آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

.....کناره‌گیر در دنیا، همانند کناره‌گیری کوچ‌کننده از آن،

و نگرنده به دنیا، به دیدة ترسندگان از آن،

آرزوهایت از آن (دنیا) بازداشته شده

و همت و تلاشت از آرایش‌هایش برگرفته شده،

از شادمانی‌اش به سان چشمی که بر آن چیزی بخورد و

آب‌ریــــ ـــزان

شده و بسته گردد،

چشم پوشیده و اشتیاقت در مورد آخرت شناخته شده و مشهور است.....

قسمتی از زیارت ناحیه ی مقدسه،

در وصف ثارالله ....

از زبان ِ آقای زمانمان...

.


اَللّهُمَّ یا رَبِّ نَشکوُ غَیبَةَ نَبِیّنا وَ قِلّةَ ناصِرنا،


وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنا و شِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا،


وَ وُقَوعَ الفِتَن بِنا وَ تَظاهُرَ اْلخَلْقِ عَلَیْنا،


اَللّهُمُّ صَلِّ عَلی محمّد وَ آل محمّدٍ


وَ فَرِّج ذلِکْ بِفَرَجٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ،


وَ نَصْرٍ وَ حَقٍّ تُظْهِرُهُ....




پیوندهای روزانه

۷ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

هفته ی پیش
دلم یک آه ِ بلند کشید ...
یادش افتاد که قرار نیست حالا حالاها باران ببارد ...!!
تابستان کجا وباران کجا ... ؟؟

بین جاده ،
پدر داشت با بیشترین سرعت حرکت میکرد که از بوی نم ِ باران،سرم را بالا گرفتم ...!!

میدانید ...
آدم گاهی دوست دارد به خودش بگیرد ...
مثلا با خودش فکر کند که خدا
هوای آه ِ دلش را داشته ....
باران فرستاده ...!!!


دلم با او
خیلی غریبه تر از این حرف ها شده ...
ساکت شده ... حرفش نمی آید ....
آدم گاهی،مدت ها روی سجاده ی عزیزش می نشیند اما صدای دلش در نمی آید !!!
می نشیند و زل می زند به مُهر حرم !!
حرمی که هیچ جوره لایقش نیست دیگر ...

می دانی ح س ی ن ... ؟؟؟؟
وقتی که صدا از دل ِ من در نمی آید ،
نگرانش شو . . . . .
دل که ساکت‌ میشود،
یعنی دارد زیر بار دردها ،
خفه می شود ...
به دادش نرسی
شاید هیچ وقت دیگر‌
"دل" نشود ....


+صفحه را که باز کردم
مطمئن بودم این بار قرار بر آمدنم نیست .‌. .
یقین داشتم حالاحالاها
لایقت ن ی س ت م . . . .

با هر که هستی "یار" باش...

دیروز از سفر برگشتیم ...
به آرامش ِ تخت ِ عزیزم برگشتم و حس کردم کمرم وقتی با تختم برخورد کرد،دردش کمتر شد !!!
موبایلم را باز کردم ...هر دو با هم‌ همزمان پیام داده بودند ...
مدتی بود که نمی دانستم چرا ... اما ازش دلگیر بودم ...
جرئت نداشتم بنشینم و فکر کنم تا بفهمم این حس ناشی از کجاست ...
پس دعوتش را رد کردم ...
التماس های مائده هم فایده ای برای رفتنم نداشت ...
هر دو اصرار می کردند و این
اولین باری بود که من دلم نمیخواست هر سه،یک جا جمع شویم ... !!!
به هیچ چیز فکر نمی کردم...فقط می دانستم که‌ نمیروم!!

خوبی دوست واقعی ،
آن است که خودت را بکشی هم
باز میفهمد داری فیلم بازی میکنی و کلاس و غیره،همه بهانه است ...
با ناراحتی خوابیدم ...

امروز دیدم دوباره پیام داده ...
خواندن پیامی به آن طولانی،
حاوی ِ درد ِ دل ِ رفیق ِ عزیزت‌....عزیز ترین رفیقت ،
کار راحتی نبود ....
کار راحتی نبود که تا به آخر رسیدم فقط ساعت قرارمان را پرسیدم و حرف هایش را بی جواب گذاشتم . . . 
انقدری از قبول کردنم خوشحال شده بود که خبرش را استوری کرده بود!!!!
راستش ... حالم از خودم به هم خورد !!!
که وقتی لازمم داشت به همین راحتی و بی فکری،
یک "نه" گفتم‌ به چه محکمی .... و انقدر لهش کردم که تا ساعت ها به گریه انداختمش ....
و بعدش هم‌ حاضر شده بود آن طور "رفیقانه" ؛
بودنم برایش را منت بکشد .....
من،
هیچ آدم خاصی نیستم ...
اما می دانم به همان اندازه که دوستش دارم،
دوستم دارد ...
شاید او،از من شکننده تر باشد...اما احساسمان یقینا یکی است ...

