آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

".....کناره‌گیر در دنیا، همانند کناره‌گیری کوچ‌کننده از آن،

و نگرنده به دنیا، به دیدة ترسندگان از آن،

آرزوهایت از آن (دنیا) بازداشته شده

و همت و تلاشت از آرایش‌هایش برگرفته شده،

از شادمانی‌اش به سان چشمی که بر آن چیزی بخورد و

آب‌ریــــ ـــزان

شده و بسته گردد،

چشم پوشیده و اشتیاقت در مورد آخرت شناخته شده و مشهور است....."

قسمتی از زیارت ناحیه ی مقدسه،

در وصف ثارالله ....

از زبان ِ آقای زمانمان...

.


اَللّهُمَّ یا رَبِّ نَشکوُ غَیبَةَ نَبِیّنا وَ قِلّةَ ناصِرنا،


وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنا و شِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا،


وَ وُقَوعَ الفِتَن بِنا وَ تَظاهُرَ اْلخَلْقِ عَلَیْنا،


اَللّهُمُّ صَلِّ عَلی محمّد وَ آل محمّدٍ


وَ فَرِّج ذلِکْ بِفَرَجٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ،


وَ نَصْرٍ وَ حَقٍّ تُظْهِرُهُ....
.
.
+این جا،نظرات تایید نمیشوند !

مقر فرماندهی

السلام علیک یا ساقی....من علیک السلام میخواهم .....
.
.


تا نباشی زیر بال و پر علی ،
تا ننشینی زیر ایوان با اقتدارش،
تا باران ِ آسمانش بر سرت نبارد ،

تا نبینی شکوه ِ پدرانه اش را ،

تا دستش را بر سرت نشکد ،

نمی توانی بفهمی که

"علی" ؛

چیزی فراتر از واژه هاست...واژه ها را برای توصیفش دور بریزید....

به کار نمی آیند !

به جایش اگر هر کدام این ها را تجربه نکرده ای،

به دنبالش بدو....که دنیا بدون تجربه ی آن ها؛ 

ه ی چ نمی ارزد....

عاکف...
۲۶ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۲:۴۶

وسط راه بود که کفش های همیشه راحتم، انگار شده بود ده کیلو!
حس میکردم با هر قدم، پاهایم را به سمت زمین می کشد!
زینب گفت من هم همین حس را دارم!
کفش هایمان را عوض کردیم!
کوله ی من را دادیم ماشین ببرد به مقصد و با زینب کوله یکی شدیم!
نوبتی می آوردیمش بلکه بتوانیم مسیر را ادامه دهیم!
کمی گذشت که دیدم زینب توی خودش رفته!
داشت مریض می شد .... ساعتی بعد من هم مریض شدم!
خادم های دلسوز کاروان که از دوستانمان هم بودند دورمان می گشتند اما کاری از دستشان برنمی آمد!دست آخر رفتیم بیمارستان!رگ زینب برای سرم پیدا نمی شد...اشک هایش ریخت...اشک های او را که دیدم، اشک های من هم ریخت .... دوتایی اشک بود که میریختیم!!!!
حالم عجیب بد بود...به پدر زنگ زدم...خیلی از ما عقب تر بودند...قرار شد به کربلا که رسیدیم من را از کاروان دانشگاه جدا کنند!!
حالم از آن همه مریضی بدتر بود...این که نمی شد از فضا لذت برد توی اعصابم رفته بود...نمی توانستم به این فکر کنم که هر لحظه دارم به کربلا نزدیک تر می شوم و این حالت را بدتر کرده بود ... توی دلم برای لحظه ای گفتم "کاش نیومده بودم"....
سال بعدش اما دوباره راهم داد ... با مامان و بابا بودم و این بار باز هم مریض شدم!!از اول تا آخر سفر...

همسرم تازه وارد زندگی من شده بود اما محرم نبودیم...این که تمام فکرم پیش او بود و نق زدن با خودم که چرا او همراهم نیست هم اضافه شده بود .... روز آخری که کربلا بودیم به پدر گفتم تحمل ندارم و زودتر برگردیم....برگشتیم اما لال زبانم الهی....
چه می دانستم در ِ کربلا این طور به رویم قفل می شود ... چه می دانستم خیابان های کربلا، حالا حالاها خاطره ای بیش نخواهند بود ...
نمی دانستم اگر نه همانجا جآن می دادم به والله ....


