تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
آبــ ریـ ــــزان
یک کربلاء ع ط ش . . .!


در پرونده های دشوار ،
کار خیلی پیچیده خواهد شد ...

پسر آمریکایی تا فهمید پدربزرگش اموالش را برای او وصیت کرده اقدام به قتل او کرد تا زودتر به ارث دست پیدا کند ! پرونده شعب بدوی و تجدید نظر را پشت سر میگذارد و تا دیوان عالی کشور بالا می آید !
اختلافی اساسی میان قضات شکل میگیرد !
رویکرد اول قضات :
جوان قاتل است و محکوم به حبس ابد !
همچنین با مرگ پدربزرگش صاحب ارث است و وصیت نامه معتبر و قانونی تلقی خواهد شد !!

رویکرد دوم :
یک جای تصویر ناقص است ... !
این که جوان قاتل است و محکوم به حبس صحیح ...
اما فرد ، نباید از خطای خود نفع ببرد !!
نمیتوانیم انتفاع از جرم را در نظام حقوقی بپذیریم !!
لذا جوان ،
محکوم به حبس و محروم از ارث خواهد شد !!!"

داستان را دیدی چقدر قشنگ تمام شد ... ؟؟
راسخ را دوست دارم ... با تمام اختلاف عقاید وحشتناکمان ،
یک جمله اش به اندازه ی 5 ترم حقوق خواندن من بار معنایی دارد !!!

ساعتی از کلاس گذشته بود ... ماده ی 638 قانون جزا را باز کرده بود و به تحلیل فلسفی گذاشته بود !
دستش را روی میز محکم می کوبید ! صدایش می لرزید !
حرکاتش انگار که غلامی جان خودم باشد اما محتوای حرفش نقطه ی مقابل اوست .... !
داشت داد می زد !
تمام حرف هایش را ، حرف های گاها بی انصافش را ،
به پای حرف های عمیقش می بخشم ...
به پای تمام درد مندی هایش ... به پای بی تفاوت نبودنش به جامعه ....
حتی مغالطه کاری های ناجوانمردانه اش را ...
این که هر حرفی را که نباید می زند ،
هر چیزی را با هر چیز بی ربطی مقایسه می کند ،
تا راهکار خودش را در مغز یک دانشجوی دو دل بخوراند و او را یک دله کند به سمت راهکار خودش !!

یقینا من ِ دانشجو ،
وقتی ذهنم را برای حرف های ذهن سوز او خرج میکنم ،
وقتی از حرف هایش دست و دلم گاهی می لرزد ،
گردنش حق دارم ....!
اما بی شک خواهم بخشید نواقص او را ...
خلاهایش را ،
یک جمله ی پر محتوایش در هر جلسه پر خواهد کرد .... !!!


+من این را درست در روز دوشنبه،
زمانی که برف ، به سرعت به شیشه های دانشکده میخورد و ما مجبور به نشستن سر کلاس او بودیم نوشتم !
درست زمانی که احساس کردم ذهنم،دیگر گنجایش آن همه بی انصافی یک استاد را ندارد !
استادی که پدر فلسفه ی حقوق میدانندش اما به ناپدری بیشتر شبیه است .... !
حرف هایش،سراسر تهمت است ... تهمت به پیامبر گرفته تا حکومت ما و حتی من و پدر من !!!!!
استادی که بی محابا در چشم امثال من اشک می نشاند و این را آزادگی میخواند ....!!!!

احساس کردم اگر این را ننویسم ،
اگر به خودم امید ندهم ،
قلبم منفجر خواهد شد !!!
نه که دروغ نوشته باشم...اما یقینا اغراق کردم .... !


حاشیه :
قال رفیقی : استاد نباید سیب زمینی باشد ! دکتر راسخ ِ ضد دین ِ ضد نظام ِ ضد انقلاب ِ مغالطه کار ِ باسواد ِ دردمند ؛
یک تار مویش می ارزد به استاد انقلابی سیب زمینی !!!! :)
ما با او خواهیم جنگید ... خواهیم بحث کرد ... او تغییر موضع نخواهد داد ! ما هم ! :) او از ما چیزی یاد نمیگیرد اما ما چرا ! :)
و ما علم را میجوییم ولو در چین باشد... چه رسد به این که در دستان دکتر راسخ خودمان ! :)


از راسخ بیشتر خواهم گفت !


