می آیم تا فکنی به دلم نگهی ....که این سَر را ســـَر ِ زانوی خود بنهی ....
ردیف به ردیفش انگار کوچه های بهشت است .....
ته ِ هر کدام از ردیف ها را که نگاه میکنی
یک حس خوبی دارد .....
دلت می خواهد بخندی !!
انگار که در ِ خانه ی کسی آمده باشی که سراغ از ح س ی ن دارد ......
قبرستان است اما انگار نیست!!
حال ِ خوف ِ قبرستان آنجا حاکم نیست ....
پنج شنبه ها آنجا دیدن دارد ......
آن هم آخرین پنج شنبه ی رمضان .... !
بار اولی که وارد حرم ِ حضرت پدر شدم؛
گوشه گوشه اش،دور تا دورش
جدا جدا روضه میخواندند !!
تو می توانستی انتخاب کنی از بین آن همه روضه
پیش کدامش پناه بگیری!!!
پنج شنبه ها
پیش شهدا
بهشت زهرا دقیقا همین است !!
می توانی چشمت را ببندی و یک گوشت را بدهی به یک روضه و یک چشمت را خیس از اشک آن کنی
و آن یکی چشم و گوشت را بدهی یکی دیگر .....!!!
دست آخر هم هر کجا پایت رفت دنبالش بروی و همانجا بنشینی .... !!
گم شدن لای کوچه هایش
حس ِ پیدا شدن دارد !!!!!!!!!!!!!!!!
پیدا شدن ِ یک رفیق ِ شهیــــد که حالا همسفر ِ ح س ی ن شده !!!
بهشت زهرا را از دست ندهید .... !!
بهترین جاست برای باز کردن بـــغـــــــض های گــــره در گــــــــره .... !!
انگار که کهف الشــــــــــــهدا را بزرگ کرده باشند....!!!
ردّی از عاکف ....
در نمی دانم کجای بهشت ِ زهرا !!!