آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

.....کناره‌گیر در دنیا، همانند کناره‌گیری کوچ‌کننده از آن،

و نگرنده به دنیا، به دیدة ترسندگان از آن،

آرزوهایت از آن (دنیا) بازداشته شده

و همت و تلاشت از آرایش‌هایش برگرفته شده،

از شادمانی‌اش به سان چشمی که بر آن چیزی بخورد و

آب‌ریــــ ـــزان

شده و بسته گردد،

چشم پوشیده و اشتیاقت در مورد آخرت شناخته شده و مشهور است.....

قسمتی از زیارت ناحیه ی مقدسه،

در وصف ثارالله ....

از زبان ِ آقای زمانمان...

.


اَللّهُمَّ یا رَبِّ نَشکوُ غَیبَةَ نَبِیّنا وَ قِلّةَ ناصِرنا،


وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنا و شِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا،


وَ وُقَوعَ الفِتَن بِنا وَ تَظاهُرَ اْلخَلْقِ عَلَیْنا،


اَللّهُمُّ صَلِّ عَلی محمّد وَ آل محمّدٍ


وَ فَرِّج ذلِکْ بِفَرَجٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ،


وَ نَصْرٍ وَ حَقٍّ تُظْهِرُهُ....




پیوندهای روزانه

۱۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

أَمیرِی حُسَیْنٌ وَ نِعْمَ الاَْمیرُ

با خودم فکر می کردم  روز قبل رفتنم
به اندازه ی یک طومار می توانم این جا بنویسم....
حالا اما....
فقط آمده ام بگویم که به آرزویم رسیدم .....
امام رئوف ضامنم شد و
عازمم ان شاءالله....
اولین پــــــروازم در کاظمین است
و دومین پــــــــروازم از نــــجف.....
در مشهد ِ کاظمین ؛
مسجد کوفه ؛
چند قدمی مسلم ؛
وادی السلآم ؛
بین الحرمین ِ ع ش ق ....
زیر سایه ی ایوان ِ امیر المومنین .....

دعاگوی همه ی شما خواهم بود .....
ان شاءالله زیارتشان ؛
نصیب ِ دل هایتان ....

+نظرات این پست تایید نمی شوند ....
تا فردا شب به فضای مجازی دسترسی دارم .....!
اگر حرفی ؛
پیغامی .....
بود من با جان و دل در خدمت تمآم محبین ِ اهل بیت هستم !



+لینک ها چیده شد !
درباره ی من پر شد !
درباره ی وبلاگ اصلاح شد !

++دیدی؟؟
مرداد ؛
مبآرک شد ....!

ببین مـــولا که هوایی یک نِگَه ام....

می روم....!

دوباره برمی گردم...

این پا و آن پا می کنم....!

چنان حــــُــــری که دائم آب را می بندد و دوباره کفش هایش را به گردن می آویزد.....!

نمی دانم چرا هر بار با لبخند،

من ِ خاطی را پذیراست؟!؟

مگر چــــــقدر او خوب است؟!؟

مگر چقدر امید دارد به "شیعه ی علـــــی " شدنم....؟!

آقا جآنم....

چه در من دیدی که مهمانم کردی....؟!

جز دردسر چه داشتم که بریزم به پایت....؟!

من چه کردم برای مهدی ِ فاطمه که حالا زائر جــدش شده ام....؟!

راستش را بگو....

چه دیدی که قبولم کردی....؟؟

دلت به حالم سوخته نه؟؟

گنه کاری مثل من دلسوزی هم دارد....

من که جز تو کسی را ندارم تا بلندم کند!

شانه ای محکم تر از دیوار های حرمت نیست که بخواهم بهش تکیه کنم.....!

دست هایی محکم تر از دست هایت نیست تا دست هایم را در دستش بگیرد....!

لبخندی زیباتر از لبخندت نیست که ببارد به صورتم....

آقا جان باور کن این اشک ها را برای خودم نمی ریزم هااااا !

باور کن این ها برای تـــو ست.....!
که دائم خوبی می کنی و جواب نمی بینی.....!

به خوبی ات ندیدم....

آقای زندگی ام....

ح س ی ن ِ جـــآنم . . .

دلم می خواهد تا صبح صدایت کنم. . .

تو جواب بدهی. . .

من

صدایت کنم

تو.......................


هوای من با نگاه تو خــــوب می شود ....

سرم را گرفتم بــآلا ....

دیگر هیچ نوایی....دعایی....آهنگی.....

هیچ چیز سر من را گرم نمی کرد !

هر چه که گوش می کردم ،

انگار بدتر یادم می آمد دغدغه ها .....

