آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

.....کناره‌گیر در دنیا، همانند کناره‌گیری کوچ‌کننده از آن،

و نگرنده به دنیا، به دیدة ترسندگان از آن،

آرزوهایت از آن (دنیا) بازداشته شده

و همت و تلاشت از آرایش‌هایش برگرفته شده،

از شادمانی‌اش به سان چشمی که بر آن چیزی بخورد و

آب‌ریــــ ـــزان

شده و بسته گردد،

چشم پوشیده و اشتیاقت در مورد آخرت شناخته شده و مشهور است.....

قسمتی از زیارت ناحیه ی مقدسه،

در وصف ثارالله ....

از زبان ِ آقای زمانمان...

.


اَللّهُمَّ یا رَبِّ نَشکوُ غَیبَةَ نَبِیّنا وَ قِلّةَ ناصِرنا،


وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنا و شِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا،


وَ وُقَوعَ الفِتَن بِنا وَ تَظاهُرَ اْلخَلْقِ عَلَیْنا،


اَللّهُمُّ صَلِّ عَلی محمّد وَ آل محمّدٍ


وَ فَرِّج ذلِکْ بِفَرَجٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ،


وَ نَصْرٍ وَ حَقٍّ تُظْهِرُهُ....




پیوندهای روزانه

۱۸ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

برای صبا باااانوووو جانم !

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

کی می شود که آیم و از جان سلام دهم...؟!

تا به حال لابه لای پیچ و خم کوه ها،

در 500 کیلومتری کــــــربلا نوشته اید؟؟

آدم دلش می خواهد هی بنویسد !!!

به قول حاج آقا یکتا توی شلمچه:

"می دونید الان رو به کربلا نشستید؟؟

این نسیمی که میاد از طرف کربلا میاد!!!

شایدم....

می ره به سمت کربلا...! "

آدم دلش می خواهد در این هوا هی زیارت عاشورا بخواند....!

و با بند بند آن اشک بریزد!!

انگار هر چه به حضرت ِ جان نزدیک تر می شوی؛

دلت بیشتر می خواهدش!

دلت بیشتر تنگش می شود...

عقده های دلت بیشتر می شود...

انگار ح س ی ن قبله است و دل من ....

آدمی ؛؛؛

ع ش ق می کند رو به کربلا می نشیند...

آدمی....

هر چه نزدیک تر،

عاشق تر!!!

آدمی گاهی دلش می خواهد

در 500 کیلومتری کربلا؛

جـــــــــان دهد....!

آخرین نفس سال های تحصیلی قطع شد!!!


الُّهُمَّ اِنَّ اَحَداً لایَبلُغُ مِن شُکرِکَ غایَهً اِلاَّحَصَلَ عَلَیهِ مِن اِحسانِکَ ما یُلزِمُهُ شُکراً...

شکری که سزایت باشد ،
در توان من نیست....!
فقط...
شکری که در توان من باشد،
همان است که خودت می دانی....
.
+از دعاهایم پیش امام رئوف ناامید شده بودم....
هیچ وقت دعا نکردم برای یک رتبه ی خوب!
همیشه فقط یک رتبه ی "به صلاح" می خواستم...
اما ...
رتبه ای بیش از حد تصورم را دیدم!
رتبه ای که بیست برابر زحماتم بود!
و این،
چیزی نیست جز مهربانی خدا جآنم...
حضرت ِ جــــآن...
و ...
امام رئوف...

++رفیق ِ جانم...
نشد که اینجا تبریک نگویم رتبه ی همیشه عالی ات را....!
بیست بار بهت نگفته بودم؟؟!
"تو بی شک دو رقمی میشی..."
رفیقِ....(همان اسمی که خودت می دانی!!!)
ان شاالله همیشه همینطور شاهد
"پــــــــــرواز" های زندگی ات باشم....
(و این که خدا خیرت بده زنگ زدی بیدارم کردی :))) )
اگر حرفی برای این پست بود،
کلیک کنید روی عنوان!!خصوصی....!