خلاصه که ...
بیشعور نباشید ...
کسی لازمتان دارد ،
سراغش را خیلی زودتر از خودش بگیرید ....
بعدا شاید فهمیدید...که آن کسی که بیشتر "نیاز" دارد؛
خودتی ....!!!!!نه او...!!!

+وقتی کسی می گوید "جز تو دیگه کسی برام نمونده"
یعنی قدرش را بدانید ...!!او،
"شما" را انتخاب کرده برای این که‌ امیدش باشید ...!!

به اندازه ی غــم،تو را دوست دارم...

به قول خاله ،
"نوجوان" که بودم ،
کتاب داستان های خارجی خیلی دوست داشتم!
سری کتاب های آر ال استاین ،جودی،مدرسه سنت کلر،آن شرلی و هر چه از این داستان ها بود!

کتاب های انید بلایتون؛از همه بیشتر جذابیت داشتند !با خواندن کتابی که شخصیت اول و شرور آن الیزابت نام داشت‌...در یک مدرسه ی شبانه روزی ...
مدرسه ای که به نظرم خیلی‌دوست داشتنی می آمد!!

با خواندن آن کتاب انگار که دنیایم را با دنیای الیزابت یـــــــکی میکردم!از زندگی خودم کَنده میشدم و با الیزابت در مدرسه اش زندگی می‌کردم!

مدرسه را در یک باغ سبز شبیه به ویلاهای بانک کشاورزی در شمال تصور میکردم که استخر،زمین بازی؛غذا خوری،ورزشگاه؛سالن بدنسازی و ... دارد!
یک هیئت منصفه متشکل ازخود بچه ها !یک استاد موسیقی ِ فهیم!
و مدیرانی با نگاهی عمیق و خیرخواهانه !


بعضی اوقات لازم است که آدم از دنیای خودش بلند شود و برود هر جایی که احساس می کند آرامش هست ...!!
همیشه لازم نیست که حتما یک "شخص" کنارت باشد تا آرامت کند ...
کتاب ها در کنار خیال پردازی های خودت‌...یک تفکر که از ذهن "نویسنده" نشات میگیرد و ساختن تصویرش با ذهن "تو"ست ...

اصلا آدم می تواند یک رمان عشقی باز کند و غرق عشق ِ با سرانجام دو نفر شود ...
رمانی مثل "همخونه" ....
از شهاب ِ یخ زده ی مغرور ِ ۴شانه تا یلدای گرم ِ دانشجوی ادبیات با هیکلی ریزه میزه و لبخندی همیشه بر لبش که از روز عاشق شدنش،خنده هایش بند میشود به خنده های نادر و کمیاب ِ شهاب ...
آن روز برفی ِ داستان که قامت شهاب بین ۴چوبِ در جای میگیرد،حس شیرین ِ دیدن شهاب بعد از دو هفته به من هم منتقل شد!!!
.
.
آیا به من نمی آید که رمان عشقی‌ یا داستان های کودکانه ی خارجی‌ بخوانم؟؟ :/
اما میخوانم!!!زیآد هم می خوانم :)))
انقدر که الان خودم وسط یک سناریوی عشقی گیر‌ میباشم :))
و نمیدانم اگر وسط این همه بُعد ِ قاطی پاتی من ، بُعد ِ غالبم نبود،چه می شد .... !!

.

.

بی ربط نوشت :

من که هر چه خواستم امشب گفتم !

این هم رویش که :

از بـــــــــــــــــزرگترین لذت های دنیا ،

داشتن خاله ای است که همزمان ؛خاله است ، رفیق است ، خواهر است !

و از مصیبت های دنیا ،

ازدواج کردن آن خاله است ...

که نمیتوانی ساعت یک نصف شب در خانه اش را از سر دلتنگی بزنی !!!!

یادم است که اولین صبحی که خاله سعیده عروس شد ،

گوشواره ای را که به من هدیه داده بود دستم گرفته بودم و مثل ابر بهار برای عزیز ِ از دست رفته ام اشک می ریختم !!!!!!!

خلاصه این که

کـــآش الان اینجا

کنارم بود !

عجیب ،

فکرم کنارش پرسه می زند تا از هـــــــــــر دری برایش بگویم....

او ؛ کسی است که بیـــــــــــــــــــشترین لذت را از همنشینی اش به من می دهد ....