خیلی به حرم فکر میکنم اما به روی خودم نمی آورم ...
دست هایم را زنجیر می کنم به ضریح روضه هایت و زیر قبه ی زیارت عاشورایت هر چه می خواهم می گویم و با خودم این فکر را میکنم که تو مرا در حرمت می انگاری و کنج خانه ام، برای تو با کنج خانه ات فرقی ندارد .....
می دانی...اگر امسال اربعین خودم را برسانم، قبلش به خودم می فهمانم که سفر، سفری است که از فرط سختی، در آن لحظه پشیمانی می آورد....اما تا به خودت می آیی میبینی تمام شده و غصه ی یک سال انتظار به دلت نشسته ...

هر سه سالی که برای اربعین کربلا رفتم، آن لحظه ها پر از سختی بود و الان به سختی، سختی ها را به یاد می آورم!!هرچه هست جز ح س ی ن نیست ....

.

.

بار اولی که به کربلا رفتم، گفتند یک علامه ای که اسمش را یادم نیست(!) گفته اند که هر صد سال یک بار در تاریخ به اندازه ی یک باریکه ای راه کربلا باز می شود....گفت ما الان در آن باریکه هستیم و به زودی دوباره بسته خواهد شد....بله....بسته شد ........

.

.

گره ای افتاده ... که دعا بازش میکند...پس مثل همیشه، التماس دعآ .... 

عاکف...
۱۵ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۰:۲۳

از روی عکس هایش، میبینم که چهره اش هیج تغییری نکرده!!
یعنی هیچ!!
اما آیا "او" همانی است که مثلا ده سال پیش بهترین سال های زندگی‌ات را کنارش بودی؟؟
او" همانی است که از او نزدیک تر به تو دیگر نبود؟؟؟؟؟"
واقعا با "او" قدم می زدی؟؟
با "او" درد دل میکردی؟؟

_به خدا که خودش بود!

+خب بسم الله!
یک پیامی بده و یک قرار بگذار تا یکدیگر راببینید !
دوباره همان روزها و همان حس ها و همان ...

_خب ....
راستش یکبار این کار را کردم ...
با یکی از همین "او" ها!!
کنارش که نشستم نمی دانستم خودم را گم کرده ام یا او گم شده!!
اصلا نمی فهمیدم چه می گوید !!!
حرف هایم در دهانم خشک شد !!مطمئن بودم که اگر من هم حرف بزنم او هیچ نخواهد فهمید ....
اگر او در آسمان زندگی میکند،لابد من در زمین....!
اصلا چه میگفت؟؟روی آن نیمکت،
کنار من،
با چه کسی کار داشت؟؟؟؟
کدام ابلهی فکر کرده بود ما دوتا می توانیم با یکدیگر هم صحبت شویم؟؟؟؟
فقط هم صحبت ... و نه هم نشین ِ صمیمی...
و نه انگار دو تا نخِ به هم گره خورده!!!

آن ابله من بودم که فکر میکردم "زمان"،
دوست داشتن ها را دست کاری نمیکند،
به قلب آدم ها دست نمی زند ،
نگاهشان را پارادوکسیکال نمی کند ......
اما انگار همه ی این کارهارا میکند!!
آن هم با نامردی تمام ....

او روزگاری "او" بود و حالا نمی دانم چه ضمیری برایش استفاده کنم!!
ببینید ....
اگر روزی با کسی دوست،همنشین،هم بازی،همسفره و هر نسبت نزدیکی داشتید،برای مدت طولانی رهایش نکنید !
بعد ها که سراغش می روید؛
نمی توانید تغییرات همه جانبه ی او را هضم کنید !او هم!
آن وقت بدجوری میخورد توی حالتان !بدجوری ....

.

.

پی نوشت:

۱.بنده عذرخواهم که نمی توانم کامنت های شما عزیزان را پاسخگو باشم.به بزرگواری خودتان ببخشید..

۲.اینجانب هیچ نسبت نزدیکی با شهدا ندارم...همسر و پدرم در قید حیات هستند :)

۳.بهش میگم:

حسین میدونستی من ۹ آبان ۹۷ کربلا بودم!

