آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

".....کناره‌گیر در دنیا، همانند کناره‌گیری کوچ‌کننده از آن،

و نگرنده به دنیا، به دیدة ترسندگان از آن،

آرزوهایت از آن (دنیا) بازداشته شده

و همت و تلاشت از آرایش‌هایش برگرفته شده،

از شادمانی‌اش به سان چشمی که بر آن چیزی بخورد و

آب‌ریــــ ـــزان

شده و بسته گردد،

چشم پوشیده و اشتیاقت در مورد آخرت شناخته شده و مشهور است....."

قسمتی از زیارت ناحیه ی مقدسه،

در وصف ثارالله ....

از زبان ِ آقای زمانمان...

.


اَللّهُمَّ یا رَبِّ نَشکوُ غَیبَةَ نَبِیّنا وَ قِلّةَ ناصِرنا،


وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنا و شِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا،


وَ وُقَوعَ الفِتَن بِنا وَ تَظاهُرَ اْلخَلْقِ عَلَیْنا،


اَللّهُمُّ صَلِّ عَلی محمّد وَ آل محمّدٍ


وَ فَرِّج ذلِکْ بِفَرَجٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ،


وَ نَصْرٍ وَ حَقٍّ تُظْهِرُهُ....
.
.
+این جا،نظرات تایید نمیشوند !

بایگانی

مقر فرماندهی

زیر آسمان روستا داشتیم راه می رفتیم ...
مرضیه یک آه ِ از ته دل کشید...
_تو رو خدا دعام کن فاطمه ...کربلا...

حرف دلم را زد ...
چیزی نگفتم ...

نوبت به قرعه کشی کربلا رسید ...
دل توی دلم نبود ...
میدانستم هیچ جوره لایق نیستم ...
این را هم میدانستم که دلم دیگر طاقت ندارد ...

اسم نفر اول را خواندند
"خانم مرضیه اسدی..."
مرضیه را بغلش کردم ... از تمام وجودم خوشحالش شدم ...
قطعا کربلا جای امثال ِ مرضیه هاست ...

اسم بعدی را خواندند...
اسمم توی گوشم پیچید...
از زبان ِ کسی که برگه های قرعه کشی دستش‌ بود ...
داشتم درست میشنیدم .... ؟؟؟؟
وقتی فهمیدم درست شنیدم که مرضیه دستم را زیر چادرش کشید و
"فاطمه کربلا....کربلا..."
از دهانش‌ نمی افتاد ...


حالا آمدم اینجا تا ثبت کنم که برای بار‌ چهارم،
درست همان لحظه ای که التماست کردم،
جوابم را دادی ...
آمدم ثبت کنم که صدایم کردی کنار خودت ...
شاید ،
این،
همان دفعه ای باشد که منتظرش بودم ...

حالا که تنها شده ام و وقت فکر کردن دارم،
کم کم دارم می فهمم که چه شده ...
دارم میفهمم که نگاهم کردی تا برگردم همان جای همیشگی در حرمت . . .
جای جای ِ حرم ،
اشک هایم را یادگاری‌ بگذارم ....
از هر دری که دلم میخواهد وارد شوم . . .
برگردم و ببینمت . . .
برگردم و با تو زندگی کنم ...
زیر آسمان تو نفس بکشم ...

نمیدانی که وقتی صدا میکنی،
صدایت چقدر قشنگ است ...
نمیدانی که وقت ِ درماندگی،
بودنت چه حسی دارد . . . .
نمیدانی ....
.

تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد،
زندگی درد ِ قشنگی است که جریان دارد ....
که جریان دارد ...

عاکف...
۰۶ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۱۲
هر‌ روستایی
آسمان خاص خودش را دارد ....
هر روستایی
عبرت های خودش را دارد ...
هر‌ روستایی
یک دنیا که نه ..‌
یک "آسمان" است ...
با د ر د های خودش ....
و تو
ه ی چ ی
ن ی س ت ی ....