عاکف... ۹۷-۲-۰۱ ۰

عاکف... ۹۷-۲-۰۱ ۰


شب های تولدت من بیشتر از همیشه اشک میریزم ...
به این فکر میکنم که اگر چنین شبی نبود و من تو را نداشتم،
قطعا مدت ها پیش خودم‌ به زندگی ام‌ پایان میدادم ...

من بدون تو چه خواهم شد حسین .... ؟؟؟
چه دلیلی قشنگ تر از تــــــــو برای نفس کشیدن ....؟؟
و چه عشقی پاک تر از عشق تو ....؟؟؟
و چه نــــــــــــگاهی ســـــــــبز تر از نگاه تو بر سر زندگی ام ... ؟؟؟؟

امشب انگار تازه بشر کامل میشود .....
حیات میدود در رگ های بشر .......


و تــــــــــو ؛
می آیی . . ‌.

حالا انسان میتواند به محبت تو تکیه کند . ‌. .
و تو آن کشته ای هستی که با شهادتت،
پناه دادن هایت تازه شروع میشود ‌. . .
دوست داشتنت در ظرف وجودی من نمی گنجد و این تنها عشقی است که بی پاسخ نمی ماند .....

امید دارم که هیچگاه از زیر سایه ات بیرون نیایم ....

امید دارم که نگذاری هیچگاه دور از تو باشم ......


دوستت دارم آرام جان و دلم .....


عاکف... ۹۷-۱-۳۱ ۰

عاکف... ۹۷-۱-۳۱ ۰


امروز تولدشه ...
دلم میخواد براش تولد بگیرم ...
کیک و شمع ...
گل از اونایی که دوست داره ...
با یه هدیه اما نمیدونم چی !


خیلی فکر کردم امروز چیکار کنم برات ...
گل و کیک‌ و کادو جای این که بهت بگم دوستت دارم رو پر نمیکنه .‌.
کیک نمیتونه بگه تو برام عزیزتزینی ....
شمع نمیتونه بگه حتی اگر اسمت دایی باشه،
اما بهترین داداش دنیایی ...
کادو نمیتونه بهت بفهمونه پشتم چقدر بهت محکمه ...
تو خودت نمیدونی وقتی تمام دغدغه هامو‌ بهت میگم‌ دیگه نگران هیچکدومشون نیستم‌.‌..

تو خودت نمیدونی چقدر بوی بابابزرگو میدی...
نمیدونی چقدر داری شبیه بابا میشی .....
نمیدونی همه ی خنده هام کنارت به معنای واقعی کلمه "خنده" است ...
نمیدونی وقتی توی لنز دوربین به من نگاه میکنی،
دنیا داره به من نگاه میکنه ...

به خودت فکر‌کن هر وقت که احساس تنهایی کردی ...
به خودت ....
منم همیشه این کارو میکنم...به تو فکر میکنم هر وقت تنها میمونم !

عاکف... ۹۷-۱-۲۹ ۰

عاکف... ۹۷-۱-۲۹ ۰


باران بی امانی است نه ... ؟؟
بین دو نمازم داشتم فکر میکردم زیر این باران چه نعمتی را طلب کنم ...
که همان لحظه از مرضیه پیام آمد که فردا،
در بهشت عالم به آرامش‌ می رسد ....
باران تهران را فراموش کردم ....
حالا نمیدانم از او بخواهم کدام گوشه ی حرم مرا دعا کند ...
کدام گوشه به جای من سر روی خاک کربلا بگذارد و زار بزند ....
گوشه گوشه ی کربلا ،
دل هزار تکه شده ام را جا گذاشتم ...
من از دلتنگی کدام گوشه بگویم ... ؟؟؟
من از بی صبری هایم برای کدام گوشه ناله کنم ... ؟؟؟

من فقط میتوانم سر روی سجاده ی عزیزم بگذارم ...
و همنوا با این باران از این همه دوری
اشک بریزم ...