اصلا مگر او خودش نمی دانست که من ؛

تمام دغدغه ام چیست ؟؟

چه می خواهد....؟!

یک جاهایی دیگر صدای دلم

فـــریاد می شد !

می رفتم در بالای بلندی های دلم می ایستادم .....

انقدر جیغ می کشیدم تا حنجره ام زخمی می شد !

دوباره گوشه گیر می شدم .....

سه ساله ای می شدم مقابل تشت ِ زر .....

می دانستم که مرا به فرزندی می پذیرد !

می شدم یک شش ماهه ی ناتوان !

روی دست های محکم بابا ....!

بابا مرا هر کجا بفرستد بهتر از این جهنمی ست که دارد

از تشنگی خفه ام می کند !

اصلا سه ساله ای گوشه ی خرابه

با شش ماهه ای که.....

چه فرقی دارند ؟!؟

ه ی چ ....!

فرزند ؛

فرزند است !

چه سه ساله ای باشد که هی ناز کند و

بابا منتظر باشد برای فرصت ِ ناز کشیدن ....!

چه شش ماهه ای که باید انگشت اشاره ات را بگذاری روی چانه اش تا برایت از خنده ضعف کند !

وقت هایی که دیگر

نفس بریده باشد ،

ابهتش را بالا می برم !

دیگر رفیق بودنش

جــــآن بودنش

ع ش ق بودنش

به کنار .....!

حالا برای خودم می کنمش

حـــــــســـــیــــــــن بن علی .....!

چقدر این اسم ،

محکم است !

همانی که شمر از ترس بلند شدن دوباره اش در گودی قتله گاه آمد بالای سرش ....

همانی که دشمن نقشه داشت تا وقتی پیش خانواده است ،

کارش را تمام کند !

که حـــــــســـــیــــــــن بن علی ،

جز در پیش خانواده اش ؛

از پا در نمی آید ....!

حالا که

شد پدرم ،

حالا که من سه ساله ای هستم در خرابه .....!

سه ساله ای روبه روی تشت زر ......!

شش ماهه ای که عطش دارد خفه اش می کند .....!

یازده ساله ای که دست در گردن عمو دارد ......!

شش ساله ای که دارد پر می کشد بپرد در میدان تا بلکه بتواند دقیقه ای شهادت عمو را به تاخیر بیندازد !

اصلا چرا این همه راه دور .....؟!

می شوم یک هجده ساله !

که پدری دارد چون
حـــــــســـــیــــــــن بن علی!

حالا می فهمم حس

علی اکبــــر ِ 18 ساله را ....!

که چه با افتخار در میدان جنگ رجز می خواند !

اَنا عَلِیُّ بنُ الحُسینُ بنُ عَلِیٍّ

+نبودنم 5 روز بیشتر طول نکشید !

فکر نمی کردم به این زودی سرم را از زیر 3 تا مشکلِ همزمان بیرون بیاورم !

دفعه ی قبلی که زمین خوردم ؛

یک سال طول کشید تا سر پا کنم خودم را!

بلد نبودم !

این بار مثل این که یاد گرفتم !

4 روزم را در کنار خاله ی عزیزتر از جانم و

یک روزم را در کنار یک رفیق قدیمی مهربان گذراندم

و همه چیز برگشت به حالت اول !

با این حال حالا قصد آمدن نداشتم !

منتها وقتی غم چهره ی خاله را وقتی دید مدتی نمی نویسم ،

دیدم تصمیم گرفتم دوباره بسم الله بگویم !


به قول خودش

"آبریزون" من ادامه دارد ....!

:*

پ.ن:

تمام نظرات تایید نشده را خواندم !

تمام خصوصی هایتان را خواندم !

مرسی از دعآها ....

دعآ لازمم ....!

از آن رفآقتی ها ....!

مدت کوتاهی نباشم شاید.... !

میروم تا حس و حال بدم را "اینجا"

و برای شما نیاورم !

بعد از مدت ها یادگرفتم حال دلت که بد می شود ،

فقط باید ببری پیشِ صاحب دل !

صاحب دلم ،

ح س ی ن علیه السلام

است و بس !

می روم پیش او برای درمانِ دل !

شما فقط

دعــــــــــــآ کنید .....!

+من دوباره دست به دامنت می شوم....

رفیق کـــــــــــــربلآی دلم . . .

دعا کن اولین و آخرین نفری بوده باشی که اشک هایم را دیدی ....!

من ؛

نمی توانم برای خودم دعا کنم !

تو

دعآ کن....

التمآس ....

