آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

.....کناره‌گیر در دنیا، همانند کناره‌گیری کوچ‌کننده از آن،

و نگرنده به دنیا، به دیدة ترسندگان از آن،

آرزوهایت از آن (دنیا) بازداشته شده

و همت و تلاشت از آرایش‌هایش برگرفته شده،

از شادمانی‌اش به سان چشمی که بر آن چیزی بخورد و

آب‌ریــــ ـــزان

شده و بسته گردد،

چشم پوشیده و اشتیاقت در مورد آخرت شناخته شده و مشهور است.....

قسمتی از زیارت ناحیه ی مقدسه،

در وصف ثارالله ....

از زبان ِ آقای زمانمان...

.


اَللّهُمَّ یا رَبِّ نَشکوُ غَیبَةَ نَبِیّنا وَ قِلّةَ ناصِرنا،


وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنا و شِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا،


وَ وُقَوعَ الفِتَن بِنا وَ تَظاهُرَ اْلخَلْقِ عَلَیْنا،


اَللّهُمُّ صَلِّ عَلی محمّد وَ آل محمّدٍ


وَ فَرِّج ذلِکْ بِفَرَجٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ،


وَ نَصْرٍ وَ حَقٍّ تُظْهِرُهُ....

آخرین مطالب

  • ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۵۶ شب!

پیوندهای روزانه

مقر فرماندهی

:))))

شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۴، ۰۳:۳۴ ب.ظ

آمده ام خاطرات یک روز فوق العاده را ثبت کنم!!!!!!!!!!!!!

مجبور به خواندن نیستید!!!

یه جاهاییش بی سر و ته می شه!!!!

.

روز قدس،

همراه خانواده ی 18 نفره راهی پارک لاله شدیم!!!!!

دوستم هم همراه خانواده اش آمد!!!

دوست مادرم هم آمد!!!!

دوست پدرم هم آمد!!!!!!

به قول مادرِ دوستم ما کل پارک را تصرف کرده بودیم!!!

خلاصه دایره زده بودیم و سیزده به دری بود.....!!!!

بچه ها هم که حسابی آب بازی کردند....!

انقدر خندیدیم که انگار نه انگار از تشنگی در حال هلاک شدنیم!!!

همانجا با دوستم تصمیم گرفتیم بعد از ظهر راهی نمایشگاه قرآن شویم!!

(این تصمیم به دلیل داغ کردنِ مغزمان بود!!!!)

بعد از نماز ما نرفتیم خانه!!!

یک ساعت نشستیم خلوت شد بعد رفتیم!!!

طبق معمول من کفش هایم را در طول روز در آورده بودم!

لحظه ی رفتن پوشیدم....!

امان از این لحظه!!!!!!!!!! :/

شاد و خندان همگی رفتیم منزل!

رفتم خانه تا آماده شوم برای نمایشگاه!

کفش هایم را که درآوردم یک چیزی توجهم را جلب کرد.....................................

یک چیزی شبیه مارمولک!!!

دستم را گذاشتم روی زنگ و فشار می دادم تا در را باز کنند!

به مادرم با بغض گفتم مامان برو ببین توی کفشای من چیه!!!!!

مادرم که دید جیغ کشید!!!

بعععععععله!!!!

توی پارک محترم لاله

مارمولک رفته تو کفش من بدبخت!!!

منم ندیدم!!!

و پوشیدمش!!!!!!!!!!!

(الان دوباره سر تا پام خارش گرفت!!!!!!!!!!!)

و اینکه من دو بار اون کتونی رو در آوردم و پوشیدم!!!

یعنی دو بار لهش کردم!!!

فقط خدا می داند چقدر اشک ریختم!!!

:(

من از این به بعد اون کفشارو نمی پوشم!!!!

:/

با خستگی بیش از حد رفتم نشستم کنار خاله ها تا وقت رفتن برسد!

با مقاومت بیش از اندازه مقابل خاله که نمی خواست من برم بالاخره شرم را از سر خانه کم کردم!

تی شرت پوشیده بودم و زیپ چادرم را کشیدم!

جلوی در منزل رفیق جان،

یادم افتاد ساق دست!!!!!!!!!

دوباره همراه آن بیچاره برگشتیم بالا تا من ساق دست بردارم!

از این جا به بعد.....!

چه بگویم؟!؟

توی باغ دفاع مقدس،

با اعمال شاقه خرید کردن برای افطار!!!!

این که من بالاخره "بانو" شدم!!!!!!

ریختنِ آب از بالا روی سر یک آدم بیچاره!!!!

کتاب نوشتن من!!!

رقص آب!!

کنسررررت!

نشستن وسط ملت و حباب بازی!!! :/

چشم اومدن برای این و اون!!!

آخر سر هم که........!

من و دوستم و مامانش و باباش،

همدیگرو گم کردیم!!!!!!!!!!!!!!!

از فرط پا درد دیگه آخراش دوستم دلش به حالم سوخت!

گفت دستتو بده به من تکیه بده به من!!!!!!!!!!!!!!

به قول رفیق عزیزم:

"ما همینیم!!!

ما مدلمونه!!!

خیلیم خوبه!!!!"

بالاخره ساعت 2 نصفه شب رسیدیم خونه!!!

که در رو روی من باز نکردند!!!

:/

اگر کلید نداشتم باید دست به دامن دایی می شدم!

:/

با تمام این ها قراره یه بار دیگه امشب برای بار پنجم بریم!!!!!!!

:))))))))))))

.

داشتن یک دوست خوب نعمت است!

معتقدم هر کسی می تواند "دوست" باشد!

مثلا من مامانم هم یک رفیق خیلی توپ است!!

که کلللی همیشه با هم می خندیم!!

یک وقت هایی هم درد و دل....!

خاله ها هم که هیچ!

که اصلا فکر کنم کار خواهر و رفیق و خاله را با هم می کنند!!!

یا حتی من مادر دوستم هم رفیقم است!!!

دکتر جانم هم یک رفیق عاقل برای من....!

:)))

می بینید؟!

هر کسی می تواند دوست باشد!

فقط آدم باید قدر بداند....!

.

من،

مزدِ تو اون گرما

رفتن به نماز جمعه ام را گرفتم!

مزدم شد داشتن یک روز عالی کنار رفیقانم!!!

حتی با وجود آن مارمولک!!

که شد سوژه ی ما تا آخر شب!!!!

۹۴/۰۴/۲۰
عــ ـاکـ ـف ...