آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

".....کناره‌گیر در دنیا، همانند کناره‌گیری کوچ‌کننده از آن،

و نگرنده به دنیا، به دیدة ترسندگان از آن،

آرزوهایت از آن (دنیا) بازداشته شده

و همت و تلاشت از آرایش‌هایش برگرفته شده،

از شادمانی‌اش به سان چشمی که بر آن چیزی بخورد و

آب‌ریــــ ـــزان

شده و بسته گردد،

چشم پوشیده و اشتیاقت در مورد آخرت شناخته شده و مشهور است....."

قسمتی از زیارت ناحیه ی مقدسه،

در وصف ثارالله ....

از زبان ِ آقای زمانمان...

.


اَللّهُمَّ یا رَبِّ نَشکوُ غَیبَةَ نَبِیّنا وَ قِلّةَ ناصِرنا،


وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنا و شِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا،


وَ وُقَوعَ الفِتَن بِنا وَ تَظاهُرَ اْلخَلْقِ عَلَیْنا،


اَللّهُمُّ صَلِّ عَلی محمّد وَ آل محمّدٍ


وَ فَرِّج ذلِکْ بِفَرَجٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ،


وَ نَصْرٍ وَ حَقٍّ تُظْهِرُهُ....
.
.
+این جا،نظرات تایید نمیشوند !

پیوندهای روزانه

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

عــــــرش را به پایت بریزند ،

برازندگی ات را پاسخگو نیست .... !

من که به باب القبله ی شما دسترسی ندارم پدر جان .... !

اما ،

اگر از در ِ رو به قبله ی قلــــب ِ من وارد شوی ؛

مستقیم می رسی به ایوان ِ دلــــــــــــــم که نامـــــــــــــــــــــت را بـــزرگ سر درش نوشته ام .... !

زیر ِ ایوان و غیر ایوان ندارد دل ِ من .... !

همه ی آن را سایه گرفته ... ! بس که آب و هوایش ابــــــــــری است .... !

تا بارانی نشده خودت به دادش برس ..... !

می دانی پدر .... ؟!

من ؛

حال ِ دلم با مرور کردنت خوب می شود .... !

با آمدن ِ نامت شاد می شوم .... !

و با فکر ِ داشتنت ؛

آرامـــ میگیرم .... !

تو

قشنگ ترین پدر ِ دنیایی .... !

.

.

+از امسال ؛

غدیر در خانه ی ما ،

حالی دارد مثل نیمه ی رمضان در خانه ی بابابزرگ .... !

جشن گرفتن برای پـــــــــــــــــدر ؛

خانه را بهـــــــــشت میکند ..... !

.

گوش بفرمایید :)

دانلود

۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۲۶
عاکف...

گاهی همین آدم ها که از کنارت رد می شوند و تو حتی حوصله نداری نیم نگاهی به آن ها بیندازی ،

آرزوی دل ِ یک نفر اند ....!

آن یک نفر

شاید تمام عمرش را مشغول دعآ بوده تا به جای شما،

از کنار او عبور کند و فقط اندازه ی "یک نـــــــــگآه" او را نفس بکشد!!!

تا به حال وقتی داخل جایی مثل مترو نشسته اید

فکر کرده اید که شما الان ؛

آرزوی چندین نفر در چنگتان است .... ؟؟؟؟

آن همه آدم که جلوی چشمانتان است،

شاید آرزوی چشم ِ خیلی ها باشند ......!!!!

همان لبخندی که فلانی در راه به شما می زند و می گذرد . . . ؛

همان "ببخشیدی" که آن جوان به شما می گوید . . . ؛

یا آن شخصی که از شما یک آدرس پرسید . . . ؛

آن بانویی که خیلی اتفاقی در اتوبوس شروع می کند با شما به حرف زدن . . . ؛

اصلا همان بی فرهنگ ِ بی اعصابی که حالی اش نیست حق تقدم یعنی چه و آخرش هم ارثیه ی پدری اش را از شما طلبکار است ؛

قطعا و یقینا؛

کسی ، یک جایی،

آرزویش را دارد . . . !

تمام فکرش این است که او الان کجاست و چه می کند . . . !!



چندی است یاد گرفته ام اطرافیان ِ رهگذرم را بی تفاوت نباشم .... !!!

شما هم . . . اطرافیانتان را ساده نانگارید .....!

شاید یکی از آن ها

آرزوی دل ِ من باشد . . . !

اگر از کنارتان گذر کرد ؛

اگر سوالی پرسید ؛

اگر لبخندی تحویلتان داد ؛

او،

عزیز ِ دل ِ من است ........ !!

خوش به حالتان !!!!.....

به جای من،

یک دقیقه نگاهش کنید !!!

۲۴ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۱۵
عاکف...

بخوان برایم ...

بلند بخوان ....

انقـــــــــدر بلنـــــــــد که روحم از این شُوک ِ یک مـــــــــــــــــــآهه بیرون بکشد . . . .

که وقتی روی سجاده ام می نشینم

از هــــر حرفی با او تـــــــــــــــــــــــهی نباشم . . .

خـــــــــــــــــــــــــــــیرگی ،

تنها واکنشی است که با خود از عراق آوردم . . . .