که حالم ؛

خـــــرآب تر شده....


++ببخشید !بابت نظراتی که تایید نشد!

و خصوصی هایی که بی جواب ماند....!

بگذارید به پای حال خراب دل....!


++نوای حاج میثم مطیعی که الان می شنوید ؛

له له زدن دل من است ....

انگار دارد از زبان دل من

جــــآن می دهد ....!

این همه عشق ؛ ولی دیــــــر رسیدن تا کی...؟!؟

گاهی احساس ِ

"طـــــِرِمّاح" بودن"

بهم دست می دهد!!

طــِرِمّاح ،
برادر حجر بن عدی....
از تابعین بود!
(رسول خدا را درک نکرده اما صحابه را دیده بود!)
از شیعیان و یاران امیر المومنین علیه السلام و در جنگ ها حاضر یود!
قهرمان ِ نامه های امام علی بود و نامه های امام را اکثرا او می رساند!
.
تا هنگامه ی کـــــربلا...
از کوفه مخفیانه خارج شد تا به آقا بپیوندد!
در یکی از منزلگاه ها به امام پیوست!
دقیقا همان زمانی که حر ،
راه را بر حضرت بسته بود!
با محبتی که در دل داشت ،
امام را از رفتن به کوفه منع کرد ؛
از نابرابری دو سپاه گفت.از قبیله ی خودش که 20 هزار مرد جنگی
آماده بودند تا پای جان همراه امام بمانند!بعد هم خواست امام را به کوه های اطراف ببرد تا در امان باشد!
اما....
طــِرِمّاح ،
امام را در ادامه ی مسیر خود مصمم یافت!
بزرگترین اشتباه عمرش را اینجا مرتکب شد!
خواست برود و برای خانواده اش آذوقه مهیا کند و برگردد....!
ســــایه ی تردید
بر دلش بود که بروم....نروم.....!
سرانجام دل یکی کرد و "رفتن" برگزید!
البته رفت که برگردد....!

دست آخر برگشت....!
نه خبری از امام بود و نه قافله ی امام....
تنها سماعه بن بدر را دید که خبری دیگر داشت....!
خبر از ...
از ســـر هایی که دیگر بالای نیـــــــزه بود....

طــِرِمّاح؛
جا ماند از امـــام ِ زمانش !

با اولویت دادن به خانواده اش و ترجیح آنان بر امامش
 جاماند....!
و هیچ چیز جز اشک برایش نماند . . .
.
.
از سرگذشت طــِرِمّاح ؛
خیلی می ترسم....!
و من در شرایطی هستم که حتی یک دهم کارهای او را
که در محضر امیر المومنین انجام داده بود ،
نکردم.....!
می ترسم امام ِ زمانم که رسید ؛
به قصد آذوقه بروم و "دیـــــــــر" برگردم ....
می ترسم
جـــــــا بمانم . . .
می ترسم هم "حــــر" ها بروند
هم "حــبـــیــــب" ها ....
و یکبار دگر در تاریخ ،
طــِرِمّاح ،
جـــــا بماند . . .
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم:

حُبُّ الدُّنْیَا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَة....

منشا هر لغزشی ؛

دنــــیا طلبی ست ....

هر کی دلش گرفته بود؛هنوز نرفته کربلا....!

دائم به خود نهیب می زنم!!

"محرم را آماده ای؟؟"

به راستی آماده ام؟!

نمی دانم....!

نمی دانم "لایقش" باشم یا نه....!

اما می دانم که....

"محتآجشم" ....

محتاج پوشیدن ِ مشکی ِ عزای حضرتِ جآن....!

جوری مشکی ؛ که "هیچ" رنگ دیگری در من دیده نشود....!

اصلا ها !

نمی دانم محرم را می خواهم برای خودم

یا برای خودِ امام...؟!

ته ته دلم محرم را میخواهم برای خودم!

محرم ها،

روزها را می گذرانم به امید شب هایش....!

روزهای دیگر که می نشینیم و برای حضرت جان اشک می ریزم،

احساس تنهایی می کنم!

اما محرم را انگار تنها نیستم!

محرم ها،

می بینم که همدرد زیاد دارم!

.

دلم یک محرم می خواهد

" پُر گـــــــریه" ....

"  پُر نــــــاله" .....

دلم می خواهد محرم امسال را

جور دیگری رقم بزنم!

از کربلا که برگشتم ؛

قطع به یقین

مقصد بعدی ام مرز های شــــلمچه خواهد بود....!

قطعه ای از بهشت....طــــلائـــــــیه....

رمل های خنک فــــــــــکه.....

