تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
آبــ ریـ ــــزان
یک کربلاء ع ط ش . . .!


۱۶ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است
یک سوالی ذهن مرا عجــــــــیب درگیر کرده .... !

به نظر شما ؛
عــــــــلی اکبر را ؛
چطور باید نوشت .... ؟!؟

ع ل ی ا ک ب ر .... ؟!؟

یا

ل ع ا ک ی ر ب ..... !؟!؟

یا

ل ا ک ر ب ...... ؟!؟!؟


به من باشد می نویسم :


ر ک ب ع ل + ح س ی ن . . . . . . . . !

همه می دانیم ..... !
که ح س ی ن ؛
همان کنار عــــلـــی جان داد . . . .!


شــه روی نعش پسر افتاده ....
همه گفتند که ح س ی ن ؛ جآن داده .....


+کتاب پدر ؛ عشق ؛ پسر را اگر نخواندید ،
بخوانید!
نخواندنش سراسر ضرر است !!

++دیشب ، من و معصومه ،
یک مهمان 4 ساله داشتیم ..... !
با یک دختر 4 ساله ی بامزه روضه رفتن ،
عالمی دارد ..... !

+++بگذارید نظرات فعلا بسته باشد .... !
و فعلا نظری را تایید نکنم..... !

عاکف... ۹۴-۷-۳۰

عاکف... ۹۴-۷-۳۰



کربلا که بودم ،

آرزو می کردم ای کاش کل شش گوشه در آغوشم جا می شد .... !

طوری که آن وقت

"من"

در آغوش ضریح باشم . . . !

اما  . . .

عبد االله بن الحســــــن ؛

به این آرزوی من رسید . . . !

در آغوش ِ ح س ی ن

جان دادن ؛

چه بهشـــتی بود برای او . . .

.

کاشکی که کم می شد این هلهله یه کم ....

صدای قلبتو می خوام که بشنوم . . .

گوش کنید


+اگر دلتان شکست ؛

مهدی ِ فاطمه را فراموش نکنید . . .


عاکف... ۹۴-۷-۲۸

عاکف... ۹۴-۷-۲۸


من الغــــریب ؛
الی الحبـــــیب .....!


مشغول ِ رجز خواندن برای ح س ی ن بودند ؛
که صدای پای اسب حبـــــــیب
و یارانش می آید ..... !
می گویند آقا یک لبخند ِ پیروزمندانه بر لبش می نشیند .... !
ح س ی ن ؛
این جا به حبیب افتخار می کند .... !

آقا ؛
وقتی سر حبیب را هنگام جان دادنش بر دامن می گیرد ،
همان حرفی را می زند که وقت پرتاب خون شش ماهه اش زد ..... !
.
.
حبــــــیب جآن ..... !
وارد ِ باب الراس که می شوی ؛
نمی دانی به تـــــــــو فکر کنی ؛
یا به شــــومی ِ قتله گــــــاه ِ ح س ی ن .... !


+حبیب کربلایی .... !
می دانم که امشب
شب اصحاب است .....!
و مگر تو حبیب نیستی .... ؟!؟
و مگر
کـــــــــربلایی ننامیدنت .... ؟!؟



++پست های آبریزان یک روز عقب بود!
پست قبل را بگذارید به حساب دیشب !


