آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

".....کناره‌گیر در دنیا، همانند کناره‌گیری کوچ‌کننده از آن،

و نگرنده به دنیا، به دیدة ترسندگان از آن،

آرزوهایت از آن (دنیا) بازداشته شده

و همت و تلاشت از آرایش‌هایش برگرفته شده،

از شادمانی‌اش به سان چشمی که بر آن چیزی بخورد و

آب‌ریــــ ـــزان

شده و بسته گردد،

چشم پوشیده و اشتیاقت در مورد آخرت شناخته شده و مشهور است....."

قسمتی از زیارت ناحیه ی مقدسه،

در وصف ثارالله ....

از زبان ِ آقای زمانمان...

.


اَللّهُمَّ یا رَبِّ نَشکوُ غَیبَةَ نَبِیّنا وَ قِلّةَ ناصِرنا،


وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنا و شِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا،


وَ وُقَوعَ الفِتَن بِنا وَ تَظاهُرَ اْلخَلْقِ عَلَیْنا،


اَللّهُمُّ صَلِّ عَلی محمّد وَ آل محمّدٍ


وَ فَرِّج ذلِکْ بِفَرَجٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ،


وَ نَصْرٍ وَ حَقٍّ تُظْهِرُهُ....
.
.
+این جا،نظرات تایید نمیشوند !

مقر فرماندهی

۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

یادم است یک بار ،
بدجوری زندگی بهش پشت کرده بود ...
طوفان بدی به زندگی و روحش خورده بود ...
ازش پرسیدم که
"حالا میخوای چیکار کنی؟؟"
اشکش را پاک کرد و
خیلی محکم و جدی گفت
"زندگی کنم!!کار دیگه ای نمیتونم بکنم ..."
چقدر حرفش عجیب بود ...
با خودم گفتم شاید برای او غریبه شده ام و خواسته از سرش باز کند ...
اما هر چه زمان گذشت،
به عینه دیدم که با آن شرایطش واقعا داشت "زندگی" میکرد...
خیلی بیشتر از من !

حالا به جای او رسیده ام ...
طوفانی که به زندگی ام میزند ،
دو سه ساعتی پایش‌ می‌ نشینم و آرام آرام اشک‌ میریزم ...
بعدش هم جمع میکنم و میروم تا ادامه ی راه را زندگی کنم ....



کسی می گفت
"سیب زندگی،گاهی بد قاچ میشود....."

خلاصه این که انقدر از این شاخه به آن شاخه پریدم تا بگویم:

"برایم امن یجیب میخوانی ...؟؟"


+من دنبال یک کتابم ...
یک کتاب متفاوت ...
من را کسی فرض‌کنید که میخواهد از دنیای فعلی اش کمی دوری کند ...
اگر کتابی با فضایی متفاوت میشناسید استقبال مینمایم
حقیقتش فیلم باشد هم مشکلی نیست!!
حتی اگر مکانی در تهران میشناسید که حال من را خوب کند هم چه بهتر !!
:)
.
من را ببخشید اگر حرف هایتان را فقط میشنوم ...
.
یحتمل مدتی نباشم ...
نمیدانم تا کی ...
شاید تا فردا ... شاید تا سال بعد ....
دوست دارم دل ِ آبریزانم را وقتی پُر کنم که همه چیز ،
امن و امان باشد .....

عاکف...
۱۶ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۲۲

کنار پمپ بنزین توقف کردم تا پیاده شود ...
برف ،سنگین می بارید !
بدجایی بود !

در را باز کرد و گفت
"کاش مسیر طولانی تر بود..."

لبخندی زدم کاملا ناخودآگاه ...
چقدر صادقانه حرف دلش را می‌زند ...
همیشه اوج احساساتش را میریزد در یک جمله و به ساده ترین شکل ممکن به تو تزریق میکند !
الحق که اسمش عجیب به وجودش نشسته ...

دستش را گرفتم و نگذاشتم پیاده شود ...

دلم لک زده بود برای حرف های معصومانه اش ...
حرف هایی که انقدر از عمق وجودش بود،
در عین سادگی،
"وجود" می خواست فهمیدنشان ....

مسیر را طولانی تر کردم ...
به اندازه ی کل تهران مسیر را طولانی کردم ...

غبطه میخورم به حالش ...
میتواند "حرف" بزند...
میتواند حداقل بگوید آن چه را که لااقل "گاهی" باید بگویی...
میتواند حرف بزند و کسی را در احساسش شریک کند ....


بار بزرگی از تنهایی از روی شانه هایت برداشته می شود اگر حرف بزنی  ....


+تازه اول جمعه است ...
تازه دو ساعت گذشته ........
۲۲ ساعت بعدی را چطور بدون تو سر کنم
....