شکایت نامه!

لطفا وقت بذارید و بخونید!!!


شهریور پارسال که من وارد "بیان" شدم،
بیان خیلی خوب بود!
چون خلوت بود!!
و اصلا به خاطر همین خلوتیش بود که من واردش شدم!
وبلاگ هاش اکثرا موجه بود! (یعنی من به وبلاگ های نامربوط برنخوردم!)
تا این که این بلاگفا خراب شد!!
همه مهاجرت کردن بیان!
بیان هم دعوت نامه هاشو برداشته بود و این باعث شد هر کسی که دلش می خواد بیاد اینجا!
و این باعث ایجاد دوتا مشکل شد:
1.شلوغی بیش از حد بیان
2.ایجاد وبلاگ های نامربوط!

بحث من مشکل دومه!
هیچ معلوم هست تو بیان چه خبره؟؟؟
هر کسی که تو بلاگفا قبلا فیلتر شده بود اومده اینجا!!!
هر حرف نامربوطی رو که بلده به خورد مردم میده!
و این یعنی فضای بیان داره مثل بلاگفا میشه!!

شاید تنها کاری که از دست ماها بربیاد این باشه که بریم درخواست فیلتر بدیم!!
ولی چی میشه؟؟
دو حالت داره:
1.رسیدگی نمی شه!
2.بعد دوماه که کار از کار گذشته و اون وبلاگ مخلاطبین خودشو پیدا کرده رسیدگی میشه!!

اینایی که دارم می گم رو همش رو به عینه تجربه کردم!!
تمامی حالت ها برام اتفاق افتاده!

راه دور نمیرم!!
چند روز پیش قرار شد با همسفر یکی از مهاجران فیلتر شده ی بلاگفا رو که اومده بیان،
فیلتر کنیم!!
با کلی دوندگی بالاخره آدرس جایی که باید شکایت بشه رو پیدا کردیم!
حین شکایت مسیر لینک های اون وبلاگ محترم رو طی کردم!
انقدر لینک تو لینک کردم که خوردم به یه سری وبلاگ های "فاجعه" !
می خواستم به همسفر بگم بریم درخواست فیلتر اونارو هم بدیم!
ولی روم نشد آدرس وبلاگ ها رو بهش بدم!!!! :/
خودم وقتی داشتم می خوندم از خودم خجالت کشیدم!!!
دیگه چه برسه بخوام بدم اونم بخونه!! :/
یعنی وضعیت در "این" حد خراب شده!!!
و یه حرف خیلی جالبی رو همسفر زد:
"این بچه مذهبیای ذاقارت/زاقارت/ضاقارط (املاشو بلد نیستم!!! :/ )
می رن نخونده زیر پستاش می نویسن اجرت با حضرت زهرا!!!

بابا حداقل لایک می کنید زیر یه پستی رو اول بخونیدش!!!
می خواستم آدرس وبلاگ رو بدم برید ببینید!
ولی همسفر راست می گه!
برای این که پخش نشه و آمار وبلاگش بالا نره نمی دم!!

جمع بندی حرفام:
یه عده دارن به دینمون،
اعتقاداتمون،
فرهنگمون،
حیایی که هر "انسان" باید داشته باشه،
اخلاقیاتمون
توی" همین جا"
در همسایگی وبلاگامون
توهین می کنن!
توهین که چه عرض کنم...!
دارن برعکسشو تبلیغ می کنن!
جمله بندیاشون هم خیلی قشنگه!
حداقل وقتی این جور وبلاگ ها رو دیدید برید این جا و در خواست فیلترش رو بدید!
عاجزانه خواهش می کنم...!!!

عالم از توست....غریبانه چرا می گردی؟!

آقای من....

و تو چه فرقی داری با ح س ی ن علیه السلام....؟!