وسیله ای ...
و آمده ای در حد کم توانی ات ،
آسمان روستا را روشن کنی ....
ستاره های روستا ،
دستت را بگیرند ...
دور ستاره ها بگردی ....
به چشم های خندان ِ ستاره ها بخندی ...
از ته ِ تهِ ته ِ دلت . . .
شب ها
خیره به ماهی بمانی که هیچ آلودگی‌ جلوی آن پرده نکشیده ...
و ....
با ستاره ها
برای ح س ی ن ،
بخوانی ...
چشم هایت اشک را قورت بدهند و در دلت بریزند ....

قصه ی غصه های ح س ی ن را
با بغض،
برای بچه ها زجه بزنی ...

"امیری حسین..." را تمام دنیایشان کنی ...

مهر ح س ی ن را
در دل هایشان زنده کنی ....

و این تازه اول راه است ...
ایران،
روستا زیاد دارد ...
ایران،
حالا حالاها کار دارد ....
باید زکات دارایی های شهرهایمان را در روستاها بدهیم ...
بعضی هایمان
شادی هایمان را مدیون سختی های روستایی ها هستیم ...

+با آتش به اختیار،
فاصله زیاد دارم ...
عاکف...
۰۵ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۱۱

سفر ،
کوتاهش خوب است ...

چمدان بستن ،
همانقدری خوب است که چمدان را باز کردن ، بد !!!

حالا یک چمدان این وسط پهن است و من ،
به جای فکر کردن به جمع کردن وسایلم ،
دارم فکر میکنم این چمدان قدم به قدم کربلا با من بود ....

چقدر من این چمدان ِ یک نفره ام را دوست دارم ...
دارم فکر میکنم وقت هایی که میخواستم بروم حرم ،
چقدر درش را با عشق باز میکردم و لباس انتخاب میکردم ...

صف های گشت حرم چقدر حسش خوب بود ...

هر قدر هم که گـ ـرمـا صورت را میسوزاند...!!

پنکه های بزرگ بین الحرمین که از بیشتر از باد زدن ،
آب می زد به صورتم ....

توی آن داغی ِ تند و وحشی ِ عراق ،
هیچ وقت از گرمایش فرار نکردم!!!

کفش هایم همیشه گوشه ی آن جا جا خوش میکرد و پاهایم از گرما روی سنگ های سفیـــــــــــد میسوخت ...

گرم بود ... اما همه چیز در عین ِ بلوا ،
آرام بود .....

همه جا خلوت بود ....
انگار که تنها بودم ...

نمیدانم چطور در آن آفتاب ،
پرچم گنبد را باد تکان میداد .....
گمان نمیکنم اصلا نسیمی بتواند در آن گرما بوزد ....
چه کسی تکانش میداد .... ؟؟....

چه شد به اینجا رسیدم ؟؟؟

ها !
میخواستم بگویم از گرمای تهران ،
حالم به هم میخورد ....
گرمای تهران ،
از صدتا سرما بیشتر غریبه است !!
از تابستان ِ سپری شده ام در مترو بیزارم .....
دلم نمیخواهد آدم های غریبه را ببینم ....

چرا تهران باید انقدر شلوغ باشد ....

در دلش انقدر غم و غصه و بدبختی خوابیده باشد.....


خوب است که محرم می آید ...
و من میتوانم سرم را پایین بیندازم و خودم را گوشه گیر تر از همیشه کنم و در اتاقم را جز برای تو باز نکنم .....
خوب است که محرم می آید و من میتوانم خودم را کنار تو پیدا کنم . . .

محرم که می آید
بعدش اربعین می آید ...
اربعین می آید ....


+بعد از فهمیدن این که کلمه به کلمه ی حرف ها در مترو،زیر نظر است ،

حس کردم امنیت گفتن چند جمله ی ساده را هم بین این جماعت ندارم !!!!!چه برسد بخواهم حرف خصوصی بزنم !!!!!

جداً یک فکری به حال فرهنگ مردم تهران کنید !!!