دعا کن بخوابم ...
سنگین بخوابم ....

عاکف...
۱۳ بهمن ۹۶ ، ۰۲:۲۰

آن موقع ها ،
تا ذره ای برف می آمد دست در دست مردانه اش میدویدم به سمت تپه ها با یک عالمه مشما تا رویشان سر بخوریم!
کمی که گذشت،
پدر یک توپوپ خرید فقط برای این کار!
برای من خیلی بزرگ بود!
خودش می نشست و من را میگذاشت روی پاهایش!
دیروز،
پدر خیلی دیر رسید ...
تا آخرین لحظه که هوا روشن بود منتظر بودم بیاید برویم سر بخوریم ...
آخرش هم نیامد ...
هم با خواهرم و هم با رفیقم رفته بودم اما با او حال دیگری بود ...
خیلی خورد توی حالم ...
خیلی ...

عکسی را دیدم ...
سه فرزند شهید مدافع حرم...
روی قبر پدرشان ...
شاید آن ها هم برف بازی را بدون پدرشان قبول نداشتند ...
حالا هر بار که برف بیاید و پدرشان نباشد ،
برف خنجری میشود در قلبشان . . . .


+قبر را ،
مدت ها طول کشید تا نوشتم و ازش گذشتم ......
چه قدرررر مخــــــــــــوف است "قبر پدر" .......

+میدانی که چه حالی ام ...
میخواهم بگویم خدا تو را دوباره به من داد ...
شکر که حالا بودنت،
تنها اتفاق خوب این زمان است ....

عاکف...
۰۹ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۲۳

برای پرداخت بدهی هایتان،
حتی ثانیه ای تاخیر نکنید ...

این را از کامنتی که یک دوست،
زیر آخرین پست دوست فوت شده اش نوشته بود فهمیدم ...:

"دیوانه جانم!
من به تو یه کافه بدهکار بودم...حالا تا آخر عمرم بهت بدهکارم و حسرت میخورم چرا زودتر این بدهی رو باهات تصفیه نکردم!"
.
.
از دست دادن رفیق،
مصیبت بزرگی است ....
چه فوت شود ... چه دور شود ...
چه دورش کنی ....چه هر اتفاقی که او را از تو جدا کند...

+دلتنگ که شوی،

هر جایی را سر میزنی تا به او برسی...

حتی در صفحه ی مجازی کسی که مرده ....!!

عاکف...
۰۷ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۱۲

"عملا از ۱۹۱۹ درهای آسمان بسته شد ...!
تصمیم دولت های عضو بر آن شد که درهای آسمان را به روی هم ببندند ...
و یک اصل تا به امروز جاری ماند :
اصل بر بسته بودن درهای آسمان است!"



"موافقت نامه ی ۲۰۰۷ اتحادیه اروپا و ایالت های آمریکا موسوم به آسمان های باز ....
Opening sky agreement..."


اگر کار با موافقت نامه حل میشود ،
بنویسید...امضا کنید ......
درهای آسمان را باز کنید فقط ....
نمی توانم نفس‌ بکشم ‌...

عاکف...
۰۶ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۱۰

منتظر بودیم تا در سالن سینما باز شود و برویم داخل .
مردم دور و برم را نگاه میکردم...

دختری که با دو تا خوراکی بدو بدو آمد و عطرش را از کیفش بیرون کشید و شروع کرد روی لباسش شیشه ی عطر را خالی کردن !
گویا منتظر شخص مهم زندگی اش بود ...

دختری که یک کلاه روی سرش گذاشته بود و موهای بلندش دور تا دورش را پوشانده بود ،داشت به همراهش میگفت که "اگر این کارارو نکنی فکر میکنن خیلی عجیبی"!

دختری که روسری اش افتاده بود و روی شانه ی پسری سرش را تکیه داده بود ...

کاری به کار حجاب و این که باورم نمی شود اینجا "ایران" است ندارم ...
امروز بیشتر به این فکر کردم که همه سرگرم "کسی" هستند این روز ها ...

و من هنوز نمیدانم سرم گرم چیست ...
یا کیست ‌....
یا کجاست ......

اصلا سر من گرم است یا برای خودش پرسه میزند فقط؟؟؟

شاید دیگر بین مردمم جایی ندارم...
شاید دیگر مردم وطن که نه،حتی با انسان های این کره ی خاکی هیچ وجه اشتراکی ندارم...
شاید من عجیبم ...
شاید ....

+دوستی با من ِ عجیب و
کاش که سختت نباشد ....
کاش که آزارت ندهم‌ . . .
کآش.....

عاکف...
۰۳ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۵۳