آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

.....کناره‌گیر در دنیا، همانند کناره‌گیری کوچ‌کننده از آن،

و نگرنده به دنیا، به دیدة ترسندگان از آن،

آرزوهایت از آن (دنیا) بازداشته شده

و همت و تلاشت از آرایش‌هایش برگرفته شده،

از شادمانی‌اش به سان چشمی که بر آن چیزی بخورد و

آب‌ریــــ ـــزان

شده و بسته گردد،

چشم پوشیده و اشتیاقت در مورد آخرت شناخته شده و مشهور است.....

قسمتی از زیارت ناحیه ی مقدسه،

در وصف ثارالله ....

از زبان ِ آقای زمانمان...

.


اَللّهُمَّ یا رَبِّ نَشکوُ غَیبَةَ نَبِیّنا وَ قِلّةَ ناصِرنا،


وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنا و شِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا،


وَ وُقَوعَ الفِتَن بِنا وَ تَظاهُرَ اْلخَلْقِ عَلَیْنا،


اَللّهُمُّ صَلِّ عَلی محمّد وَ آل محمّدٍ


وَ فَرِّج ذلِکْ بِفَرَجٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ،


وَ نَصْرٍ وَ حَقٍّ تُظْهِرُهُ....

آخرین مطالب

پیوندهای روزانه

مقر فرماندهی

دلم بچگی می خواهد....!

شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۳۳ ق.ظ
امشب،
وارد باغ رستورانی شدم که پاتوق کودکی هایم بود....!
همه ی آخر هفته هایم آن جا سپری می شد....!
در کل بچه که بودم،
پارک خیلی می رفتم!
جزء اولین مهارت هایی که کسب کردم ،
تاب بازی بود...! :)
همیشه اول پدر یک هل می داد و بقیه اش را خودم می رفتم!
به آسمان خیره می شدم و با خودم می گفتم ای کاش می شد من به آن ستاره ها برسم!
با خودم فکر می کردم اگر این تاب یک ذره بالاتر می رفت،
می شد به ستاره ها دست کشید!!!!
فکر کنم این ها را وقتی 4 ساله بودم با خودم می گفتم!
خیلی وقت بود که از پارک این محوطه ،
وسایل بازی را برداشتند و به جایش شهر بازی باز کردند....!
اما امشب همراه دایی راه افتادیم رفتیم یک جای دورافتاده در این محوطه!
باورم نمی شد!
همان وسایل ها بودند!!
همان هایی که نصف کودکی من روی آن ها سپری شد!
همان تاب دقیقا....!
به محض دیدنشان،
گویی یار بچگی هایم را دیده باشم!!!
پریدم روی تاب و یک ساعت بازی کردم....!
با دایی تمام آن وسیله های بازی را سوار شدیم....!
انگار هر دو غرق بچگی های من شده باشیم و هی به هم یادآوری می کردیم "اینو یادته...؟!"
من ؛
دور از چشم همه یک 4 ساله شده بودم که آمده پارک تا بازی کند!
سوار چرخ و فلک می شدم و دایی هلم می داد!!
به صورت قطاری سوار سرسره می شدیم!
تاب سوار می شدیم و کورس می گذاشتیم که کی بالاتر می ره!
انقدر بازی کردم که لپ هایم قرمز شد!
تازه یادم افتاد خیلی وقت بود که دایی خودم را ندیده ام....!
خیلی وقت است که دایی زیاد بشاش نیست و در خودش است!!
خیلی وقت بود این طور بی دغدغه
روی تاب نشسته بودم....جیغ نکشیده بودم....
دلم بچگی هایم را می خواهد...
دلم روزهایی را می خواهد که هیچ دغدعه ای نداشتم...
فارغ از همه چیز و همه جا....
بی خبری یک وقت هایی خیلی خوب است....
وقتی یک چیزهایی را می دانی،
رنگ زندگی ات عوض می شود....
آن موقع ها،
وقتی می خواستم از تاب پایین بیایم،
نگهش نمی داشتم!!
پدرم می ایستاد رو به رویم و من با اطمینان به او
که مرا در هوا می گیرد؛
می پریدم بغلش!!
دلم می خواهد یک نفر باشد،
که همینطور من را در هوا بگیرد....!
مواظب افتادن هایم باشد....!

یک نفر که یک تکیه گاه محکم باشد....!
و خدا را شکر...
که خانواده ام محکم ترین تکیه گاهی اند که چشم هایم دیده....!


۹۴/۰۵/۱۰
عــ ـاکـ ـف ...