تهران ، رو به زوال است !!!

عراق ، جنگ نظامی به خودش دیده ... ما ، جنگ زده ی فرهنگی شده ایم....

کدام ویران تر است .... ؟؟؟

عاکف...
۲۸ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۳۸
دوریم اما ...
هنوز میتوانم دل تنگت شوم ...
دورم اما
هنوز به خودم اجازه میدهم اسمت که می آید ، زیر و رو شوم ....

دوریم ....
اما هنوز طعم ِ شیرین ِ با تو بودن را فراموش نکرده ام ....

دوریم ... اما
هنوز برایت اشک میریزم . . .

دوریم اما ....
با خودم فکر میکنم که اگر دوباره برگشتم
چه بگویم .... ؟؟؟

دوریم ....
اما هنوز مقتل را باز میکنم ....
دوریم ‌...
اما هنوز روضه گوش میکنم .....
دوریم ...
اما هنوز برایت مینویسم .....

دوریم .... اما ...
هنوز دوستت دارم ....
عاشقانه .....

دوریم ... اما ...
چه بگویم ...؟؟؟
که هر دردی دارم از این دوری میکشم .....


بر میگردم یک‌روز ...
برای همیشه ...
پایان میدهم به نفس های حشو خودم...
خانه ام را کنارت بنا میکنم ...
پنجره اش را‌ به سمت تو باز میکنم ....
هر کسی را در این دنیا کنار میگذارم . . .
مسیر روزانه ام را تا تو می کِشم . . .

بر میگردم یک‌روزی ....
دست ِ خالی برمیگردم ...
تا تمام دست هایم را
"تو"
پُر کنی . . .


جمعه و این همه دلگیری ... ؟؟؟؟
اگر کربلا بودم
جمعه هم روزی بود به شیرینی ِ ۵ شنبه ها...!!!

این همه نوشتن میخواست .... ؟؟؟؟
دلم تنگ شده ح س ی ن ....
ت ن گ . . . .
شد یک سآل . . . .
اعوذ بالله من الدلتنگی ....من الاین یک سال !!!!!!!!

انگار که همین دیروز بود . . .
که در ورودی شهر
دست هایم را به شیشه چسبانده بودم و به زهرا گلدسته هایت را نشان میدادم . . .
انگار خوشبختی همین دیروز بود . . .
و این قانون ِ تلخ ِ دنیاست ....
روز های خوب،
زود تمام میشوند و تو میمانی با زجر‌ِ روز های تلخ ِ طولانی . . . .
عاکف...
۲۰ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۴۴

همه چیز تمام شده بود ...
مانده بود خداحافظی و بدرقه کردنش ....

با همه خداحافظی کرد ...
من ماندم فقط ...
ایستادم مقابلش ...
ب غ ض بود که حالا حمله کرده بود . . .
ازم خواست گره شنلش را ببندم ...

دستم رفت سمت بندها اما می لرزید . . .

دستم ناگهانی خیس شد ...
سرم را بالا گرفتم ...
اشک هایش بود که راه افتاده بود ....
چشم های درشتش بالاخره راه داده بودند به اشک ها ....
بغلش کردم . . .
از آن بغل ها که بین سختی های اعتکاف،
من را کناری‌کشید و آرامم کرد . . .


انگار که عزیزت را بخواهند ازت جدا کنند ....

داشتم فکر میکردم
رفیقم،
چقدر غریبانه رفت ....
چقدر دلم میخواست یک دل سیر جلوی چشم هایش اشک بریزم ....
اما از آن وقت هایی بود که :
"ای بغض فروخورده مرا مرد نگه دار .....

  تا دست خداحافظی اش را بفشارم . . . ."
.
+حس کردم دارم کوه جا به جا میکنم
وقتی بی توجه به حرف های پریسا ،
چندتا سوال روتین پرسیدم و راهی اش کردیم . . . .
.
از ته ته دلم
به ح س ی ن
سپردمت . .‌ .
پری جان ِ من ....