بعدش ما ۹ آبان ۹۸ عروسی کردیم!خیلی عاشقانس :)))

بهم میگه:

دمت گرم همونجا حاجتتو از امام حسین گرفتی!!

:|||||||

(تو حاجت نیستی...تو امیدی !....)

عاکف...
۰۳ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۲:۳۴
دیشب لا به لای آن همه خواب ،
برای لحظاتی خودم را نشسته در کنارت دیدم...
کنار سکوهای حرم که پر از گل شده بود نشستم ‌‌.....
می دانستم موقتی است...با خودم گفتم همینجا باید به خودت التماس کنم که دوباره ببینمت ....
می دانی....حس غریبی بود کنارت بودن....

چقدر همان چنددقیقه ای که از ته دل کنارت گریه کردم رویایی بود ....لحظه به لحظه حس می کردم تمام غصه هایم یکی یکی فرومیریزند .....
همان چند دقیقه که دست به دامانت شدم مرا امیدوار کرد ....
حالا من یک امیدوار شده ی درمانده ام...
و تو هیچ کسی را ناامید نمیکنی ...‌
حتی من .....
عاکف...
۱۷ فروردين ۹۹ ، ۱۳:۱۹

فقط یک لحظه تصور کن ....
تصور کن ....
فقط "تصور" ....
که شب میلادت،با یک بغل گل تازه که البته عطرش میان عطر ِ سیب ِ مست کننده ی حرم گمشده ،
به سمت ضریحت بدوم تا به بهانه دادن گل به روی مــآهت،خودم را در آغوشت رها کنم . . . 
تو خودت گلی ح س ی ن ....
گل ها ذره ای زیبایی به تو اضافه نمی کنند ...
ما فقط گل ها را کنار تو میچینیم تا عالمیان ببینند هر گلی کنار تو چهره می بازد .....
صل الله علیک یا اباعبدالله .....
هزاران سلام و درود خدا بر تو ح س ی ن ....
چقــــــــــــــــــــدر آرامش بخش که تو هستی ...
که می توان با تو حرف زد ....
که می توان با تو آرام شد ..........
ح س ی ن ِ جـــآن . . . . 
تولدت مبارک ما ......

عیدتان مبارک :)
ببینید

عاکف...
۰۹ فروردين ۹۹ ، ۰۰:۵۳
عاکف...
۲۴ اسفند ۹۸ ، ۲۳:۵۵

همیشه می گفت هر چه اشک در چشم هایت داری بیرون بریز!انقدر اشک بریز تا ببینی دیگر حوصله ی گریه هم حتی نداری!

من هم اکثر مشکلات صعب العبور را همین طور می گذراندم!!
انقدر گریه میکردم تا از گریه هم خسته می شدم !
اما مدتی است فقط خیره می نشینم و به گوشه ای نگاه می کنم ...
انقدر فکر می کنم که مغزم داغ می کند ....
گاهی هم اگر شرایط را مهیا بدانم ،بالش زیر سرم را همدم اشک هایم می کنم ...
از این که بالش خیس از اشک ،صورتم را داغ می کند حس تخلیه شدن پیدا می کنم و می خوابم ....
ها .... گفتم خواب !
مدتی است راحت خوابم نمی برد ...
خواب های بی خیال ِ دوران مدرسه ام را می خواهم اما دریغ....صبح ها خوابم نمی برد ...شب ها خوابم نمی برد ... از این که انقدر در "نخوابیدن" تنها ام ناراحتم ....

گفتم تنها ....
من هیچ وقت انقدر از رفتن کسی حس غربت نداشتم که با رفتن او .....
من از نبودن هیچ کس انقدر حسرت نخورده بودم ....
من هنوز هم آرزو می کنم کاش رفتنش خوابی باشد ،قاطی ِ دیگر خواب های پریشانم ......
من هنوز از فکر رفتن او اشک هایم سرریز می شود ....
داغ ِ رفتن ِ هیچکس انقدر روح ِ مرا نسوزانده بود .....
حاج قاسم را می گویم . . .
امروز سنگ مزارش را عوض کرده بودند گویا ....
او آرام گرفت و ما همچنان دست و پا می زنیم . . .

گفتم قبر ...
به مردن زیاد فکر می کنم ... ازش می ترسم اما گاهی بدم هم نمی آید ....
بار زندگی سنگین شده ....