یک مــــآه است فقط به عکست خیره ام . . .

خآلی از هـــــــــر حرفی .... !!!

دریغ از یک "دلم ت ن گ شده ......" !

"دلم ؛

ا ر ب ا    ا ر ب ا

شده....." !!

هنوز کلمه ای با تو حرف نزدم . . .

من فقط ساعت ها

به ساعت های با تو بودنم فکر می کنم ..... !!!

همه ی لحظه ها را از سر میگذرانم . . .

لــــــــــــــــِه می شوم و دیگر آن فاطمه ی تو نیستم ،

که از ناراحتی قاب عکست را بغل بگیرد و اشک بریزد و از خوشحالی 

سر تا پای قاب را غرق ِ بوسه کند ..... !

گاهی فقط سرش را می چرخاند و نگاهت می کند .... !

لعنت به این  ن ف س ها . . . !

که چطور می آیند و می روند دور از تو ..... !

.

دیوانه شدم می دانم . . . !

خوب هم می دانمـ ..........

عیبی ندارد .....

انگار که دیوانگی

تنها میراثی است که برای من گذاشتی از شـــــــــــــهرت . . . . .

خوب می دانی که  ،

ق ل ب م

آن جا دفن شده ......

جسمم ،

منجمدی است که دیگر حوصله اش را ندارم ...... !!!!

.

.

.

امشب

شب  ِ جمعه است ..... !!

میان ِ فاتحه هایتان ،

یک امن یجیب بخوانید برای مـــــــــن ِ مـــــــــــــــــــــرگ ِ قـــ ــــــلبی شده !!!!!!!!

میخواهم دستت را بگیرم و ببرم حـــــرم گـــردی ..... !!

فقط بگذار این بار "من"  انتخاب کنم از کدام در وارد شویم . . . .

باب الـــــــــــــــــــــــراس ...........

بسم الله . . . !

۱۸ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۵۸
عاکف...

باور نمی کنید ....
که من فقط یک شب تا صبح داشتم به دست هایم نگاه می کردم !!!!
به دست هایی که هر روز سَر ِ گرفتنشان دعوا بود !!!!
آخرش هم نفهمیدم چرا .....!!!!!!

 دست های من ده روز ِ کامل توسط ِ بچه ها کشیده می شد و من باید از هم جدایشان می کردم (و حتی گاهی باید دست هایم را نوبتی می کردم!!) !
باز هم باور نمی کنید .....
که حتی گاهی با وجود ِ احساس ِ درد در انگشت های کشیده شده ام،
بآز هم حال ِ دست هایم عآاالی بود ......
هرررر کسی که آنجا دستم را می گرفت،
یقین داشتم رها نمی کند آن ها را .....!!
دست هایم را
"مطمئن" در دست هایشان می گذاشتم ....!
دست هایم به دست های کوچک ِ بچه ها عجیب عادت کرده بود .....
نبضم این ده روز در دست هایم می زد!!
دستم را محکم در دست ِ بچه ها رها می کردم و می گذاشتم
نَ فَ س بکشد ....!!
این مدت،
دست هایم از دست ِ غیر ِ خانواده ام ؛
ع ش ق چشید ....!!!
الان که دارم دوباره نگاهِ دست هایم می کنم ؛
به چشم خودم می بینم که چقدر عوض شده اند ....
هراس ِ دست از من ریخت ....!!!
دست هایم ،
زخم هایش را ترمیم کرد . . .
من
به راحتی به پسر بچه های روستا تکیه می کردم !!!
احمد ۱۲ ساله وقتی اجازه نمی داد تابلوی مدرسه را من جا به جا کنم ...
حمید ِ ۱۱ ساله وقت ِ بازی
جلوی من را می گرفت تا توپ به من نخورد ....
جابر
پسر ۱۳ ساله ای که عجیب در قلب من نفوذ کرد ....
من را می دید و چهره اش از هم باز می شد !!
فقط کافی بود اشاره ای کنم .....
مرررردانگی در این ها بیداد می کرد ....
حسین ِ ۱۰ ساله که ساعت ۲ صبح می رفت چوپانی و ۹ بر می گشت!!!
و با انواع و اقسام خرس ها رو به رو می شد ...
حتی با وجود سیگاری که در دستش بود،دوستش داشتم .....



+چشم های مردم ِ روستا
خیلی عجیب و غریب بود ...
به عینه
شاهد یک جهش ژنتیگی بودم آن هم در روستایی که همه سید بودند! ...
مادر و پدر ها نه !!
اما اکثریت بچه ها
چشم های آبی و سبز داشتند !!!
همه می دانند که از کمتر چشم ِ رنگی ای خوشم می آید ...
اما همه ی چشم های اینجا
خواستنی بود .....
ان شاءالله قسمتتان بشود جهادی را بروید ....!
در دو هفته سفر
سآل ها تجربه خوابیده است .....
و آدم هایش . . . و جهادگر هایش خواستنی ترین ِ آدم ها ....

+عنوان پست،

مخاطبی دارد،

زیادی خاص....!

۱۴ نظر ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۰۵
عاکف...