آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

".....کناره‌گیر در دنیا، همانند کناره‌گیری کوچ‌کننده از آن،

و نگرنده به دنیا، به دیدة ترسندگان از آن،

آرزوهایت از آن (دنیا) بازداشته شده

و همت و تلاشت از آرایش‌هایش برگرفته شده،

از شادمانی‌اش به سان چشمی که بر آن چیزی بخورد و

آب‌ریــــ ـــزان

شده و بسته گردد،

چشم پوشیده و اشتیاقت در مورد آخرت شناخته شده و مشهور است....."

قسمتی از زیارت ناحیه ی مقدسه،

در وصف ثارالله ....

از زبان ِ آقای زمانمان...

.


اَللّهُمَّ یا رَبِّ نَشکوُ غَیبَةَ نَبِیّنا وَ قِلّةَ ناصِرنا،


وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنا و شِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا،


وَ وُقَوعَ الفِتَن بِنا وَ تَظاهُرَ اْلخَلْقِ عَلَیْنا،


اَللّهُمُّ صَلِّ عَلی محمّد وَ آل محمّدٍ


وَ فَرِّج ذلِکْ بِفَرَجٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ،


وَ نَصْرٍ وَ حَقٍّ تُظْهِرُهُ....
.
.
+این جا،نظرات تایید نمیشوند !

پیوندهای روزانه

رو به رویم نشسته بود ...
خاطر ندارم صحبت از چه چیز بود !

تنها چیزی که از آن لحظه ی خواستنی به یادم مانده ،
چشم های ویران کننده اش بود ....
چشم هایی که صاحبش یک درصد هم احتمال نمیدهد که تمام دنیای من است ....

حرف هایش برایم مهم است ... مهم است تا زمانی که فرصت نگاه به چشم هایش نباشد !
پای آن ها که وسط می آید ،
حتی صدای دلنشینش را هم کنار می زنم تا تمام حواسم مال چشم هایش باشد ....

درد بدی است ... زهر شدن ثانیه های کنار او ، با یاد آوری این که اول آخر جدایی سهم ما است ....
به یادم نیست چه کسی بود که میگفت "وصال مهم نیست و آنچه ارزش دارد،خود دوست داشتن است"...

ارزش حس دوست داشتن را چشیده ام ...


میدانم وجـــــــود کسی در زندگی،
چطور میتواند همه چیزت را زیر و رو کند ‌‌.‌..


تو بگو ظاهرت را !باطنت را!فکرت را !عقیده ات را!سلیقه ات را !
و حتی اگر روزی او را از تو جدا کنند ،
رد پایش را در تمام زندگی ات می بینی ....
نه فقط در زندگی،
که رد پایش روی افکارت از همه جا پررنگ تر است ...
کسی که دوستش داری،
روی ذهنت، محکم، قدم‌ برمیدارد ....
عجین می شود با خیالات و توهماتت حتی!
ذهن عاشق که دیگر مال خودش نیست...
افسارش را عشق‌ است که می کشد ....
عشق ؛
ریشه میدواند در تمــــآم هستی ات .... و تا به خودت می آیی ،میبینی هیچ برایت نمانده ...!


من روزها به دوست داشتنت فکر میکنم ..ساعت ها ... دقیقه ها ....
به این که حالا دیگر هیچ چیز از خودم ندارم .... هر طرفی را نگاه میکنم،
تویــــــــی ....
اشک گوشه ی چشم هایم چکه میکنند وقتی نمیدانم چه بر سر این آینده ی گنگ من خواهد آمد ‌‌‌‌... و خنده جا خوش میکند در بهترین جای دلم ...
از فکر این که من انقدری خوشبخت بوده ام که چشیده ام دوست داشتن عزیزی چون تو را ‌....

من پس ِ وجود ساده ی تو ،هر چه که باید را دیده ام ....
من آگاهم به این دوست داشتن ناخودآگاه خودم ....
من آگاه ترینم به این که چه وجودی را تا مرز پرستیدن دوست دارم ....
و میدانم هر دوست داشتنی در این دنیا هزینه ای دارد .... این هزینه گاهی به گرانی ِ زندگی تمام خواهد شد ... و من باز هم آگاهم که ارزش تو چیزی است فـــــــــــــــراتر از یک زندگی ...

خواستن لحظه به لحظه ی تو،از ذاتیات من شده ....و من باز هم آگاهانه از این خواستن دست برنمیدارم ....!


من به یاد تو شعر خواهم خواند ....
عاشقانه ها خواهم نوشت ....
و داستان ها خواهم ساخت !
من به یاد تو لب دریا خواهم ایستاد ...
سفرها خواهم رفت ...
زیر باران های بی امان قدم خواهم زد ...
و زیر سفیدی های برف ،نفس خواهم کشید دوست داشتنت را ....


من با یاد تو زنــــــــــــــدگی خواهم کرد ...
و گوشه گوشه ی دنیا را از عــــــــــطرِ عــــــــــشقِ تـــــــــــــــو پرخواهم کرد ...

۹۶/۱۲/۱۳
عاکف...