عاکف... ۹۴-۷-۲۵ ۱۷

عاکف... ۹۴-۷-۲۵ ۱۷


ح س ی ن ......
همان موقع که بچه ها 
آویزان ذوالجناحت شدند ؛
همان موقع که زینب محلا محلا می گفت
در گوش رقیه چه گفتی که آرآمـ شد ....؟
حدس زدنش سخت نیست !
تو بی شک وعده ی با ســ ـــر آمدنت را به او داده ای ... 
و او می داند که وعده ی بابا
وفآست ....!
بابا وقتی می گوید می آیم ؛
می آید ....!
حالا چه با پا ....
چه با ......
س ر ......
.
ح س ی ن .....
نگاهم کن .....
من فقط 
18 ساله ی شناسنامه ام هستم....!
من برای تو 
سه ساله می شوم ح س ی ن .....
آهای....
ح س ی ن بن علی .......!
ببینم.....!
من
سه ساله ای ام که کمرش را نه ضرب دشمن ؛
که ضرب گناهانش خم کرده .....
ح س ی ن ....
ببخش سه ساله ات را بابا ......
می دانم هااااا........
می دانم که این خرابه ی دنیا ؛
ارزش پس زدن نگاهت را بر سر زندگی ام ندارد.....
می دانم که من باید در این خرابه انقدررررر سیلی بخورم ؛
انقدررر از سرما بلرزم و انقدررر از گرما بسوزم 
تا خودت با س ر بیایی مرا ببری کنار خودت .....
من می دانم این ها را..........
اما من یک چیز را هم می دانم .....
پدر ها 
عآشق منت کشیِ پس از شیطنت هایِ دخترانشانند ....
پدر .....
شب سه ساله ات 
آمدم منت کشی ....!
آمده ام فقط بگذاری نگآهت کنم ح س ی ن .....
فقط بگذاری کمرم انقدر خم شود مقابلت تا سرم بخورد به خاک پایت .....!
ح س ی ن .....
مگر می شود تو را دید و بین الحرمینت را به دست فراموشی سپرد....؟؟؟
مگر می شود پرچم سرخت را که با باد می رقصد از یاد برد....؟؟
ح س ی ن ....
نوکرتم آقـــــــآ .....
که کربلا بردی مرا .....
کربلا می بری مرا .....
پیش امام رئوف می بری مرا ......
کاظمین می فرستی مرا.......
پس از خودت
به شکرانه ی کربلا دیدنت
پابوسی پدرت میفرستی مرا .....
ح س ی ن ....
به کربلا که فکر می کنم 
گوشه گوشه های دلم باورشان میشود 
که عاکف سه ساله را 
عمیق تر از همیشه نگاه کرده ای .......

ح س ی ن ....
من هم یک سه ساله .....
به فرزندی می پذیری مرا ....؟؟؟
تو را به فــــــــــآطمه
بگذار این بار 
"مـــــــــن"
با 
ســــــــــر 
بیایم ..............
حاج آقا پناهیان:
مشتاق ِ مولات که باشی؛
شده با ســـــر میاد تو خــــــــرابه دنبالت!!!
امامتان بهتان عشق خواهد ورزید چنان که یعقوب عاشق یوسف شد....
امام؛
عاشق ماموم خود خواهد شد و پیراهن ماموم؛
شفای امام می شود ......!


عاکف... ۹۴-۷-۲۵

عاکف... ۹۴-۷-۲۵


4 سال است که صدایش اشنای روحم است.....

4 سال است که محرم را فقط با صدای او میشناسم.....

4 سال است که صدایش ارامش تمام روزهای من است....

روزی نشده که من صدای او را گوش نکنم!

وسط روضه صدایش بالا برود ناله ی من با او هماهنگ میشود!

جوری حالا صدایش جز زندگی من شده که اگر صد تا صدا بگذارند می توانم صدای او را تمییز دهم!

سبکش را عاشقشم....

و عقیده اش مساوی ست با تمام عقایدم!

ذره ای لغزش نه ازش دیده ایم نه شنیده ایم!

در مکه ؛همسفر پدر بود!

امشب؛

مداح ما را اذیت کردند .... 

امشب مداح ما بغض کرد از حرف هایی که مدت هاست پشتش می گویند!

من از بغضش بغص کردم!

انقدر حالا دیگر صدایش را میشناسم ک انگار قلبم ناراحتی صدایش را میفهمد!!

از روضه هایش معلوم بود ک امشب با دلی شکسته امده !!

دیشب هیئت را روضه اش به لرزه انداخت!

انگار ک سختش امده باشد .....

انگار ک کنار کشیده باشد....

و قرار شد واحد و زمینه از این ب بعد کس دیگری بخواند!!

و من شاهد بودم که جمعیت چندهزار نفری تا فهمیدند او نیست مجلس را ترک کردند!

حس تلخ کنار کشیدن را زیاد چشیدم!

کنار کشیدن از شخص یا جایگاهی که حس می کنی حق توست ولی انقدر روی مغزت دوی ماراتن میدوند تا مجبوری با یک" نخواستیم "ازش کنار بکشی!!!!

و تازه این کنار کشیدن شروع یک عالمه زخم زبان جدید باشد!!!!

خیلی وقت بود که می خواستم این را بگویم!

بعضی ها از مجلس های عزا چه میخواهند که می آیند و به گوش مداحی که اربعین در کنار حضرت آقا می خواند می گویند که سبکت قدیمیه!!!!تکراریه!!!برو یه ذره اهنگ اینالیایی گوش بده مثل اونا بخون!!!!!!!!!!!!

