعت بعدی به خوبی همیشه درسش را جلو ببرد ....!!

اولین باری است که این طور میبینمش!!همیشه بچه ها انقدر ازش سوال میپرسند حتی وقت نمیکند چای روی میزش را بخورد .....

تا فهمید من دارم نگاهش میکنم سرش را بالا آورد ....

لبخند زد :

_یادت نره هاا!یه حقوقی هیچ وقت آبروی استادشو نمیبره!!اونم پیش غیر حقوقی ها!!!

خنده ام گرفت...!!!بیچاره حتی جرئت نمیکند لحظه ای سرش را روی میزش بگذارد و این را برای خودش بد میداند!!
بهترین فرصتی بود که تنها بودیم آن هم اتفاقی .....

حرفی را که مدت ها روی دلم مانده بود را به زبانم آوردم ....

درد و دل کردن با استادی که از ته قلبت هم قبولش داری و هم دوستش داری و هم بیشتر از چشم هایت،به او ایمان داری؛

آرزویی بود که بالاخره به دستش آوردم ...!!!

همیشه میگوید "ما حقوقی ها حرف هم را بهتر میفهمیم"!

اما راستش او

تنها حقوقی ای است که من حرفش را میفهمم!!

تنها کسی است که در دنیای بی کران این همه قاعده و قانون،فکرش آزارم نمیدهد و تعبیرش از هر مسئله ای

به همان صداقتی است که من دوست دارم...!!

اصلا به نظر من

تنها کسی که حقوق را "درست"فهمیده،اوست....

خیلی حرف است از هزارتا موقعیت صرف نظر کنی تا به چند تا دانشجو،درس هایی را بدهی که شاید برای خودت به بدیهیات الفبا باشد...!!

جمله جمله اش ،

اخلاص دارد و حساب و کتاب ...

جمله جمله اش امید است و حس ِ زنـــــــــدگی .... !


کم پیدا میشوند این استاد ها...

بعد از دوسآل دیدن اساتید زیادی بزرگ حقوقی از بیگ زاده اش گرفته تا

محقق داماد و جلالی و ابراهیمیان و اردبیلی و نوبهار و... تنها کسی است که "حقوقی" ِ واقعی میدانمش....

به من اگر بود

هیچ وقت دانشکده حقوق شهید بهشتی را

قطب این رشته نمیخواندم.....!!

قطب حقوق ،

از دید من ؛

یک ساختمان نیست....

یک شخص است و او کسی جز

اســـــــــــــــتاد من ... دکتر عــــ ــــلی غــــــــــــــــلامی نیست ...!!

.

.

+برای پی بردن به اوج علم او ؛

به صفحه ی زیر ارجاعتان میدهم :

زندگینامه

.
+البته هر کسی می تواند از دید خودش قطب خودش را انتخاب کند :)
من دید خودم را عرض کردم!!

.

پ.ن:

شبکه افق ،

مشغول صحبت است همین الان :)

عــ ـاکـ ـف ...
۱۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۰۶

این روزها و شب‌ها حال و هوای قلم، جور دیگری می‌شود!

خود می‌رود و کنار دفتر، یک کربلا می‌نویسد، یک حسین، یک زینب، جشن تولد نقاشی می‌کند آن‌وقت تو؛

می‌مانی چگونه با این‌ها جمله بسازی...!

جملاتی که دیگر قلم بدون اختیار تو آن‌ها را می‌نویسد.....
حالا کاغذ نمادی از "فرات" می‌شود و باران ِ چشم‌هایت، فرات را سرشار می‌کند...

امشب درهای آسمان باز است و فرشتگان گهواره‌اش را از یکدیگر می‌ربایند...

صدای خنده‌ ی آسمان، گوش زمین را کر می‌کند؛

عرش آذین بسته می‌شود و خدا مهمانی میلاد حسین علیه‌السلام‌ را خودش میزبانی می‌کند!

اهل کساء پیامبرصلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم کامل شده‌اند!

حالا دیگر مجوز نزول تطهیر هم صادر می‌شود،

کون و مکان بی‌قرار قرار دل فاطمه سلام‌الله‌علیها هستند...
علی و زهرا (ع) شادتر از هر‌لحظه‌ دیگری هستند و آماده‌اند که گدایان را مرحمتی دهند!


امشب حسن‌ (ع) برای برادر تازه واردش از جــــــــــآن مایه می‌گذارد....