عاکف...
۱۱ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۰۶

بچگی تر ها (!!!)
شب ها موقع خواب باید دستش را به من می داد ....!
بچگی ها
روی پایش می خوابیدم ...
خوب به یاد دارم ...
انقدر نگاهش می کردم تا خوابم میبرد ...
مثل همه ی بچه ها!

از همان بچگی،
بودنش موقع خواب؛
آرامش بود...

تا نمی آمد،نمیخوابیدم ‌...

بد عادتم کرده ای دیگر ....

حالا که مثلا کمی بزرگ شده ام،
شب ها تا ساعت هـــــــــا بیدارم ...!
انگار که هنوز عادت نکرده ام بدون دستت بخوابم ...

می دانی ....

زندگی آن موقع ها خیلی بهتر بود ....
اندازه ی همان روزها
بهت احتیاج دارم ...
بیشتر...خیلی بیشتر ....

من میترسم از این دنیا ...
گیر افتاده ام ...

میگفت ۲۰ سالگی ؛
نقطه ی صفر است ....
هر چه فاصله میگیری ،
زندگی‌روی بدتری از خودش را به رخ میکشد ....

نمیدانم از فردا به بعد را باید چطور‌ زندگی کنم ...
چطور زندگی کنم تا وقتی روزهای نفس کشیدنم را میتکانم،
حسرت؛
دلم را پُر نکند ....

راستش را بخواهید،
هنوز به بیست نرسیده
حسرت است که از سر و رویم بالا میرود ....
میدانم که ۲۰ سآل ،
کم نیست برای "آدم" شدن ...
برای وقت هدر ندادن ....


اما
دوست دارم طور دیگری با دلم تا کنم ....
طوری که خدا را خوش بیاید . . .
او راست می گفت ...
20 سالگی ؛
نقطه ی صفر است .... !


+تولد امسال
فرق ِ دیگری دارد با سال های دیگر ...
نه ‌... ؟؟؟

عاکف...
۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۳۶

هفته ی پیش
دلم یک آه ِ بلند کشید ...
یادش افتاد که قرار نیست حالا حالاها باران ببارد ...!!
تابستان کجا وباران کجا ... ؟؟

بین جاده ،
پدر داشت با بیشترین سرعت حرکت میکرد که از بوی نم ِ باران،سرم را بالا گرفتم ...!!

میدانید ...
آدم گاهی دوست دارد به خودش بگیرد ...
مثلا با خودش فکر کند که خدا
هوای آه ِ دلش را داشته ....
باران فرستاده ...!!!


دلم با او
خیلی غریبه تر از این حرف ها شده ...
ساکت شده ... حرفش نمی آید ....
آدم گاهی،مدت ها روی سجاده ی عزیزش می نشیند اما صدای دلش در نمی آید !!!
می نشیند و زل می زند به مُهر حرم !!
حرمی که هیچ جوره لایقش نیست دیگر ...

می دانی ح س ی ن ... ؟؟؟؟
وقتی که صدا از دل ِ من در نمی آید ،
نگرانش شو . . . . .
دل که ساکت‌ میشود،
یعنی دارد زیر بار دردها ،
خفه می شود ...
به دادش نرسی
شاید هیچ وقت دیگر‌
"دل" نشود ....


+صفحه را که باز کردم
مطمئن بودم این بار قرار بر آمدنم نیست .‌. .
یقین داشتم حالاحالاها
لایقت ن ی س ت م . . . .

عاکف...
۲۷ تیر ۹۶ ، ۱۲:۵۵

به قول خاله ،
"نوجوان" که بودم ،
کتاب داستان های خارجی خیلی دوست داشتم!
سری کتاب های آر ال استاین ،جودی،مدرسه سنت کلر،آن شرلی و هر چه از این داستان ها بود!

کتاب های انید بلایتون؛از همه بیشتر جذابیت داشتند !با خواندن کتابی که شخصیت اول و شرور آن الیزابت نام داشت‌...در یک مدرسه ی شبانه روزی ...
مدرسه ای که به نظرم خیلی‌دوست داشتنی می آمد!!