شاید وقتش شده تا دوباره عزم آمدن کنم ....
بیش از این طاقتی نیست ...
هر بار،
من وابسته تر میشوم و
طاقتم،
کم تر و کم تر .....

عاکف... ۹۷-۱-۲۶ ۰

عاکف... ۹۷-۱-۲۶ ۰


از صبح آهنگ موبایل را پلی کرده بود و گذاشته بود کنارش و با آن بازی میکرد !!!
همزمان با خواننده کلمه ی آخر را خواند:
 "وابستگی"!!
ظهر که خوابید موبایل را برداشتم و تصمیم گرفتم هرگز دستش ندهم!!
داشتم جفای بدی در حقش میکردم!!
بچه ی سه ساله را چه به آهنگ ؟؟؟
چه به خواندن آهنگی آنچنانی و تکرار کلمه های این چنینی؟؟؟

از خواب بیدار شد ...
آمد نشست کنارم ...
خندید ...
با خنده گفت
_آجی...موبایلتو میدی؟؟

خیلی قاطع گفتم
_برای امروز بسه!
دیگه آهنگ نمیدم محمد!برات ضرر داره!

زل زد در چشم های من ...
بهت زده بغض کرد...
بغض بدی کرد !
انقدر که نمی توانست بشکاندش و گریه کند!
بغل مادرش دوید !
جوری گریه میکرد که نفسش نمی آمد ...
به سکسکه افتاده بود !!!

من از او بهت زده تر بودم !!
چیزی نگفته بودم که این واکنش‌ را نشان داد!!
رویش را از من برمیگرداند...
نگاهم نمیکرد ...
رفت توی اتاقش و در را بست ...
پشت در ایستادم...
صدای گریه اش می آمد..داشت با خودش حرف میزد ...

رفتم کنارش نشستم..
مژه های بلندش خیس‌اشک بود ...

مهم نبود که من هیچ تقصیری نداشتم!
مهم نبود که من حتی صدایم را هم بلند نکرده بودم!

مهم این بود که او ناراحت شده بود از من ...
دل کوچکش را شکانده بودم و فعلا تا آرامش کنم کاری به دلیلش نداشتم!
شاید هم آن لحظه دل نازک شده بود ...
مثل خیلی وقت های خودم که ناراحت شدنم قابل پیش بینی نیست !

ازش خواهش کردم با من قهر نباشد !
سرش را روی شانه ام گذاشت ...
لباسم از اشک هایش خیس شد ...

ازش عذر خواهی کردم ..
سریع قبول کرد!
از قبول کردنش آرام گرفتم اما جای ناراحت شدنش گوشه ی قلبم هنوز درد میکند ...


میبینی اگر کسی را دوست داشته باشی چطور به پایش می افتی تا از تو رو برنگرداند؟؟حتی اگر تقصیر تو نباشد ...
ناراحتی کسی که دوستش داری،
خودش نوعی انتقام است ‌...
آدم ها وقت ناراحت کردن یکدیگر،
آیینه ی به تمام معنایی از اندازه ی دوست داشتنشان میشوند ....
اصلا گاهی باید ناراحت شد ...
و از این ناراحتی نتیجه گرفت که مدت هاست جای اشتباهی ایستاده ای...
گاهی هم نتیجه ای برعکس و رضایت بخش ...

عاکف... ۹۷-۱-۲۳ ۰

عاکف... ۹۷-۱-۲۳ ۰


خوابش را دیدم ...
نیمه صورتش سوخته بود ...
آمده بود خانه ی ما مرا ببیند ...
تا چهره اش را دیدم وحشت کردم ...
توی خواب با خودم فکر میکردم ...
چقدر چهره اش در دوست داشتن من تاثیر دارد ؟؟؟
به دست هایش‌ نگاه کردم ...
هیچ تغییری نکرده بود ...
یادم افتاد که من این دست را،
چه جاهایی که نگرفتم ...
چه خاطره ها که با آن دست ها ندارم ...
دستش را گرفتم و بغلش کردم...