گفتم زندگی ...
یاد زندگی ام افتادم ....
که انقدر بهش وابسته ام ،نیمه شب ها هم دلم هوای آغوشش را می کند ...
من همیشه نیمی از مغزم درگیر اوست ...
مادرم را می گویم ....
دلم می خواهد سرم را روی پاهایش بگذارم ...
بخوابم ... طولآنی ......
از آرامشش من هم آرام بگیرم ....

گفتم آرامش ......
مرا از دوری نترسان ح س ی ن ..........
«چه حاجت گنبد طلاست ....غبار کوی تو کیمیاست ....
اگرچه دل مرده ام ولی...برای دل تربتت شفاست ....»

عاکف...
۲۷ بهمن ۹۸ ، ۲۳:۵۸
فکرش را بکن ...
یک بار دیگر ....
فقط "یک" بار دیگر بتوانم گوشه ی بین الحرمین در آغوشت آرام بگیرم .....
من طمع نمی کنم ...
حرف قبه و شش گوشه و حرم را نمی زنم ....
من همان گوشه ترین گوشه ی بین الحرمین را میخواهم که برای من امن ترین جای دنیاست . . .
کنار همان قفسه ی دعا که خواب تمامش را گرفته بود ....
اگر هم شد ،
اگر اگر اگر که شد ؛؛؛
برای ثانیه ای نفس کشیدن گوشه ی حیاط نجف ...

و من دیگر به از این جا به بعدش فکر نمیکنم...میترسم به فکرم اجازه ی رویا پردازی بدهم !
میترسم خواسته هایم زیاد شود !
من دوباره در دعا کردن حسابگر شدم و دو دو تا چهار تا میکنم و فکر میکنم تو هم در اجابتشان همین کار را میکنی!
با خودم میگویم انقدری که من گم شدم در دنیا،حتما تو هم رویت را برمیگردانی ...
با یک بار دیگر باز کردن پاهای من به سرزمین عراق،
یک سیلی در گوشم بزن تا بفهمم تو با عاشقانت معامله نمی کنی !!
عاکف...
۰۸ بهمن ۹۸ ، ۲۳:۵۳

اولین و آخرین باری که از هم ناراحت شدیم،
به دلایلی که شاید یک روزی دلم خواست و نوشتم،
راهمان از هم سوا شد !
بار ها و بار ها در خلوت ،فکری گوشه ی ذهنم را میجوید که چطور توانستیم به همین راحتی دوری را به حل کردن این ناراحتی ارجح بدانیم اما دستم سریع این فکر را به گوشه ای گوشه تر (!!) پرت میکرد...
من فقط جرئت این را داشتم به این فکر کنم که او زندگی به سامانی دارد و از این سبکی که برای خودش انتخاب کرده راضی است الحمدلله ...
تا قبل همین هفته که در اینستا آزادی بیان داشتیم و صفحه ی من سرپا بود،استوری های اورا میدیدم...
اما هیچ وقت متوجه نشدم کنج زندگی که در فضای مجازی به تصویر میکشید،زندگی تلخی نشسته .‌..
او فقط از سرکار رفتنش می نوشت و از اعتقاداتش !
و من هیچ چیز جز یک سلسله روایت های عادی که هر زندگی نرمالی دارد چیزی نمیدیدم!

امروز فهمیدم زندگی اش در آستانه ی ویرانی است ....
امروز بهم گفتند همسرش دوستش ندارد ....
حس کردم از بالای سرم تا نوک پاهایم لرزید ......

اشک هایم بی امان دویدند....
من منتظر بودم او خبر مادر شدنش را در صفحه اش جار بزند...
اما کسی امروز خبر بدبختی و بی کسی او را در گوشم فریاد زد .......
در این احوالاتی که هر چه پل بوده پشت سرمان خراب کردیم،
یقینا "من" برای او "کس" نخواهم شد !...
این که من بخواهم دستی برای او دراز کنم،
یقینا چیزی جز ترحم برداشت نمیشود و چه چیزی مرگبار تر از القای این حس آن هم به کسی که تمام آجرهای زندگی اش فروریخته ....
میخواهم بگویم من هم در این جدایی که بین ما دوتاست سهمی دارم و مجازاتم،
نشستن و از دور دیدن ویرانی اوست ...
اویی که بی حد و اندازه دوستش داشتم ....
اویی که در روز های سخت،تمام کس من میشد در گوشه ی امامزاده ....
اویی که همیشه با خودم فکر میکردم چقدر شبیه من است ....
حالا که ندارمش کنار خودم به کنار .........
این که او مرا ندارد و اصلا شاید نمیخواهد که داشته باشد هم به کنار ..........
این مهم است که من او را دوست داشتم ....و دارم.....و مثل یک انسان ِمنفعلِ بیکارِ بی عار،خبر او را از دیگران گرفتن،
برایم عین جهنم است ....