قلم هرچه جلوتر می‌رود انگار بیشتر بغض گلویش را می‌فشارد و بغضش می‌شکند در میان این‌همه جمله‌ تبریک و شادباش ....

حسین (ع) و تو چه میدانی حسین (ع) کیست؟....


غم با حسین (ع) عجین است و نمی‌شود اسم ح س ی ن (ع) را کنار کربلا ننوشت!!
ابراهیم و نوح و آدم (ع) هم اعتراف کرده‌اند؛ نام حسین (ع) می‌شکند و می‌گریاند و همین نـــــــــــــآم، خودش روضه می‌خواند....


کاغذ در خـــــ ــــــــــــــــون می‌شود و ناگهان قلم در خون خود غرق می‌شود و حالا پای "دل" درمیان است...  

با "دلم" برایت می‌نویسم.....

دعوتم کن به جشن میلادت... هدیه آورده‌ام؛

کاسه کاسه اشک...

و سبد سبد گدایی.......

و کوله باری از عـــآشقی...

دعوتم کن تا مثل فطرس بال‌های سوخته و قلب شکسته‌ام را به گهواره‌ات بزنم...

دعوتم کن زنجیر‌های دلم را با قنداقه‌ تو باز کنم....

من سال‌هاست منتظر این‌ دعوت هستم...!


تولدت مبارک آقـــــآی من ......

هستی ِ من .......

باور ِ من .....

ح س ی ن ِ من ......

ح س ی ن ِ فـــــآطمه .........

.

+عیدتان مبارک :)

امشب را از دست ندهید .....

خدا تا صبح مرور میکند خاطرات حسینش را....

تا صبح لبخند می زند ....

لبخند خدا را امشب از دست ندهید :)

التماس دعا ....

عــ ـاکـ ـف ...
۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۳۶ ۰ نظر

تو که راه می افتی ،
دل من هم ......
راه می افتد اما
همیشه "دو قدم عقب تر" ......

تا از پشت سر
نگاهت کند . . .
 
از پشت ،
همه چیز هولناک است . . .

یک وقت هایی دلت می خواهد جلو بدوی و التماس کنی که
"حسین.....نه....!!
حسین.....
اصلا نرو ....
اگر رفتی
با خودت خانواده نبر .....

اگر بردی
بچه ها را نبر .....
سه ساله میبری ،
لااقل ۶ ماهه نبر . . . .
بردی ... ؟؟؟
عیبی ندارد . . . .
لااقل علی هایت را انقدر پشت سر هم جلو نبر . . . .
دستت را بالا نبر ح س ی ن . . . . . . .
برادرت را اجازه ی میدان نده ح س ی ن . . . .. . . .

توی گودال . .. .
این را چه بگویم ... ؟؟؟؟؟
گودال را که کاری نمیتوان کرد . . . . . .
فقط میتوان بعدش آمد و کنارت مُرد . . .


لعنت ... !
لعنت به من که همیشه پشت سرت هستم . . .
هیچ وقت نشد "یک قدم" "با تو "بردارم . . .
همیشه از پشت برایت فقط اشک ریختم . . .

خاک بر سر تر از من هم عاشق داری یا حداقل در این یک مورد در صدر لیست به سر میبرم....؟؟؟؟؟؟


تو همه چیز را جلو تر از منی که پشت سرت ایستاده ام می دانی ....
تو
۲۸ رجب ۶۰ هجری
۶ اردیبهشت ۹۶ را دیده ای .....
و میدانی اینی که پشت سرت با شرمندگی راه افتاده
تمام امیدش این است که اجازه اش دهی برای لحظه ای دامنت را بگیرد و در هوایت فقط نفس"رآحت" بکشد . . . .
بلکه بتواند بار ِ روزهای سختش را روی دوشش بکشد ....
مثل تو
مرد ِ روزهای سخت باشد ......
مرد ِ  دیدنِ نامردی ها .......
مرد ِ صبوری ها ....
مرد ِ شمشیر خوردن ولی خفت ندیدن....!!!!
مرد ِ عزیز دادن پای عقیده . . .

که امروز

دلی دارم در خــــــــــــــون غلتیده ......

.

.

گر نیست شوم هستم....ور قطع شود دستم

از دست نخواهم داد

دامان ِ تو را هــــــــــــــــــــــــرگز !