عطر همیشگی اش را حس کردم ...
توی همان خواب،
خودم را سرزنش کردم !
چرا فکر کرده بودم با چنین اتفاقی از دوست داشتنش کم میشود؟؟؟
به خودم یادآوری کردم او،
همانی است که فلان جا رهایم نکرد!
فلان روز با من بود !
و میلیون ها خاطره ی خوب برایم ساخت!!
به خودم تشر زدم که هی!مگر برای چهره اش دوستش داشتی؟؟
حالا که بیدارم،
بیشتر خودم را سرزنش میکنم...
ارزش او برای من خیلی بیشتر از غرورم است ...
خیلی ...
پس چرا این بار دارم نبودنش را با دست نخوردن غرورم معامله میکنم ...؟؟

میدانی من از همه چیز بیشتر،
نگران آن روزی هستم که یکی از ما دو تا روی این زمین نباشد ...
و آن یکی بماند و حسرت های ویران کننده ...فلج کننده...


+عطش دیدنت مرا به خواب ِ دیدنت وادار میکند ....

عاکف... ۹۷-۱-۲۰ ۰

عاکف... ۹۷-۱-۲۰ ۰


مطی یکی از کاربران اینستاگرام است..
از مدت ها پیش دنبالش می کردم...
عکس های خوشگلی میگذاشت!
حتی چهره اش هم برایم جالب است !
(با مزه است :) )
مترجمی فرانسه خوانده...
کل وسایل خانه اش فرانسوی است‌!
(چیزی مثل نادر در ایتالیا ایتالیا !)

تا پارسال،
آرزویش پاریس را دیدن بود!
با یک هشتگ‌اختصاصی !
پارسال بالاخره به دعوت دوستان فرانسوی ‌که اینجا پیدا کرده بود رفت ...
از پاریس رفتنش خیلی خوشحال بود !
لحظه لحظه خوشحالی اش را با ما فالور هایش شریک میشد !
من هم حالم خوب میشد از حال خوبش!
بی آن که حتی یک کامنت بگذارم‌ برایش...و یا حتی لایک‌کنم برخی عکس هایش را !

از‌پارسال تا امروز
چندین بار‌ پاریس رفت..
پایش به سفرهای خارجی باز شد ...
فرانسه و ونیز و ...

البته اسمش سفر کاری بود !درست بود که تحت عنوان  لیدر تور میرفت اما در واقع گشت و گذار بود !
ازدواج‌کرده...همسر دارد ...
ایران هم اگر باشد ،
با گردشگرانی است که می آیند برای ایرانگردی !
فی الواقع هیچ وقت خانه نیست!!

از پارسال تا به حال
با دیدن پست هایش،
همش‌به همسرش‌فکر‌میکنم...
واقعا ناراحت نیست که همسرش دائم نیست و از آن بدتر با رفقای اکثرا مذکر خارجی اش میچرخد ....؟؟؟؟


و سوال دیگر این که،
زندگی مطی واقعا پیچ و خمی دارد؟؟؟
خودش اول پیجش نوشته که از زندگی آدم ها عکس نگیریم !
اما حقیقتا او ۲۴ ساعته از زندگی اش فیلم میگیرد و استوری میگذارد !!!
نمیتوانم بگویم من از زندگی او عکس دیده ام فقط !

گاهی فکر میکنم دائم در خوشی به سر میبرد !!
از این‌ کشور به آن کشور !
خنده و سفر و همسفرهای خارجی‌!
در واقع او دائم مشغول "همسفر بازی" است!!
یک رفیقی هم دارد که گاهی با خودش‌ میبرد ..
با او سفر زیاد میرود !
حقیقتا دائم السفر بودن آن هم با رفیق،
آیا غمی بر دل می نشاند ؟؟؟؟؟
و تازه زمانی که چهره ی همسر گرام را هم نبینی !!
:)

خلاصه این‌که شاید اولین‌نفری باشه که ذهنم‌ بهم اجازه میده بی درد بدونمش!!

+
این حرفارو من دلی نوشتم!
فکرای توی سرم رو !
کاری نکنید پشیمون شم از صادقانه حرف زدن :|
الان‌ نرید بگردید دنبال مطی توی اینستاگرام :))))

.