یا دنبال سینه زنی های آنچنانی اند که اسم" ح س ی ن "را به سبک ترین وجه ممکن دائم تکرار کنند طوری که نه "ح"تلفظ میشود نه "ن "و نه" ی" !!!!!!!!


این ها از جان عزاداری های ما چه می خواهند؟؟؟؟

داشتم فکر می کردم اگر واقعا این مداح کنار بکشد و سینه زنی ها را به دیگری بسپارد،

به هیچ وجه این کارشناسان گرامی را که باعث کنار کشیدنش شدند نمی بخشم!!!

کسانی که بی هیچ علمی صدا و سبکش را دریغ کردند از ما .....


این مداح ما همینی ست که صدایش روی آبریزان من؛

نفس می کشد .....



پ.ن:

غلط های املایی و نگارشی را پوزش می طلبم :/

تمام پست را سر کلاس با موبایل تایپ کردم :/

از دانشگاه برگردم مجددا پست می گذارم و دریچه ی نظراتش را باز میگذارم ....



عاکف... ۹۴-۷-۲۵

عاکف... ۹۴-۷-۲۵


موبایلم را از روی تخت برداشتم!

اوفففففف!

400 پیام در عرض یک ساعت در یکی از گروه های دانشگاه!

یکی از دختر ها درخواست داده بود که لطفا از این به بعد پسر ها بهش سلام کنند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

باز هم همان حس ِ آشنا .... !

ترحم!تاسف ..... !

این روزها فهمیده ام دنیایم با خیــــــــــــلی ها متفاوت است ....!

پس موبایل را بر می گردانم ..... !

به پپشتش که می نگرم ..... !

هنوز نکندمش !!!

اسمم را می گویم !!!

حرم امام ح س ی ن ،

اسمم را با یک تکه چسب حک کردند پشت موبایل!!!

موبایلم را تازه عوض کرده بودم و شاید اگر هر جای دیگر بود جیغ می کشیدم!!!!!

اما اینجا .... !

فقط با لبخند به اسمم که روی موبایل تازه حک شده بود نگاه کردم!

و تازه خوشحال هم بودم!!!!

که این موبایل با دستان ِ خادم ِ حرم ،

مبارک شد !!!!!!!

و هنوز هم نکندم!!!!!!!!!

هنوز هم حس می کنم آن تکه چسب ؛

کربلایی شدنم را شهادت میدهد !!!!!!!!!!!!!!

بالاخره لباس های مشکی را رونمایی می کنم !

و آن چادری که مدت هاست منتظرم تا روی سرم بکشم !

یک چادر مشکی ساده !

که خودم به تنهایی

از نجف خریدمش !

همان روسری ای را برمیدارم که در کربلا سرم بود ....!

در آینه که خودم را نگاه کردم،

چهره ای جدید را می دیدم !!!

کاهش وزن ِ یک دفعه ای به کنار !

آن چادر مشکی با روسری مشکی بلند هم به کنار!!!!!!!!!!!!


همه چیز آماده بود تا پشت کنم به همه ی دنیا و بگویم

"دنیای من کس ِ دیگری ست...."

این روزها اگر به خیلی چیز ها پشت نکنی ،

یک هو دیدی وسط ِ راه تو مانده ای

بی ح س ی ن !!!!!!!!!!!!!!

ح س ی ن اگر دست ِ دل نگیرد که بیچاره ایم ..... !!!

هیئت هایش این دو روز ،

سرپناهی بود امـــــــــــــن .... !

صدای همان مداح ِ همیشه آشنا که تا عمق ِ جانم می رود و می نشیند در

گوشه ترین گوشه های دل .... !