و ماهِ نزدیک دو کــــــــوهه.....!

می نویسم که بعدا توانِ زیرش زدن نباشد!

می نویسم که نتوانم بهانه بیاورم!

می نویسم که بـــــــرسانم خودم را به

"سرزمین نـــــــور".....

++همیشه همین بودم!

هرکاری را که بخواهم انجام دهم،

اگر یک گردان مشکل هم جلوی من بایستد،

من کاری ندارم!!

هر جور شده کاری را که بخواهم می کنم!

برای کربلا ،

یک سیل آدم راضی به رفتنم نبودند!

اما انقدر به هر دری زدم تا شد!

شاید با تاخیر....اما شد!

این یکی هم ،

می شود....!

ان شاءالله....



+دوست دارم یک گوشه از طـــلائـــــیه  را پیدا کنم...

این بار "بی صدا" ،

اشک هایم ،
راه نفس هایم را ببندند....!
عجیــــــــب ،
دلم محرم ِ سرزمین نور را می خواهد....
که بی شک ،
آنجا خود ِ خود ِ کـــــربلاست....
من ،
دو بار کــــــربلای ایران را رفته ام . . .

من هرچه خسته پاتر،او نیز کیمیاتر....

دل ؛

اگر

"دل"

باشد،

هیچ وقت با تو قهر نمیکند....!

چه کنم که گاهی "دل" داشتن را فراموش می کنم . . .

ببخش که فراموش می کنم که نفس هایم را مدیون توام!

                                                                         

حس میکنم هم اینک گم گشته من اینجاست!

این سان که گشته ام باز از لال بی صدا تر...

حال مرا ببینید باور کنید این اوست!

جز او که میکشاند من را به ناکجاتر؟!!

گم گشته من ای کاش می شد تو باشی!ای عشق !

بر خود نمی پسندم درد از تو بی دوا تـــــر....

+التمآس دعـــــآ....

کاش سمت حرمت باز شود پنجره ها . . .

هــ ــــوآ. . .

                    هوای حــ ـــرم . . .

نگاه. . .

                                 نگاهِ یک رئــــــــــوف . . .

بارش تند باران . . .

                               باب الجواد . . .

                                                              باب البهشــــت . . .

دار الحجــــه. . .

                          زیرپای آقا . . .


هنگامه ی اذان صبح . . .

                                             پیرزنِ گم شده در حرم . . .

نقاره خانه . . .

                          یک خادم مهربان . . .

دارالاجــــابه . . .


                                       عطرِ حرم . . .

بوی کــ ــــربلاء. . .

                                                                          بست شیخ طوسی. . .

فرش های دست باف. . .

                                              ابهت یک ضریــــــح . . .

دست های امام . . .

                                    

                             فواره های صحن ها. . .


لحظه ی سال تحویل . . .          

                                                 گنبد طلایی. . .

                                                                              افراد گم شده....

ایها الغــــــریب . . . !

منم آن دلتنگ دیدارت . . .

سلطان کبریای کرم !

بی قرار نگاهت شده ام . . .

دلم یک گره می خواهد. . .

گرهِ دل به پنجره فولاد . . .

ایها الرئوف !

منم آن گم شده ی حرمت . . .

ایهاالرضـــــــا !

منم آن مسافرِ عشقت . . .

دلم بچگی می خواهد....!