+فتو بای مطی :)


عاکف... ۹۷-۱-۱۶ ۰

عاکف... ۹۷-۱-۱۶ ۰


پدر با یک‌ لیوان شربت شیره وارد شد ...
حرفی نزد ...
کنار صندلی تخت نشست ...
شاید انتظار دارد من هم مثل خودش باشم ...
محکم ... و فدایی اعتقاداتم !!
نیستم اما ... ضعیف تر از آنی ام که فکرش را بکند...
و در تعجبم که تا همین جا هم چطور دوام آوردم ....
شاید چون پای زینب وسط بوده ،
لطفی کرده و قطره صبری از دریای صبرش‌ به من داده ...
گاهی باور نمیکنم تمام آن اتفاقات برای من افتاده باشد...

استاد میگفت لحظه ی آخر در کربلا ،
حسین به قلب زینب تصرف کرد اگر نه آن مصیبت ها،
زینب را زود تر از او به شهادت می رساند ...

ذهنم برگشت به دیروز دوباره .....
سعی کرده بودم فکر نکنم ...
پیش زمینه نسازم و با ذهنی سفید به تماشا بنشینم ...

از جلوی در سینما تا شروع فیلم،
پاهایم میلرزید ....
این که بهش فکر نکرده بودم،
همه چیز را بدتر‌کرده بود !
استرس دامن گیرم شده بود ...
حتی بطری آبم را هم فراموش کرده بودم با خودم ببرم...

قرار نبود ببینم این فیلم را !حداقل فعلا قرار نبود ...
اما حس کردم باید از دور،
روی پرده ی سینمای ایران ِ امــــــن،
"ببینم" آنچه را که از نزدیک دیده ای ...
باید "بفهمم" چشم در چشم شدن با یک حیوان داعشی را !
باید "ایمان و عقیده در عمل" را ببینم...
باید آن صحنه ی شبیه قتله گاه را میدیدم ....


باید دردم می آمد تا وظیفه ام را هر طور شده انجام بدهم!!
باید از درد و مصیبت این همه آدم،
تب میکردم تا بفهمم باید هر ثانیه خودم را بالا بکشم و هر ثانیه وظیفه ام را به هدفم نزدیک تر کنم ...
باید و باید و باید و باید ....!

استاد میگفت روضه ای،روضه است که وقتی تمام میشود،
تو دست هایت را مشت کرده باشی..
بشتابی تا جلوگیری کنی حسین دیگری به قتله‌گاه روانه نشود ....
بدوی تا امام دیگری توسط امت خودش
در گودال دست و پا نزند ....

و من تمام مدتِ به وقت شام،

بی آن که حواسم باشد دست هایم مشت شده و بسته بود و این یعنی

ضربه ی سینمای ابراهیم حاتمی کیا از تمام روضه های میثم مطیعی محکم تر بود !!

میدانی...
من بعد دو سال،
حالا یادگرفته ام بی صدا اشک بریزم...
موج موج اشک را از چشم هایم به گونه هایم روانه کنم‌
و صدایش را خودم هم نشنوم ....
و تمام این بی صداها روی هم جمع شود و بشود یک شبانه روز در تب سوختن ....
بشود سر درد و سرگیجه و تهوع ...
اما من دوباره به تماشای این فیلم خواهم نشست...
تا صحنه صحنه ی آن در جانم رسوخ کند ...


+دیشب،
لیلی برایم فیلم مراسم حرم شام را فرستاد ...
من تا به حال؛
هیچگاه دلم آن جا را نخواسته بود ...
دمشق یعنی هول و هراس و از دست دادن و یتیم شدن...
دیشب اما،
خواستم که جای لیلی باشم ....


ترجمه ی عنوان:
سلام بر بانویى که قلبش از جاى کنده شد....
براى ح س ی ن ....


عاکف... ۹۷-۱-۱۳ ۱

عاکف... ۹۷-۱-۱۳ ۱


لیله الرغائب‌‌،
دعای کمیل که تمام شد ؛
شروع کردم به قدم‌زدن کنار حوض صحن جمهوری ...
هوا سوز سردی داشت ...