من در روزهایی که باید حق رفاقت را برایش به جا می آوردم،

"هیچکس"ِ او بودم ....

به همین سادگی...به همین تلخی و زهرماری .....

عاکف...
۲۵ دی ۹۸ ، ۲۰:۰۶
شب عجیبی بود ...
سرم داد نزد اما با ولومی بلندتر از حالت عادی حرف زد ...
ترسیدم !
توی خودم رفتم ...
بعد ساعتی بغض کردم ...
هر چه حرف می زد نمی توانستم راحت جوابش را بدهم‌...
برای او همه چیز عادی بود و من تلنگر خورده ای گیج بودم که نمی دانستم چرا انقدر ترسیدم‌...
ترسیدم....
ترسیدم از این که روزی بخواهد محبتش را از من دریغ کند ...
ترسیدم از وابستگی خودم ...
ترسیدم از این حجم نیازی که به او دارم ...
ترسیدم از زندگی ای که بی او ،
به آنی فرو میپاشد ...
مگر چقدر میتوان یک نفر را دوست داشت؟؟
قلب آدم تا کجا ظرفیت دوست داشتن دارد؟؟
مگر این دل چقدر بی انتهاست ... ؟؟؟
شب ،
اشک چشم هایم را کنارش رها کردم ...
تا ببیند من توان بی مهری او را ندارم ...
ببیند که من به قدری معتاد او شده ام که صدایی که مهربان نباشد را تاب ندارم ...
اشک چشم هایم،
شاید طلب محبت او بود ....تا دلم را آرام کند ....
و من انقدر عاشق شده ام که حاضرم این وابستگی را در گوشش جار بزنم تا بشنوم حرف هایی را که دلم می خواهد ....
.
.
.
+چقدر جالب است کسی که در خواب حرف میزند!
یک ساعتی شده که خوابش برده...عین این یک ساعت را بلند بلند با من حرف زده :)
عاکف...
۱۱ دی ۹۸ ، ۰۰:۲۶

آبریزان را برداشتم...
نگاهش کردم...
دستم را رویش کشیدم...تو راست میگفتی...عجیب روی چهره اش خاک نشسته ...
سراغ نوشته های قدیمی رفتم .... از گرد و خاک بلند شده به سرفه افتادم ...من هم روزی پناهم حریم حسینم بود آن هم از نزدیک....
آن هم زیر قبه ...
چندشب پیش پشت در اتاق عمل مادرم نشسته بودم ...
مادرم دیر کرده بود...اشک امان فکر کردن نمیداد ...
یادم افتاد قبل تر ها هر زمان که اراده میکردم چشمم را میبستم و خودم را کنار حریمت میدیدم ....

چشم هایم را بستم ... تلاش کردم تا خودم را برسانم ... از در اصلی وارد شدم ... دیر بود برای قدم زدن!تا اتاقی که ضریحت در آن جا گرفته دویدم .... رسیدم به قبه .... توان دویدن دیگر نداشتم ... آرام آرام خودم را به ضریحت چسباندم ... دو دستی پنجره هایش را گرفتم ... سبزی ِ قبرت را نگاه کردم ..... 

چقدر دلتنگت شدم و بی خبر ....

مشغله ها دوره ام کرده اند و حتی مجالی نیست تا به آمدن فکر کنم ...

اما تو هیچ وقت مرا ناامید رها نکردی ... 

هیچ وقت ...

من از تو دورم اما کنار همسرم آرامشی را دارم که در حریمت داشتم ....

من از تو دورم و یک سالی است که میخواهم با "او" کنارت بنشینم ....

من از تو دورم اما لحظه لحظه شاکرت ....

از تو دورم اما تو محبتی را به دلم دادی که درد دوری ات را تسکین می دهد .....