با خواندن آن کتاب انگار که دنیایم را با دنیای الیزابت یـــــــکی میکردم!از زندگی خودم کَنده میشدم و با الیزابت در مدرسه اش زندگی می‌کردم!

مدرسه را در یک باغ سبز شبیه به ویلاهای بانک کشاورزی در شمال تصور میکردم که استخر،زمین بازی؛غذا خوری،ورزشگاه؛سالن بدنسازی و ... دارد!
یک هیئت منصفه متشکل ازخود بچه ها !یک استاد موسیقی ِ فهیم!
و مدیرانی با نگاهی عمیق و خیرخواهانه !


بعضی اوقات لازم است که آدم از دنیای خودش بلند شود و برود هر جایی که احساس می کند آرامش هست ...!!
همیشه لازم نیست که حتما یک "شخص" کنارت باشد تا آرامت کند ...
کتاب ها در کنار خیال پردازی های خودت‌...یک تفکر که از ذهن "نویسنده" نشات میگیرد و ساختن تصویرش با ذهن "تو"ست ...

اصلا آدم می تواند یک رمان عشقی باز کند و غرق عشق ِ با سرانجام دو نفر شود ...
رمانی مثل "همخونه" ....
از شهاب ِ یخ زده ی مغرور ِ ۴شانه تا یلدای گرم ِ دانشجوی ادبیات با هیکلی ریزه میزه و لبخندی همیشه بر لبش که از روز عاشق شدنش،خنده هایش بند میشود به خنده های نادر و کمیاب ِ شهاب ...
آن روز برفی ِ داستان که قامت شهاب بین ۴چوبِ در جای میگیرد،حس شیرین ِ دیدن شهاب بعد از دو هفته به من هم منتقل شد!!!
.
.
آیا به من نمی آید که رمان عشقی‌ یا داستان های کودکانه ی خارجی‌ بخوانم؟؟ :/
اما میخوانم!!!زیآد هم می خوانم :)))

.

.

بی ربط نوشت :

از بـــــــــــــــــزرگترین لذت های دنیا ،

داشتن خاله ای است که همزمان ؛خاله است ، رفیق است ، خواهر است !

و از مصیبت های دنیا ،

ازدواج کردن آن خاله است ...

که نمیتوانی ساعت یک نصف شب در خانه اش را از سر دلتنگی بزنی !!!!

یادم است که اولین صبحی که خاله سعیده عروس شد ،

گوشواره ای را که به من هدیه داده بود دستم گرفته بودم و مثل ابر بهار برای عزیز ِ از دست رفته ام اشک می ریختم !!!!!!!

خلاصه این که

کـــآش الان اینجا

کنارم بود !

عجیب ،

فکرم کنارش پرسه می زند تا از هـــــــــــر دری برایش بگویم....

او ؛ کسی است که بیـــــــــــــــــــشترین لذت را از همنشینی اش به من می دهد ....

عاکف...
۲۰ تیر ۹۶ ، ۰۰:۴۳ ۱ نظر

عمه از این سیب های کوچک سبز داده بود !
گذاشته بودیم وسط خانه تا همه بخورند!
یک دفعه شیطنتش گرفت...در عرض یک صدم ثانیه به سمت سیب ها هجوم برد !
سبد را برعکس کرد روی زمین!
سه بار با هم جمع کردیم دوباره ریخت!
آخر سر گرفتمش توی بغلم!
دست و پایش را گرفتم اجازه ندادم تکان بخورد!
اولش‌ میخندید!
یک دفعه بغض کرد!
فکر کرد دارم اذیتش میکنم ...

میدانید یاد چه چیز هایی افتادم ...؟؟
کلماتی که این روزها مراعات نظیر خوبی می شوند ....
بچه ...بی پناه...مظلوم..بی گناه...بی دفاع...انسانیت‌..فلسطین...یمن...مسلمان...اسرائیل‌..آمریکا ...
حقوق ....
حقوق بشر ...
حقوق بشر آمریکایی .....