کم کم وقت رفتن بود ...
دیروقت بود و باید برمیگشتم ...


صدای صابر خراسانی از بلندگوها پخش شد ...
داشت القاب پدر را میخواند ...
همان القابی که از نجف تا کربلا ،
بار ها و بارها از افراد مختلف شنیدمش :

"الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة
سلطان الاولیاء ،
سخن گذار منبر سلونی،
سرور مطلّبی،
ابن عمّ نبی،
درّهل أتی،
مِهر برج انّما،
شهسوار لافتی ،
پیشوای انبیاء،
عروة الوثقی،
کلمة الحسنی،
سیّد الاوصیاء،
عماد الاصفیاء،
رکن الاولیاء،
آیه الله العظمی،
خیر المومنین،
امام المتقین،
اول العابدین،
ازهد الزاهدین،
زین الموحدین،
حبل الله المتین ،
لنگر آسمان و زمین،
وجه الله،
عین الله،
نورالله،
سِر الله،
اذن الله،
روح الله،
باب الله،
سیف الله،
عبدالله،
اسد الله الغالب؛؛؛

آقا جآنم علی بن ابی طالب ...."


جلوی در صحن،زمین نشستم ...
باران نجف در ذهنم نقش بست ....
در حرم امن و کوچک‌پدر ،
معجزه موج میزند .....

دلم برای‌ آرامش آنجا ضعف رفت ....
به من اگر بود ،
هر شبم را جلوی ایوان‌طلا،
با جمعیت ِ "حــــــــیدرگویان" سر میکردم ...

به من اگر بود ،
زیر ایوان ،
خودم را به خیسی باران میسپردم ...

به من اگر بود،
پایین چادرم را دوباره پهن میکردم روی زمین تا آن کودک بنشیند و معجزه را دوباره و صدباره و هزارباره میدیدم . . . .

اصلا به من اگر بود،
چادرم را میکردم فرش ِ تک تک کودکانی که زائرت میشوند ....

نشدنی ترین آرزو را آن شب ،
من داشتم‌...
اما در لیله الرغائبی که شب جمعه هم بود،
آسمان مشهد شاید پادرمیانی کرد برایم...
تا خود ِ امام مهربانی ها،دوباره راهم بیندازد ...

سینه ی من پُر از حــــــــــــــرف است از علی ...
از گوشه گوشه نگــآه ِ عـــلی ....
ابهتش دهانم را دوخته . . .
از کعبه باید پرسید ...
از کعبه ....


عاکف... ۹۷-۱-۱۱ ۰

عاکف... ۹۷-۱-۱۱ ۰


روی آبگرمکن نصب شده در بالکن خانه،
کفتری خانه درست کرده !!
تا به حال ندیده بودمش !فقط آثارش مشاهده میشد !!
من دوست دارم هر صبح که بیدار میشوم،
از‌ بالکن پایین را نگاه کنم و گلدان هایی را که مامان ،
بزرگ کرده نگاه کنم !
این پرنده فضای تمیز و مرتب آنجا را به هم ریخته!
به پدر گفتم یک نایلون بکشیم سرتاسر آن سه گوش تا پرنده راهی برای آمدن پیدا نکند و منصرف شود از بالکن ما !

هر بار که در بالکن را باز میکردم ،
قبل این که فرصت کنم نگاهش کنم پر میزد و میرفت !
چند روز پیش در را باز کردم و مشغول کار خودم بودم که سنگینی نگاهی نافذ توجهم را جلب کرد و باعث شد آن طرف‌را نگاه کنم!
این بار از دستم در نرفته بود !
تا فرصت بود عجله ای نگاهش کردم!
عین کبوترهای بین الحرمین بود...گردنی سبز ...مردمک چشم هایش قرمز...تپلی و اخمالو !!