عــ ـاکـ ـف ...
۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۳۰

حس می کنم این روزها ؛

"امام لازم" شده ام . . .

البته بیشتر

"عـ ـــراق لازم" شده ام . . .

انقدر دور تا دور

دو باب الحوائج بچرخم

تا به آن چیزی که میخواستم ؛

همان جا برسمــ . . . .

چقدر پر توقعم که حتی این دعا از دلم رد می شود . . .

که کـــآش دوباره

دم صبحی باشد و دستم را در دست آن دو عزیزت بگذاری . . .

این دعاهای من ،

از آن هایی است که استاد می گفت برآورده که نمیشوند ...

"اما خدا جاش یه چیزی بهت میده!!!!"

دخالت توی کارت نباشد اما . . .

چیزی اگر خواستی جای دعایم بدهی ؛

آغوش خودت را بده . . .

که من ؛

ع ج ی ب ؛


"خدا لازمم" ...... !

.

.

بی تو هــــــــــــــر لحظه مرا بیم ِ فرو ریختن است ....

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست ....

+ناگهانی

برگشتنم گرفت :)

عاکف بودنم که روی هواست اما

کآش چشم هایش

بپذیرد چشم های آبریزان مرا . . .

.

+خدا کند باشی هنوز اینجا !

سادات عزیز !

پیام که میگذاری ،

نمیدانم کجا باید جواب محبت هایت را بدهم !!

از خودت "یک" نشانی بگذار لااقل :)

عــ ـاکـ ـف ...
۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۱۵

آبریزان ،

چشم ِ ح س ی ن بود . . .
از نگاه ِ مهـــــــــــــــــــدی (عج) .....


دوست داشتنم به او
کاملا بدیهی است ....
اما
فکر کنم وقتش شده تا بهش پایان دهم ....


قطعا از آدرس جدید
خوانندگانم را بی خبر نخواهم گذاشت ... :)

حلال کنید ....

عــ ـاکـ ـف ...
۲۵ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۳۱

برای من

همــــــه چیز در شب جمع می شود ....

اخمم ... عصبانیتم ... ناراحتی هایم .... گریه هایم .... بی حوصلگی هایم .....

شب که میشود همه چیز به ذهنم هجوم می آورد .....

همیشه با ناراحتی می گوید "فاطمه دیگه شبا بهت پیام نمیدم!"

او نمی داند ..... !

که شب ها قلبم یادش می افتد بدون تو ،

چه د ر د ی دارد هر نفسی که می کشد . . .

شب ها

دوست دارم فقط تو باشی ....

خودت که نیستی ،

لااقل خودم تنها باشم .... !!!

با درد نبودنت

بمیرم ....

و بفهمم تو را داشتن

لیاقتی می خواست که من نداشتم . . .


نماز هایی که نزدیک شب میخوانم،

بغض ِ بیشتری دارند ....

لرز بیشتری دارند . . .


شب را دیگر دوست ندارم . . .

دقایقش جآن ازت میگیرد تا راضی به گذشتن شود ..... !!!


هیچ وقت فکر نمی کردم

شب،

بخواهد انقدر مرا اذیت کند .... !!

عــ ـاکـ ـف ...
۲۴ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۵۶
عــ ـاکـ ـف ...
۱۳ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۲۶

همه میروند به جماعتشان برسند و
تـــــــــــازه جمع من و تـــو

خلوت می شود ....

گیج و گنگ داشتم نگاهت میکردم که خادمت اشاره ام کرد .....
خودش را کنار کشید و من را سوق داد به سمتت ......

دوباره من بودم و
پـــــــــــــــــــدرم
و
دستش .........
آغوشش .........
و شبکه های ضریحش که دخیلی همیشگی برای دخترانش است ..............

پدر ....
هوای نفـــــس های مبارکت را
شنیدم آن لحظه . . . .



به راستی

تویــــــــــــــــی

پــــــــــــــــر افتخارترین

پــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر عالمــ . . . .

.

.

.+دیشب ،

تلوزیون بی انصاف ،

باران ِ ح س ی ن را نشان می داد ...

هیچ کس به فکر دل من نیست .....

هیچ کس . . .

.

پ ن:

یادم نمی رود یک روزی همین موقع زیر باران بهشت نشسته بودمـ ...

عــ ـاکـ ـف ...
۱۲ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۰۴