تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
آبــ ریـ ــــزان
یک کربلاء ع ط ش . . .!


پنج نفری از کاروان جدا شدیم و رفتیم حرم ...

همه ی شلوغی ها را کنار زدیم و با هر مصیبتی بود رسیدیم داخل حرم ...

نشستیم جلوی قتله گاه ...

تمام شیطنت هایمان را کنار گذاشته بودیم و هر کداممان هر حرفی از دلش رد میشد میگفت ...
فاطمه داستان رفیق پدرش را تعریف کرد ...
مردی جانباز که اتفاقی زمان غبار روبی حرم مانده بود داخل و درها به رویش بسته شده بود . . .
انقدر دور حرم چرخیده بود تا راه ورودی به گنبد را پیدا کرده بود و خودش را روی گنبد پیدا کرده بود !!
میگفت تمام کارهایش را این مرد با خدا میبندد ...!

همین که بوی حرم به من میخورد اشک هایم راه میگیرند ،
چه رسد به این که داستانی چنین حسرت بار را داخل حرم برایم تعریف کنند ...
از ته دل حسرت این اتفاق را خوردم ...
اتفاقی نگهم دارند داخل حرم خالی ...
و من باشم و او ‌..


وقت رفتن شد ...
مهسا گم شد و من و زینب مجبور شدیم داخل حرم ،
سر قرار با او بمانیم تا برگردد !
قرارمان کنار باب الراس بود!
با خودم گفتم این هم حبس اتفاقی ....!!
تا یک ساعت آن جا نشستن خوب بود ....
کم کم خوابمان گرفت .....
و چه اتفاقی وحشتناک تر از این ..... ؟؟؟
حرم باشی و خواب ...

یاد رفیقم افتادم که سری پیش توی تمام حرم ها میخوابید و میگفت آرامش عجیبی دارد خوابیدن آنجا !!!!

روی پله های ورودی حرم،
درست رو به روی‌گنبد ،
نشستیم!
زینب پله ی اول نشست،
من پله ی بالاتر !
نمیشد خوابید ....
اول سرم را تکیه دادم به زینب اما نشد !
زینب سرش را روی پای من گذاشت باز هم نشد !!
هر دو سرهایمان را تکیه دادیم به هم باز هم نشد !!
کلافگی از سر و رویم میبارید ....
جا داشت سرم را به همان در کنار دستم بکوبم ....

قبل اذان صبح از حرم بیرون آمدیم ‌...
از خواب حتی نمیتوانستم راه بروم ....
کمی دور میدان شهر نشستیم ...
و سپس کاری کردیم که هنوز باور نمیکنم چطور توانستیم .......

توی پارک شهر کربلا در عراق ،
روی چمن ها خوابیدیم !!!!!!!!
نیم ساعت بعد زینب بیدار شد و گفت کیفم ازم دور است که تنها کاری که کردیم این بود که کیف را بگذاریم وسطمان و پرانتزی رو به هم به خواب خویش ادامه دادیم !!!!!!!

بیدار که شدیم نماز داشت قضا می شد و ....

با مصیبتی عجیب رسیدیم محل اسکان ....
فاطمه و مائده هنوز نرسیده بودند !
۶ صبح،
چهره ی مائده ی عصبانی را دیدم ...
و فاطمه ای که از شدت فشار و استرس .
رفته بود صبحانه از کوثری گرفته بود و بعدش چادرش را در یک‌ مشمای دسته دار شسته بود !!!!!!!!!

و اما مهسایی که گم شده بود ....
کجا بود ... ؟؟؟
هیچی با کاروان برگشت اسکان :)))


نتیجه گیری اخلاقی:
هیچ وقت آرزوی چیزی رو که جنبه اشو ندارید نکنید!
لااقل توی حرم امام حسین نکنید 😑

پی نوشت:

قرار بود کاااملا بین خودمون بمونه خوابیدن توی کربلا :)

من برات جهانیش کردم :))))

عاکف... ۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۰۸ ۰

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

.....کناره‌گیر در دنیا، همانند کناره‌گیری کوچ‌کننده از آن،

و نگرنده به دنیا، به دیدة ترسندگان از آن،

آرزوهایت از آن (دنیا) بازداشته شده

و همت و تلاشت از آرایش‌هایش برگرفته شده،

از شادمانی‌اش به سان چشمی که بر آن چیزی بخورد و

آب‌ریــــ ـــزان

شده و بسته گردد،

چشم پوشیده و اشتیاقت در مورد آخرت شناخته شده و مشهور است.....

قسمتی از زیارت ناحیه ی مقدسه،

در وصف ثارالله ....

از زبان ِ آقای زمانمان...

.


اَللّهُمَّ یا رَبِّ نَشکوُ غَیبَةَ نَبِیّنا وَ قِلّةَ ناصِرنا،


وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنا و شِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا،


وَ وُقَوعَ الفِتَن بِنا وَ تَظاهُرَ اْلخَلْقِ عَلَیْنا،


اَللّهُمُّ صَلِّ عَلی محمّد وَ آل محمّدٍ


وَ فَرِّج ذلِکْ بِفَرَجٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ،


وَ نَصْرٍ وَ حَقٍّ تُظْهِرُهُ....


مقر فرماندهی