ناخودآگاه بهش لبخند زدم!فکر کنم اولین باری بود که به حیوانی لبخند زدم!!تا یاد دارم از حیوانات فراری بوده و هستم!!
لحظاتی بعد یک حالی داشتم!نگاهش به من یک جور خاصی بود !شاید فهمیده بوده برای ویرانی خانه اش نقشه کشیده ام ...
اصلا شاید از جایش تکان نخورده بود تا به من بفهماند آنجا حق او و اهل البیتش است !!!
خلاصه که در همان خلوت چند دقیقه ای بین ما دوتا،فضا بدجوری سنگین بود !!!!!
از آن‌ روز،
هر بار سعی میکنم در را آرام باز کنم تا مزاحمش نباشم...
گهگاهی چشم تو چشم میشویم...
هر بار که نگاهم میکند،من را برای بیرون کردنش سست تر میکند ....
به حضورش دارم عادت میکنم ...
 به این سرعت از وابستگی خودم همیشه معترض بودم...همیشه بدترین ضربه ها را از همین وابستگی ام خوردم ....
اصلا چرا من باید تا این حد برای یک "پرنده" شخصیت قائل باشم؟؟؟؟!!!!
چرا از رفتار یک "پرنده" من باید هزارجور فرضیه سازی کنم برای خودم؟؟؟؟؟
 شاید برای تمرین،بد نباشد همین الان‌بروم سراغ کاری که از آن اول قصد انجامش را داشتم!!
باید یک نایلون بزرگ را از وسط با قیچی پاره کنم و با چسب بچسبانم به دیواره ی بالکن!!!!

+انتظار نداشتید اینجوری تموم شه میدونم !
:/

عاکف... ۹۷-۱-۰۹ ۰

عاکف... ۹۷-۱-۰۹ ۰


حالا تو برای من لالایی بخوان ...
تو بخوان تا من آرام شوم ....

هر بار که من برایت میخوانم،
باز هم خودم آرام میشوم !
اما این بار تو بخوان ...
من گریه میکنم ،
تو بخوان .....
تو امید بده .....

شب هفت را من میخوانم ...
شب تولدت تو بخوان .....

چه کسی از تو به قلب ِ حسین ِ من نزدیک تر ...؟؟
آرام ترین مأمن دنیا را به تو داده اند ... سینه ی ح س ی ن .....
تو خوشبخت ترین شش ماهه ی تاریخ ِ بشریتی ....

+۶ ماه تا محرم ...

عاکف... ۹۷-۱-۰۸ ۰

عاکف... ۹۷-۱-۰۸ ۰


توی آینه را نگاه کردم!
همه بیهوشِ خواب بودند !
کنار دستم محمد امین را گذاشته بودند تا هم حواسم به جاده باشد هم او !!!!!

توی کمربند گم شده بود !
چشمش به سمت پنجره بود...
زیر لب داشت با هیراد زمزمه میکرد :
"گر جان به جان من کنی
جان و جهان من تویی...سیر نمی شوم ز تو ... تاب و توان من تویی ..."

بچه ی فسقلی را چه به این حرف ها واقعا ؟؟؟



ناگهانی گفت :
آجی این جا کربلاست !!

ناخودآگاه و بی فکر ترمز کردم ..
گنبد مسجد را میگفت ‌...!

نفسی اندوهناک‌ کشیدم :
نه آجی اینجا مسجده...

با تعجب گفت :
آجی کربلا بود !

برای روح تو آره ...
برای روح تو کل ارض، کربلاست ...
برای روح من تا زیر شش گوشه نرسم کربلا نمی شود ‌..‌‌.!
تا جسمم به جسمش نزدیک نشود آرامش نمیگیرد ...
جسمم یاد نگرفته با روح او از هر فاصله ای آرام بگیرد ...
مانده تا یاد بگیرد ...خیلی مانده!...


خیره خیره مرا نگاه کرد !
هیچ از حرف های من متوجه نشده بود !
شاید داشت با خودش فکر میکرد که من دیوانه ام ...
سرش را به سمت شیشه برگرداند و
به زمزمه کردنش ادامه داد :

شوخیه مگه ....؟؟؟

:)


عاکف... ۹۷-۱-۰۶ ۰

عاکف... ۹۷-۱-۰۶ ۰


رو به روی گنبد نشسته ام ....

از وقتی آمده ام یک شعر را مدام ذهنم میخواند ...


"مرا صدا کن ....
مرا دعا کن ....
فقط؛؛
دعآ کن......."