من از تو دورم ... اما اینجا یک "کربلا" دارم .... 

.

.

.

+با پیام تو برگشتم‌!اگر نه الان خواب میبودم یحتمل ... :) 

تند و تند به من سر بزن !رفیق :)

عاکف...
۱۴ آذر ۹۸ ، ۲۳:۴۰
انقدر دلم پُر شده که کاملا سرریز شدنش را احساس میکنم ...
دلم تو را میخواهد‌...
سنگینی حضورت را میخواهم ...
سنگینی نگاهت....
نگاه ِ سبزت  .....
اما امشب فقط آه میکشم ....
آه ِ از ته ِ دل ....

و دیگر هیچ نمیگویم . . .

نمیگویم که دلم له له میزند برای نفس کشیدن در حریمت ‌. . .
نمیگویم...
نمیگویم . .‌ .
عاکف...
۱۵ شهریور ۹۸ ، ۲۳:۵۵

تمام مرداد های سپری شده با او را مرور میکنم ...
مرداد های پر پیچ و خم ‌..
که تهش با یک تولد انگار دوباره همه چیز به هم وصل میشد !
همان رابطه ی تکه پاره را شاید به بهانه ی تولد میتوانستیم با یک نوشته وصله بزنیم !

چقدر با نوشتن انس گرفته بودم ...
گاه و بی گاه مینوشتم ...
این که از آن فضا فاصله گرفتم ،
دلیل بر این نیست که رفیق نخواهم ‌‌....
هنوز هم دوست دارم ۲۰ مرداد که میشود،
۱۱ اسفند که میشود ...
۱۲ آذر که میشود ....
اینجا بنویسم ....
بنویسم که هی !
من هنوز همان سمج ِ خاک های شلمچه ام ...!
و تو همان پایه ی دوش آب سرد من !
که دنیا دنیا دلم برای دیدنت تنگ شده ...!
و روحم محتاج به دعاهایت ...
و دلم خوش به نامه ای که کنار سفره ی عقدم بدرقه ی راه ِ زندگی ام کردی ....
باور کن ...
که من هوای آن روز ها از سرم پاک نمیشود ...!
سخن کوتاه میکنم که من اگر بخواهم بنویسم ،
اینجا جا نخواهد شد!


۱۹ مرداد ماه ۱۳۹۸ ...
ثبت شده در ۲۰ مرداد ....
امضا
عاکف !!

عاکف...
۲۰ مرداد ۹۸ ، ۲۱:۰۰
به روز هایی که هنوز پایش به زندگی ام باز نشده بود فکر میکنم...
به روزهایی که نفس های گرمش،
دست های یخ زده از هیاهوی مرا در خودش گرم نمی کرد ....
به همان روزهایی که تکیه گاهی نداشتم‌...
همان روزهایی که ولوله ای درونم بود که خودم هیچگاه بلد نبودم آرامش کنم ...


دلم میخواهد راه بروی،
از پشت نگاهت کنم ...

دلم میخواهد نماز بخوانی،
پشت سرت بایستم ..

دلم میخواهد تک تک روزهایم را کنارت نفس بکشم ...

اصلا دوست دارم تمام زندگی ام را به تو اقتدا کنم ...


راستی؛
من ِ بدون ِ تو چگونه بود ...؟؟
"من" ،
این روز ها فقط همراه ِ "تو" تعریف میشود ...
من بی تو،
بی معنی ترین خواهم بود ....
.
.
+راستش را میگویم ....
می دانستم ح س ی ن ،
مهربان ترین ِ عالم است ....
اما هیچ گاه این محبت را انقدر لمس نکرده بودم...
تا این که "تو" را به من هدیه داد ...
همین قدر برایم عزیزی...
همین قدر برایم مقدسی ...
تو یک "نعمتی"...
از جانب دستان پر محبت ح س ی ن م ....

امضا
فآطمه ...
عاکف...
۱۳ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۰:۳۴
تنهایی هایم را فقط کنار تو راحت اشک میریزم ...

صل الله علیک یا اباعبدالله ....

تویی که بی حساب ،مهربانی ....


+ شب جمعه ..‌.
بارگاهت ....
باران ....
آه از دل تنگم برایت ....
عاکف...
۰۹ فروردين ۹۸ ، ۰۱:۲۰