آن عکسه بود....؟؟؟
همانی که یک مشت تفنگ را توی صورت یک بچه ی فلسطینی گرفته اند ...؟؟؟
یا ....
بیان ِ عکسی که دیدم سخت است ....

فقط‌ میدانم دغدغه هایمان واهی است ...
اگر ببینیم چطور از حقوق بشرشان،خــــــــون ِ بچه های مظلوم می چکد .......


لعنت به حقوق بشر ...
لعنت به آن منشور ...
لعنت به سازمان ملل.‌‌‌‌..
لعنت به دیوان دادگستری و شورای امنیت ...

+وقتی محمد امین بغض کرد ؛
به صورت ِ آبجی فاطمه اش بغض کرد که تا یک غریبه می بیند پشت او قایم می شود ...!!
همان آبجی فاطمه ای که میداند چقدر عاشقش‌است و اگر در بغلش اسیرش کرد برای این بود که نمیخواست سرش داد بزند!

میخواست قضیه را ختم‌ به بازی کند ...!!

مادرش کنارش بود ... خانه برایش‌آشنا بود ....


حالا شما بچه ای را تک و تنها توی خیابان تصور‌ کنید که یک‌ مشت حیوان ِ اسرائیلی دورش را گرفته اند ...

عاکف...
۱۳ تیر ۹۶ ، ۲۲:۴۵

زندگی ای را تصور کن که از صبح زود بیدار شوی،مقابلت کوهی باشد که زمین های کشاورزی رنگی مقابلش انگار که کار ِ دستی ِ خدا باشد ...
صبحانه ات،مربای آلــــــــبالو و سیبی باشد که از درخت های باغ خانه ات چیده ای ...

کاری که داری،
گذاشتن یک کلاه روی سرت باشد و
آب دادن به درخت های آلو و زرد آلویی که حالا شاخه هایشان سنگین شده ...

برای همسرت با عشق،از بین باغ؛ سبزی آش جدا کنی و بوی آش رشته،با سبزی های تازه ی کوهی،بپیچد بین اهالی خانه ‌...‌

از پنجره ی آشپزخانه ات،رقص گندمــــــــــــــــزار کناری دیده شود
و
زندگی ات،
مملو باشد از هم صحبتی با درخت ها و بوته هایی که بهشان رسیدگی می کنی...
و امیدت به دعای آن ها باشد ...

تفریح روزانه ات ،قدم زدن در گندمزار کنار خانه باشد و انقدر آرامش این صحنه برایت کافی باشد که دیگر به آینده حتی فکر هم نکنی ...

حالا پروانه های روی درخت ها هم دیگر آشنای تو اند ...

و در همین اثنا،همسایه ی کُردِ باغ کناری،
با یک عالم پنیر و عسل ،مهمان خانه ات شود ...

شب ها هم میخوابی کف بالکن طبقه دوم و کتاب مورد علاقه ات را میخوانی و هر بار که خسته شدی،کتاب را روی سینه ات رها میکنی و ستاره های آسمان را خیره میشوی...!!

اینجا،
نه اینترنت مزاحم زندگی ِ "انسان وار" ِ تو است،نه درس های بی فایده،نه استرس های زندگی شهری،نه دغدغه های پایتخت نشینی،نه ناراحتی های آدم هایی که در زندگی ماشینی دست و پا می زنند ...

اینجا می توانی نفس بکشی ...
در یک هوای تمیز ...
کنار عمه ای از گل مهربان تر ...

راستی..

با کوکوی تره و پیازچه از باغ عمه :دی

+یک دخترک کنکوری این جا با من صحبت کرده بود اما

آدرسی که گذاشته حذف شده تا من جوابش را بدهم! پیدایش کردید خبرش کنید اینجا :)

عاکف...
۱۱ تیر ۹۶ ، ۲۰:۴۵