۹۶،
با روضه ی حسینم،
بسته شد....

۹۶ عالی شروع شد ؛
عالی ادامه داشت؛
و عالی تمام شد ..
الحمدلله...


+عیدتان مبارک...
:)


عاکف... ۹۷-۱-۰۱ ۱

عاکف... ۹۷-۱-۰۱ ۱


میگفت" شاید از فطرتت دور شدی ..."

فطرت را نمیدانم کجا دنبالش بگردم ...
اما مدت ها بود سراغ روضه هایت نرفته بودم .....

.
.

استاد میگفت کار تو بیدار کردن فطرت است ...
اما من فکر میکنم تو خودت بخشی از فطرت هــــــــــــر انسانی هستی ....


دوست دارم این روزهای آخر ِ96 ِ عزیز را فقط از تو بگویم...دوست دارم حالا عیان و ظاهر به تو مشغول باشم ...

دلم میخواهد بلند بلند به تو بیندیشم .... و به خودم ثابت کنم هر چه بیشتر سرگرم تو باشم،روحم آرامـ تر است .....
به راستی تو چه داری که با تصورت،
اشک به چشم های من میدود ؟؟؟.....


+دوری همیشه هست....از دوری حرف نزنیم...حرف نزنیم!

.

*عنوان نوشت:

هر کس ذره ای اطراف ادبیات چرخیده باشد ،

میداند چشمه ی حیوان چیست !

اما اگر کسی نمیداند،

توصیه ای اکید دارم که سراغ ریشه اش بروید و بخوانید !

چشمه ی حیوان،

از زیبایی های ادبیات ما است...


عاکف... ۹۶-۱۲-۲۶ ۰

عاکف... ۹۶-۱۲-۲۶ ۰


امسال اولین سالی بود که عطر هایم را دور ریختم ...
یکی یکی بو کردمشان ... خاطره ی خوب و بد هر کدام جلوی چشمم تداعی شد ...

عطر ها بهترین محافظان ِ گذشته اند ...
هیچ کس مثل عطر خاطره را در ذهن آدم به تصویر نمیکشد ....
کافی است عطری را نفس بکشی ...
تا روزهایی را که با آن زندگی کردی جلوی چشمت بیاورد !!

پس وقت دور ریختن تصویر های گذشته بود ....
وقت ورق زدن صفحات قبلی ....


+از هر کس که عطر تو را دارد،بیزارم...
و این بدیهی ترین دلیل را دارد !!


++من تنها به یک عطر معتادم...
و آن،
عطر چادر تو است ...
عطر دست های مهربان تو ...
عطر وجود تو ...
قسم میخورم که
بوی زندگی میدهی ....

عاکف... ۹۶-۱۲-۲۵ ۰

عاکف... ۹۶-۱۲-۲۵ ۰


۱ ۲ ۳ ... ۲۶ ۲۷ ۲۸

.....کناره‌گیر در دنیا، همانند کناره‌گیری کوچ‌کننده از آن،

و نگرنده به دنیا، به دیدة ترسندگان از آن،

آرزوهایت از آن (دنیا) بازداشته شده

و همت و تلاشت از آرایش‌هایش برگرفته شده،

از شادمانی‌اش به سان چشمی که بر آن چیزی بخورد و

آب‌ریــــ ـــزان

شده و بسته گردد،

چشم پوشیده و اشتیاقت در مورد آخرت شناخته شده و مشهور است.....

قسمتی از زیارت ناحیه ی مقدسه،

در وصف ثارالله ....

از زبان ِ آقای زمانمان...

.


اَللّهُمَّ یا رَبِّ نَشکوُ غَیبَةَ نَبِیّنا وَ قِلّةَ ناصِرنا،


وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنا و شِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا،


وَ وُقَوعَ الفِتَن بِنا وَ تَظاهُرَ اْلخَلْقِ عَلَیْنا،


اَللّهُمُّ صَلِّ عَلی محمّد وَ آل محمّدٍ


وَ فَرِّج ذلِکْ بِفَرَجٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ،


وَ نَصْرٍ وَ حَقٍّ تُظْهِرُهُ....


مقر فرماندهی