حقوق ِ بـــــــی بشر ....

عمه از این سیب های کوچک سبز داده بود !
گذاشته بودیم وسط خانه تا همه بخورند!
یک دفعه شیطنتش گرفت...در عرض یک صدم ثانیه به سمت سیب ها هجوم برد !
سبد را برعکس کرد روی زمین!
سه بار با هم جمع کردیم دوباره ریخت!
آخر سر گرفتمش توی بغلم!
دست و پایش را گرفتم اجازه ندادم تکان بخورد!
اولش‌ میخندید!
یک دفعه بغض کرد!
فکر کرد دارم اذیتش میکنم ...

میدانید یاد چه چیز هایی افتادم ...؟؟
کلماتی که این روزها مراعات نظیر خوبی می شوند ....
بچه ...بی پناه...مظلوم..بی گناه...بی دفاع...انسانیت‌..فلسطین...یمن...مسلمان...اسرائیل‌..آمریکا ...
حقوق ....
حقوق بشر ...
حقوق بشر آمریکایی .....

آن عکسه بود....؟؟؟
همانی که یک مشت تفنگ را توی صورت یک بچه ی فلسطینی گرفته اند ...؟؟؟
یا ....
بیان ِ عکسی که دیدم سخت است ....

فقط‌ میدانم دغدغه هایمان واهی است ...
اگر ببینیم چطور از حقوق بشرشان،خــــــــون ِ بچه های مظلوم می چکد .......


لعنت به حقوق بشر ...
لعنت به آن منشور ...
لعنت به سازمان ملل.‌‌‌‌..
لعنت به دیوان دادگستری و شورای امنیت ...

+وقتی محمد امین بغض کرد ؛
به صورت ِ آبجی فاطمه اش بغض کرد که تا یک غریبه می بیند پشت او قایم می شود ...!!
همان آبجی فاطمه ای که میداند چقدر عاشقش‌است و اگر در بغلش اسیرش کرد برای این بود که نمیخواست سرش داد بزند!

میخواست قضیه را ختم‌ به بازی کند ...!!

مادرش کنارش بود ... خانه برایش‌آشنا بود ....


حالا شما بچه ای را تک و تنها توی خیابان تصور‌ کنید که یک‌ مشت حیوان ِ اسرائیلی دورش را گرفته اند ...

یک نفر ، یک خبر از عشق ندارد بدهد..؟؟!!!

زندگی ای را تصور کن که از صبح زود بیدار شوی،مقابلت کوهی باشد که زمین های کشاورزی رنگی مقابلش انگار که کار ِ دستی ِ خدا باشد ...
صبحانه ات،مربای آلــــــــبالو و سیبی باشد که از درخت های باغ خانه ات چیده ای ...

کاری که داری،
گذاشتن یک کلاه روی سرت باشد و
آب دادن به درخت های آلو و زرد آلویی که حالا شاخه هایشان سنگین شده ...

برای همسرت با عشق،از بین باغ؛ سبزی آش جدا کنی و بوی آش رشته،با سبزی های تازه ی کوهی،بپیچد بین اهالی خانه ‌...‌

از پنجره ی آشپزخانه ات،رقص گندمــــــــــــــــزار کناری دیده شود
و
زندگی ات،
مملو باشد از هم صحبتی با درخت ها و بوته هایی که بهشان رسیدگی می کنی...
و امیدت به دعای آن ها باشد ...

تفریح روزانه ات ،قدم زدن در گندمزار کنار خانه باشد و انقدر آرامش این صحنه برایت کافی باشد که دیگر به آینده حتی فکر هم نکنی ...

حالا پروانه های روی درخت ها هم دیگر آشنای تو اند ...

و در همین اثنا،همسایه ی کُردِ باغ کناری،
با یک عالم پنیر و عسل ،مهمان خانه ات شود ...

شب ها هم میخوابی کف بالکن طبقه دوم و کتاب مورد علاقه ات را میخوانی و هر بار که خسته شدی،کتاب را روی سینه ات رها میکنی و ستاره های آسمان را خیره میشوی...!!

اینجا،
نه اینترنت مزاحم زندگی ِ "انسان وار" ِ تو است،نه درس های بی فایده،نه استرس های زندگی شهری،نه دغدغه های پایتخت نشینی،نه ناراحتی های آدم هایی که در زندگی ماشینی دست و پا می زنند ...

اینجا می توانی نفس بکشی ...
در یک هوای تمیز ...
کنار عمه ای از گل مهربان تر ...

راستی..