تویی که هنوز بینِ این همه شیعه 313 نفر را که دلخواهت باشند پیدا نکردی...!
این تویی که سفارش کرده اند که هر سال،
شب عاشورا برای قلب نازنینت که "د ر د" آمده صدقه بگذاریم....!
این تویی که هر سال عاشورا را می بینی و ناحیه ی مقدسه را خـــون گریه می کنی...

امام غریبم....!
از "خودم"
خسته ام....

"اللهم إنّا نرغب إلیک فی دولة کریمة"...



هل الیک یابن احمد سبیل فتلقی...؟؟!

مهدی جان...

ما را به سمتت راهی هست...؟؟

جانباز دوست داشتنی ام...

در یکی از فضاهای مجازی،
داشتم پیام هارا چشم می انداختم که یک عکس چشمم را گرفت!
نمی دانم شاید فقط من این حس را پیدا کردم!
ولی چهره ی جانباز شدیدا به دلم نشست...!
همان موقعی که عکس را دیدم،
احساس کردم چقدر احتیاج دارم از نزدیک ببینمش!
نه حرفی برای زدن دارم و نه چیزی می خواهم!
فقط ثانیه ای....زیارتش کنم....
یک پرستار دارد که "زینب وار" ازش نگه داری می کند!
که تنها بهانه ی زندگی کردنش همین جانباز است!
و خود جانباز الان روی تخت بیمارستان. . .
چهره اش نمی دانم....
نمی دانم یاد چه می اندازد....
فقط می دانم عــــــــــآشقش شدم....
درست مثل حسی که با دیدن شهید باکری پیدا کردم...
شاید یک حسِ "پدری"....
می خواهم بگویم حق به گردنمان دارد....

دعــــآیش کنید....



+آن
مهر روی سینه اش....
چشم هایش که با اندکی اخم بسته شده....
گواه می دهد که از نسل امام است....!


عزیزِ دل....!
من
اگر پیدایت کردم به زودی به
"زیارتت"
 می آیم....
راستی...
نامش:
حسن....
حــــســــن نقاش زاده...

:))))

آمده ام خاطرات یک روز فوق العاده را ثبت کنم!!!!!!!!!!!!!

مجبور به خواندن نیستید!!!

یه جاهاییش بی سر و ته می شه!!!!

دوباره دل هوای با تو بودن کرده...

و چه منظره ای زیباتر از این عکس....؟!؟
ابرها،هیچ وقت گنبد را تنها نمی گذارند...



+یکی از بزرگترین رویاهایم
همیشه این بوده که
پنجره ی خانه ام رو به
بین الحرمین ِ ع ش ق باز شود...

100 روز تا محرم ال ح س ی ن...

آدمی،

موجودی سیری ناپذیر است!

به محض برآورده شدن یک نیاز،

نیاز جدیدی جایگزین می شود!

حالا امشب. . .

من همین اربعین می خواهم. . .

با پاهای پیاده...

همین...!

بیرون ریزی های یک ذهن داغ دیده...

شب قدر است...

همان صدای همیشه آشنای روضه خوان...

شروع می کند...

از درِ خانه ی عــــلی می گوید و

کوچه های تنگ...

از دست های بسته ی پدر. . .

جلوتر که می رود

می رسد به داخل خانه. . .

عــــلی پا می کشد روی زمین. . .

ای وای. . .

ای کاش جلوتر نرود. . .

ای کاش غم های زینب را انقدر باز نگوید...

او که نمی داند...!

شاید این جا کسی نشسته باشد

که طاقت شنیدن گودی قتله گاه را ندارد . . .

بی انصاف!

دیگر شمر را برای چه می گویی...؟!؟

شاید کسی آمده باشد

که نفس هایش،

بسته به نفس های ح س ی ن است. . .

قطعِ نفس های ح س ی ن را که می خوانی،

او هم تمـــام می شود. . .