احساس ِ خوشبختی می کنم که من
ح س ی ن
دارم .... !
و این شب ها فقط سر بر سجده می گذارم :
خدایا ممنونتم .... !تو به من ح س ی ن دادی .....!
(به نقل از حاج آقا پناهیان)
.
.
امشب ،
وقت برگشت
پدر کمی دیر کرد تا بیرون بیاید!
وقتی سوار ماشین شدیم گفت
"من دوستمو بالاخره پیدا کردم" !
موضوع چندان جدیدی نبود!
هر جا که می رویم پدر یکی از دوست هایش را میبیند!
اما گفت "عکس گرفتیم!!!!!گوشیم رو باز کن ببین" !
این یکی هم چندان جذاب نبود!
با یک حس خنثی موبایلش را باز کردم اما توی گالری عکس هایش ؛
آخرین عکس ،
عکس یک بنر بود !!!!!!
و یک جفت چشم که روی بنر من را نگاه می کرد !!!!!!!
با اعتراض گفتم
پدر باز من رو بردی استخدام کردی سر کار؟؟؟!؟
لبخند زد !
یک کناری توقف کرد و با صدایی لرزان گفت
دوستم همینه !!!!!!!
تا لحظه های آخر با هم بودیم!
شب عملیات هر چی غذا داشت با من نصف کرد!
به محض شروع شدن عملیات گمش کردم!
حالا پیدا شد !!!!!!!!
.........
چقـــــــــــدر
رفیق ِ ش ه ی د ِ
پدر
زیبا بود .... !




عاکف... ۹۴-۷-۲۴ ۱۵

عاکف... ۹۴-۷-۲۴ ۱۵


یا ارباب من لا ارباب له...

اصلا همه چیز از همان "در" شروع شد!!!
فـــــــــاطمه را که از عـــــلی گرفتند ،
رویشان در روی این خاندان باز شد!!!
.
.
زینب که به کربلا رسید ؛
چرا آشوب شد .... ؟!؟
مگر پدر نزدیکی های شهادتش برایش وصیت نکرده بود که
زینب!
کربلا ،
آرآمـ بگیر ..... ؟!؟

این ده روز را تا می توانی نگاهش کن همسفرت را .....!
نگاه کن که از این به بعد "اینطور" او را نخواهی دید ..... !
نگاه کن زینب .... !
اما نگذار او بفهمد  .... !
ح س ی ن ِ من همینطوری شرمنده ات مانده .....

یا اصلا زینب رقیه را از بابا جدا کن !
این دختر عادت نکند بهتر است فکر کنم ..... !
نگران ِ 6 ماهه ی برادر نباش .... !
او تا آخرین لحظه هایش در آغوش پدر می ماند ..... !
و دم ِ آخر روی ســــینه ی پدر
آرآمـ می گیرد .... !
تو فقط چشمت باشد به
ربآب ..... !




راستش را بگو ح س ی ن !!
تو که به کربلا رسیدی ؛
زمین و زمان دامنت را التمآس کنان نگرفتند که برگرد ..... ؟!؟
تو
از خــــــون ِ علی بودی .....!
برگشتن و نرفتنت ؛
رسم ِ پدر نبود .... !

"تا پای امام حسین به خاک کربلا رسید،
خدا پیام فرستاد براش :
ح س ی ن !
به عظمتم قسم اگر برگردی ذره ای از مقامت نزد من کم نمی شود!"

معلم دینی که این را گفت بدنم یــــــخ کرد ..... !


+پست های محرم پراکنده خواهد بود یقینا!
من که نمی توانم روزی 40 تا پست اینجا بگذارم!!!
در نتیجه مجبورم جاهای دیگری تخلیه ی کلمات کنم خودم را ....
:/

عاکف... ۹۴-۷-۲۳ ۷

عاکف... ۹۴-۷-۲۳ ۷


قل اعوذ بربِّ عاشق ها؛ ملک الناس ، الهِ عاشق ها ...

دَمی نمانده تا

نینــــوآ را

کـــــــــــــربلآء

بنامند !

مهلتی نیست

تا

حــــــــســــــــــیــــن

را

تحویل بگیرند

و

ح س ی ن

را

تحویلمان دهند !!!!!!!!!!


این شب ها ،

بهشت در لای دو انگشت ِ

حضرت ِ جـــآن

جای می گیرد !!!

می دانید ..... !

این شب ها

بر ح س ی ن ِ من ؛

ســـخــــت می گذرد ..... !

ســـخــــت  . . .

سختی ای که عجین شده با

آرامشـ .... !

و فکر کنم حضرت ِ حق ؛

همیشه دنبال "این" آرامش هاست !

و آیا این دل من تاب می آورد

محرم ِ دور از کــــــربلای ح س ی ن را ..... ؟!؟


یک

بســــم الله

می گویم و آغاز میکنم !

آرامش ِ حضرت ِ جــآن

در حد خودم

به من سرایت کرده

و

قـــــــــرارم داده .... !

پرچم های مشکی اش

دل از کفم ربوده ....