با کوکوی تره و پیازچه از باغ عمه :دی

+یک دخترک کنکوری این جا با من صحبت کرده بود اما

آدرسی که گذاشته حذف شده تا من جوابش را بدهم! پیدایش کردید خبرش کنید اینجا :)

مرهم ِ قلبم...

قبرت از دور،دست تکان داد . . .

هیچ وقت انقدر تنها و خلوت ندیده بودمت ....
هیچ وقت انقدر راحت سرم را روی قبرت نگذاشته بودم ...

قبرت،همیشه سایه است ...
همیشه سایه ی سری عمو .....
همیشه ...

برادر ِ بابایی ....
برادر ِ شهید ِ بابایی ....

اما راستش
سایه ات به پای سایه ی بابا نمی رسد .....

بابا بزرگ‌ من
اگر لحظه ای سایه اش کم رنگ شود،
من
حتی فرصت نمیکنم صبر کنم تا عزرائیل زحمتم را بکشد .....
روحم قالب تهی می کند ....

خوب می دانی که دارم از چه چیزی حرف می زنم ....
خوب می دانی که اشاره ام به کجاست ....

تولد بابای من
باید تا صد سال آینده همینطور تکرار شود . . .
این یک "باید" است و هیچ تبصره و تخصیصی هم نباید بخورد.....

پدر بزرگ من
تمآم زندگی ِ من است .......
تاب ِ بدون ِ او نفس کشیدن را ندارم .....


تولدت مبارک بابا ...
برکت ِ نفس هایت
تا آخر عمرم‌،
بماند برایم الهی .....

نفس گرمت ؛
در مسجد همیشه طنین انداز باشد ...

و پشت این دختر ِ از همه جا درمانده ات؛
به بودنت ؛
همیشه محکم باشد ....

تکیه گاه ِ من ...
پناه ِ بی پناهی هایم ....
شهید ِ زنده ی من .....


+چادرم را از بابا دارم ....
تنها کسی که حاضر به کربلا بردن من شد ،با آن همه درد سری که من همیشه میسازم،بابا بود ...
طرز فکرم را بابا شکل داد ....
و اگر انقدر راحت ، از اسم ح س ی ن ،
دلم می لرزد،
تمامش کار باباست ....
بابا اگر نبود ،
شاید حتی آبریزانی هم نبود ...!

دست حق بر سر ما...در این واهمه ها ....

حال دلت که خوب نباشد
خانه ی شهید مامن خوبی میشود برای بغض .....

جایی نشستم که قاب عکس علی اصغر را گذاشته بودند....
تا نشستم از دیدن‌ چشم هایش تنم لرزید ...


فکر این که یک زمانی قرار خدا بر این بوده که مثل هم باشیم ،
مثل خوره شده بود ...
شده بود آویزان گلویم . . .

حالم انقدر بد بود که نمیتوانستم حتی وارد جمع رفقایم شوم ...
فقط یک گوشه میخواستم تا گریه کنم ....

رفتم‌سراغ ویترین گوشه ی اتاق ...
تکه لباس روی سینه ی علی اصغر را نگه داشته بود ...
همانی که رویش "لبیک یا زینب" نوشته بود .....

جای جای خانه مرا میخورد ...
نمیتوانستم از شرمندگی نگاهش کنم ....
نمی توانستم .....
سر سفره کنار من نشست ...
تمام مدت فقط حواسم به او بود ...
به آرامشش غبطه می خوردم ...
به سادگی لباس هایش ...
به تنگ دستی اش ....
به مهربان بودنش .....

+مادر علی اصغر ؛
از کربلا برایم گفت ....
از حس خوب انتقامی که موشک هایمان از تروریسم گرفتند ...
از پسرش ....
از دست تنگش ....

دست آخر هم
قول داد که هر ۵ شنبه
کنار قبر علی اصغر
اجازه ی همنشینی با خودش را به ما بدهد ....

+استاد میگفت بعضی حرف ها را حواستان باشد که میزنید ...
اگر مخاطبش نتواند جوابتان را بدهد
خدا جای بنده اش جواب می دهد ...
خدا بخواهد جواب بدهد
چنان جوابی میدهد که بلند شدنت از جایت دست خودت نباشد ...
انقدر راحت ؛
تهمت نزنیم به خانواده ی شهدا ...
انقدر راحت،
شرف خودمان را به حراج نگذاریم ....

+آخرین شب جمعه ای است که مهمان خداییم ....
ح س ی ن ....
کم مانده تا بشود یک سااااال ِ زهر ماری ِ دور از تو ....


پ ن:
فردا
روز قدس ...
یقینا همه میدانند که حضور وظیفه است ...
همه می دانند که کم ترین کار است حضور فردا ...