نظرات  (۱۴)

۱۰ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۲۴ خانومی مهربون
منم تاب میخوام

پاسخ:
:)))
+اسم عوض کردی؟!؟!؟!؟
۱۰ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۳۰ ♡بهشـــت زودهنـــگــام♡
هرچی بیشتر تو این زندگی پیش بری دغدغه هاتم رشد میکنن....
پاسخ:
بله!
درسته....
:)
۱۰ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۵۵ زهرا احمدآبادی
منم  وقتی بچه بودم  به روستا می رفتم و تو باغ، پدربزرگم یه طنابو از درخت آویزون می کردو برام تاب درست می کردومن بازی می کردم  ولی الان نه پدربزرگی  هست و نه تابی ..........خدا پارسال پدربزرگمو برد پیش خودش.....
پاسخ:
سلام :)
پس شما هم تاب بازی داشتی :)
متاسفم....
خدا روحشون رو غریق رحمت کنه
:(
یا حق...
۱۰ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۱۶ ساکت در قفس
سلام
زندگی دفتری از خاطره هاست...
و تو چه زیبا این دفتر را ورق زدی
یاد کودکی ها بخیر
موفق باشی
یا علی
پاسخ:
سلام
ممنونم :)
یا حق
:)

منم چند روزه عجیب به فکر اون روزاام.. اون موقع هر کی ازمون میپرسید میخوای چه کاره شی چشامونو میبستیم و هر چی رویا وخیال توسرمون بود براش میگفتیم.. وشاید هیچ وقت فک نمیکردیم به تعارضی که این روزا باهاش دست وپنجه نرم میکنیم..

پاسخ:
به به چه تفااااهمی!
یادته یه بار یه خاطره از داداش کوچیکت تعریف کردی؟!؟!
که از اونجا به بعد از طرف مامان جان تحریم شدید ؟!؟!؟!
:))))))))))
یه بار گفته بودی می خواستی چیکاره شی!
ولی یادم نیست! :(
تعارض چی؟!؟!
سرتو بکش برو به جمع روانشناسان بپیوند دیگه!!!!!!
بعدش که خودتو درمان کردی بیا سراغ من!!!
:)))))))
باز دلم
هوای آن روزها را می کند
روزهایی که
بهانه ی شادیمان
یک عروسک بود
و بهانه ی بازیمان
تنها یک همبازی
و ما آن قدر غرق در بازی بودیم
که گویی تمامی دنیا ،
در همان لحظه خلاصه می شد
مرزی نبود
میان خیال
و واقعیت. . .
باز دلم
هوای آن روزها را می کند
روزهایی که
در صداقت معنا می شد
روزهای پاک کودکی. . .
دلم
هوای آن روزها را می کند
پاسخ:
باز دلم . . .
سلام
خداقوت

برخی نعمت ها چون غرق درش هستیم
خیلی متوجه نمیشیم
ولی وقتی خدای ناکرده از دست ک بره
کاسه حسرت بدست میگیریم
پاسخ:
سلام
مچکرم
بله واقعا!
یه نعمتی رو مدتیه از دست دادم!
الان دارم قدرشو می دونم!
:/
سلام
مهمان ما باشید...
پاسخ:
علیکم السلام
چشم
۱۰ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۱۷ صحبتِ جانانه
چه قشنگ:)

تابتوی کودکی من یه خاطره ی نابه
تاب بازی با بابا
پاسخ:
:)
کلللا تاب واس همه خاطره ست!
:)
اونم با بابااااااا
قبلا از تاب و اینا اصلا نمی ترسیدم 
الان سر سوار شدن هر کدوم احتمال صدمه و اتفاق رو حساب می کنم و آخرش منصرف میشم و فقط راه میرم
پاسخ:
نه بابا!
خب شما یه جای مطمئن سوار شی اتفاقی نمی افته هاااا!
اینجوری بخوای فکر کنی همون راه رفتن هم ممکنه وسطش هزار جور اتفاق بیفته!
:)
سخت نگیر عزیز
:)
هعییییی بچگی کجای که یادت بخیر!!!
عکس تابت خیلی نازه :)
پاسخ:
:*
۱۱ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۴۹ خانومی مهربون

 اره خوبه ؟

فکر کردم اینجوری بهتر باشه

پاسخ:
جفتشم خوبه :)
سلام
ممنون از حضور و نظرتون...
ضمنا عکسی که گذاشتید قشنگه...
پاسخ:
سلام
خواهش میکنم
:)
۱۱ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۱۲ فاطمه صادقی
سلام من هنوزم تاب بازی میکنم:)
باید برای تاب بازی هنوزم بچه بود؟؟

خدا هس :)خدا مواظب توست..
یا علی...

پاسخ:
سلام
نه من این حرفو نزدم :)
بله قطعا!
یا حق !

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">