آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

.....کناره‌گیر در دنیا، همانند کناره‌گیری کوچ‌کننده از آن،

و نگرنده به دنیا، به دیدة ترسندگان از آن،

آرزوهایت از آن (دنیا) بازداشته شده

و همت و تلاشت از آرایش‌هایش برگرفته شده،

از شادمانی‌اش به سان چشمی که بر آن چیزی بخورد و

آب‌ریــــ ـــزان

شده و بسته گردد،

چشم پوشیده و اشتیاقت در مورد آخرت شناخته شده و مشهور است.....

قسمتی از زیارت ناحیه ی مقدسه،

در وصف ثارالله ....

از زبان ِ آقای زمانمان...

.


اَللّهُمَّ یا رَبِّ نَشکوُ غَیبَةَ نَبِیّنا وَ قِلّةَ ناصِرنا،


وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنا و شِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا،


وَ وُقَوعَ الفِتَن بِنا وَ تَظاهُرَ اْلخَلْقِ عَلَیْنا،


اَللّهُمُّ صَلِّ عَلی محمّد وَ آل محمّدٍ


وَ فَرِّج ذلِکْ بِفَرَجٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ،


وَ نَصْرٍ وَ حَقٍّ تُظْهِرُهُ....




پیوندهای روزانه

سوختم!خاکسترم را باد؛برد ...

حرف زیاد زدم !

شاید بیدار شویم ...

شاید کسی از اینجا رد شد و صدایی شنید و

توانست به جایی برساند ...

.

.

خوب به یاد دارمش ...
همیشه روی دیوارهای روستا آویزان بود !!

همه ی اهالی از رفتن مادرش به شهر می گفتند !!
پسر با مزه ای بود ...حمید صدایش می زدند ...
میگفتند دزدی می کند !
من خیلی باور نمیکنم خبرچینی های روستایی ها را پشت سر هم !!
اما مثل این که این مورد را درست می گفتند ...
روز اول اردو،
بچه های عمرانی که آمدند میگفتند روی دیوار های مدرسه فقط جمله ی

"سوختم،خاکسترم را باد برد" پیدا میشود و تمام روز،پاک کردن آن ها وقتشان را گرفته !


این جمله سر زبان هایمان افتاده بود !!
حین بازی پانتومیم هم دست از سرش برنداشتیم و اجرایش کردیم!
هنوز هم بعد یکسال این جمله از دهان هایمان نیفتاده!
هر از چندگاهی یکی پست میگذارد و بقیه را رویش تگ میکند و زیرش می نویسد:

#سوختم_خاکسترم_را_باد_برد!!!!

بعد از پیدا کردن نامه ی حمید برای گروه ما
فهمیدیم که کار او بوده . . .

حالا اما حمید نیست .......
گم شده ......
رفته شهر و دیگر برنگشته ........

پدرش مجبورش میکرد تا برایش دزدی کند و پول بساط کثافت کاری هایش جور شود...
حمید؛دزد نبود ....
مجبور به دزدی کرده بودنش ....
آخرش هم فرار کرد ....
وقتی پدری داشته باشی که تعداد زن هایش از اعدادی که بلدی بشماری بیشتر باشد ،
پدرت داخل دهنت سیخ داغ بگذارد،
اهالی روستا ازت متنفر باشند به جرم دزدی که خودت به آن هیچ میلی نداری،
دست آخر ؛
میشوی مثل حمید ... !!
معتاد می شوی...در همان سن کم ...
مواد میفروشی...دزدی میکنی...
آخرش هم به شهر فرار میکنی بدون هیچ رد پایی .....

باور کنید من قصه نمیگویم !!!
دارم شرح حال بسیاری از روستایی های کشورمان را میدهم !!!!
حاضرم قسم بخورم که در روستاهای کرمان اکثر بچه ها ،
دوست داشتند شغل آینده یشان اعتیاد باشد !!!!!!!!!


یک لحظه...برای یک لحظه این زندگی حمید را فقط "تصور" کنید ....

اما من بیشتر از حمید و عاطفه و .... دلم برای مسئولین میسوزد ....
دامنشان را این دنیا نگیرد ،
آن دنیا قطـــــــــــــــــــــــعا میگیرد . . .
.
.
پیگیر پرونده ی حمید شده ایم ...
اما گاهی حقوق؛
قاصر است از اتفاقات یک پرونده ...
حقوق،
گاهی نمی فهمد که ..‌.
دعا کنید ...
حمید باید پیدا شود ...
پدرش،
باید به اشد مجازات برسد ...
دعایم کنید این اولین تجربه ام را به هدف برسانم ....
.
.
حمید،
همان پسری است که وقت بازی ها،
نمیگذاشت توپ به من بخورد ...!!
جلوی من میدوید همیشه !!!
اگر میگذاشتند‌ ،
فطرتش و غیرتش،
سر جایش بود ...
حالا همه میفهمیم که حمید چقدر قشنگ احساساتش را در آن شعر بروز داده ....
کاش یکبار دیگر برگردد روستا ...

روی دیوار های مدرسه را پُر کند :

ســـــــــــوختم...خاکسترم را باد بُرد ....
بهترین یارم مرا از یاد برد...

  • ۹۶/۰۶/۲۱
  • عاکف...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">