امشب،
وارد باغ رستورانی شدم که پاتوق کودکی هایم بود....!
همه ی آخر هفته هایم آن جا سپری می شد....!
در کل بچه که بودم،
پارک خیلی می رفتم!
جزء اولین مهارت هایی که کسب کردم ،
تاب بازی بود...! :)
همیشه اول پدر یک هل می داد و بقیه اش را خودم می رفتم!
به آسمان خیره می شدم و با خودم می گفتم ای کاش می شد من به آن ستاره ها برسم!
با خودم فکر می کردم اگر این تاب یک ذره بالاتر می رفت،
می شد به ستاره ها دست کشید!!!!
فکر کنم این ها را وقتی 4 ساله بودم با خودم می گفتم!
خیلی وقت بود که از پارک این محوطه ،
وسایل بازی را برداشتند و به جایش شهر بازی باز کردند....!
اما امشب همراه دایی راه افتادیم رفتیم یک جای دورافتاده در این محوطه!
باورم نمی شد!
همان وسایل ها بودند!!
همان هایی که نصف کودکی من روی آن ها سپری شد!
همان تاب دقیقا....!
به محض دیدنشان،
گویی یار بچگی هایم را دیده باشم!!!
پریدم روی تاب و یک ساعت بازی کردم....!
با دایی تمام آن وسیله های بازی را سوار شدیم....!
انگار هر دو غرق بچگی های من شده باشیم و هی به هم یادآوری می کردیم "اینو یادته...؟!"
من ؛
دور از چشم همه یک 4 ساله شده بودم که آمده پارک تا بازی کند!
سوار چرخ و فلک می شدم و دایی هلم می داد!!
به صورت قطاری سوار سرسره می شدیم!
تاب سوار می شدیم و کورس می گذاشتیم که کی بالاتر می ره!
انقدر بازی کردم که لپ هایم قرمز شد!
تازه یادم افتاد خیلی وقت بود که دایی خودم را ندیده ام....!
خیلی وقت است که دایی زیاد بشاش نیست و در خودش است!!
خیلی وقت بود این طور بی دغدغه
روی تاب نشسته بودم....جیغ نکشیده بودم....
دلم بچگی هایم را می خواهد...
دلم روزهایی را می خواهد که هیچ دغدعه ای نداشتم...
فارغ از همه چیز و همه جا....
بی خبری یک وقت هایی خیلی خوب است....
وقتی یک چیزهایی را می دانی،
رنگ زندگی ات عوض می شود....
آن موقع ها،
وقتی می خواستم از تاب پایین بیایم،
نگهش نمی داشتم!!
پدرم می ایستاد رو به رویم و من با اطمینان به او
که مرا در هوا می گیرد؛
می پریدم بغلش!!
دلم می خواهد یک نفر باشد،
که همینطور من را در هوا بگیرد....!
مواظب افتادن هایم باشد....!

یک نفر که یک تکیه گاه محکم باشد....!
و خدا را شکر...
که خانواده ام محکم ترین تکیه گاهی اند که چشم هایم دیده....!


تـــــو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هرشب....

آدمی ست دیگر...!

دلش مسخره بازی زیاد درمی آورد....!

بعضی روزها بی هیچ دلیلی یا خودم را در اتاقم حبس می کنم

یا تنها از خانه می زنم بیرون....!

اصلا بعضی وقت ها انگار مرض داشته باشم!!!!!

در اتاقم را قفل می کنم....چراغ هارا خاموش....

پرده ها را کنار می زنم تا مسجد را ببینم....!

یک آهنگ غمگین و بعد هم گریه!!!!!!!

امروز هم از آن روزهای دلگیرِ بی دلیل بود....!

از همان حس های رخوتِ اعصاب خرد کن زیاد داشتم....!

دور از جونم باشه کاملا حالت این گربه رو درک می کردم :)))))

از صبح توی تختم مشغول غر زدن به جان رفیقم بودم که "من حوصله ندارم"....!

بیچاره رفیقم....! همیشه غرغرهایم را می برم برایش...!

همیشه هم آخرش من را یک دوساله فرض می کند و برای ساکت کردنم می گوید

"اگر دختر خوبی باشی...."

و جالب اینجاست که من سریعا شرطش را قبول می کنم و دختر خوبی می شوم

تا کاری را که گفته برایم انجام دهد!!!!!!

خدارا شکر که خدا وقتی من را بهش داد،

صبرم را هم داد....!!

انقدر دیروز خودم را از خوشی زیادی خفه کردم که امروز عوضش درآمد...!

جدیدا به این نتیجه رسیدم که من مدلمه!!!

اگر زباد بخندم،

به سرعت عوضش در میاد!!!!!!!!!!

باید سعی کنم تعادلو حفظ کنم :/

مثل این شعره:

می دانم...

می دانم بعد هر خنده ی من گریه ای طولانی ست....

من پس از هر خنده ی خود می ترسم...


+امروز،مابین دلگیری ها؛

دلم عجــــیب حسرتِ بودن در کنارِ رفیقِ کربلایی ام را خورد....!

++این پست بیشتر حالتِ تخلیه ی مغز من رو داشت!!

تا یه چیز به درد بخور.... :/

حلال کنید وقتتون گرفته شد :/


+++یک تشکر اساسی بدهکار همه یتان هستم.....!

بابت هدایای عـــآلی مجازی ای که به من دادین!!!! :)

منظورم از هدیه دقیقا همان صلوات و دعا بود که اکثرتان دادین!

بقیه ی هدایا هم که بسیاااار بنده را شگفت زده کرد :)))

مدیون همه ی دوستان مجازی شدم :)

دیشب،

سر زیارت عاشورا همه ی شما را دعا کردم :)

باشد که ح س ی ن ی شویم...!

شهادت روزی همه یمان ان شاءالله....