و دیگر طاقت ِ صبر ندارم !



امسال ،

از آن محرم هایی ست که عجــــیب برنامه دارم برایش !

محرمی که در آن

حــــــــریم ِ حضـــرت ِ جــــــآن را دیده باشی ؛

با بقیه ی محرم ها فرق دارد یقینا ..... !

محرمی که آرامش داشته باشی و اگر

آشوبی ،

دلیلش فقط و فقط بر گردد به عـــــــــــزای پسر ِ فــــــــآطمه ،

سراسر خوشبختی ست . . . !

الحمد لله .... الحمد لله ..... الحمد لله ......

ح س ی ن ِ جـــــآن !

مآه ِ مآهت خیالم از همیشه راحت تر است !

دست هایت محرم ها از همیشه محکم تر است آقـــــــآی دلم ...

صاحب ِ شش دانگ ِ کـــــربلای دلم ....

عزیز ِ جــــآنم .... !


ح س ی ن جآن .....!


+پدر و مادرمان را صحیح و سالم تحویل گرفتیم الحمد لله :)

مرسی از همه ی رفقا که در تمام این یک ماه از وقتشان زدند تا من احساس تنهایی نکنم :)

اعضای خانواده هم که جای خود دارند :*

++نظرات پست قبلی تایید نشد و دریچه بسته شد!

با عرض پوزش از همگی :(



عاکف... ۹۴-۷-۲۰ ۱۳

عاکف... ۹۴-۷-۲۰ ۱۳


امروز رفتم سراغ دفتر ِ سفر ِ کربلاء ...

همان دفتری که در تک تک لحظات پُرش کردم!!

چشمم یک قسمتش را عجیب گرفت :


صدای نفس هایم بهت می رسد و

عطر سیب ِ تو به من .... !

و این یعنی زندگــــــــــی .... !

و این یعنی بهشــــــــــت ... !

نفس می کشمت ....

لای این همه چــادر مشکی!!

حست می کنم اینجا ....

وای بر من .... !

که هنوز هم باور نمی کنم دو قدم کمتر فاصله دارم با تو .... !

حق بده .... !

هر چه زیر قبه را نگاه می کنم ؛

چشم هایم راضی به دل کندن نمی شوند .... !


مرا به تکیه دادن به دیوار های حرمت در دوقدمی شش گوشه عادت داده ای ....

      می ترسم .... !

می ترسم و می ترسم .... !

                                    می ترسم .... !

                                                    از لحظه ی وداع می ترسم ....!

       می ترسم زندگی دور از تو بر من سخـــــــت بگیرد .... !

می ترسم دیوانه شوم

                               دور از تو .... !

3شنبه....

5:30صبح....

زیر شش گوشه....

عآکف....

                   

.

دیدی ح س ی ن .... ؟!؟

دیدی من الکی نمی ترسیدم ..... ؟!؟

تو قول دادی به من در سطر های بعدی دفتر .... !

قـــــــول دادی .... !

صرفا جهت یادآوری....!


عاکف... ۹۴-۷-۱۳

عاکف... ۹۴-۷-۱۳


۱ ۲

.....کناره‌گیر در دنیا، همانند کناره‌گیری کوچ‌کننده از آن،

و نگرنده به دنیا، به دیدة ترسندگان از آن،

آرزوهایت از آن (دنیا) بازداشته شده

و همت و تلاشت از آرایش‌هایش برگرفته شده،

از شادمانی‌اش به سان چشمی که بر آن چیزی بخورد و

آب‌ریــــ ـــزان

شده و بسته گردد،

چشم پوشیده و اشتیاقت در مورد آخرت شناخته شده و مشهور است.....

قسمتی از زیارت ناحیه ی مقدسه،

در وصف ثارالله ....

از زبان ِ آقای زمانمان...

.


اَللّهُمَّ یا رَبِّ نَشکوُ غَیبَةَ نَبِیّنا وَ قِلّةَ ناصِرنا،


وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنا و شِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا،


وَ وُقَوعَ الفِتَن بِنا وَ تَظاهُرَ اْلخَلْقِ عَلَیْنا،


اَللّهُمُّ صَلِّ عَلی محمّد وَ آل محمّدٍ


وَ فَرِّج ذلِکْ بِفَرَجٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ،


وَ نَصْرٍ وَ حَقٍّ تُظْهِرُهُ....


مقر فرماندهی