آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

.....کناره‌گیر در دنیا، همانند کناره‌گیری کوچ‌کننده از آن،

و نگرنده به دنیا، به دیدة ترسندگان از آن،

آرزوهایت از آن (دنیا) بازداشته شده

و همت و تلاشت از آرایش‌هایش برگرفته شده،

از شادمانی‌اش به سان چشمی که بر آن چیزی بخورد و

آب‌ریــــ ـــزان

شده و بسته گردد،

چشم پوشیده و اشتیاقت در مورد آخرت شناخته شده و مشهور است.....

قسمتی از زیارت ناحیه ی مقدسه،

در وصف ثارالله ....

از زبان ِ آقای زمانمان...

.


اَللّهُمَّ یا رَبِّ نَشکوُ غَیبَةَ نَبِیّنا وَ قِلّةَ ناصِرنا،


وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنا و شِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا،


وَ وُقَوعَ الفِتَن بِنا وَ تَظاهُرَ اْلخَلْقِ عَلَیْنا،


اَللّهُمُّ صَلِّ عَلی محمّد وَ آل محمّدٍ


وَ فَرِّج ذلِکْ بِفَرَجٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ،


وَ نَصْرٍ وَ حَقٍّ تُظْهِرُهُ....

مقر فرماندهی

رفیقانه...

سه شنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۱۸ ب.ظ
کنار دست خودم مثل همیشه برایش یک جا نگه داشته بودم ...
دیشب که با هم حرف زدیم،حرفی از نیامدن نزده بود..
کل کلاس حواسم به جای خالی اش بود که چرا نیامده ...
مجبور شدم که به خواب هایم رجوع کنم!!نفس راحتی کشیدم از این که یادم آمد این چند شب،خواب بدی از او ندیده بودم...
 
اما بوق های ممتد و بی جواب موبایلش ...
ساعت آنلاین شدنش که برای همان دیشب بود ...

یقینا من دوباره دیوانه شده بودم ...!!!

نشسته بودم و فکر چاره بودم ...
ذهنم رهایم نمی کرد ...
رفیق عزیزم کجاست الان ...؟؟

زنگ در را زدند...
رفیق عزیزم،
پشت در بود !!!

درست پشت در خانه ...
خیس از باران ...
در عرض همان چند ثانیه ای که از ماشین پیاده شده بود ،
تمام لباس هایش خیس شده بود ...
سوال چشم هایم را خواند و در جا پاسخ داد که
_موبایلم گم شده...میدونستم الان تا مراسم چهلم منم پیش خودت میگیری !!

و خندید ...

 خیسی تنش را بغل گرفتم ...

کنارم روی صندلی آشپزخانه نشست ...
همان عدس پلویی را برایش درست کردم که آن روز توی پله ها نصفه خورد و حسرتش‌روی دلش ماند ...

آخر غذا خندید ...
_نگرانی ِ تو بهانه است ....
 مقصود ،عدس پلو بود که حمدالله حاصل شد !!

دیگه تویی و ظرفا ...!

اولین‌بار‌بود که از کوه ظرف ها ناراحت نبودم ...
به چهره ی بامزه اش و حرکات خنده دارش خیره شدم ...
داشت از بی اخلاقی های من غر می زد ...!!!
و من داشتم فکر می‌کردم
اگر نبود،این روز ها چطور میگذشت ...؟؟؟
قطعا نمیگذشت . . .
نمیگذشت .....

حتما می داند این را،
که لحظه ای منتظرم نمیگذارد ....
حتما می داند که این روزها به اندازه ی کافی منتظرم ...


+این برای آخرین باری است که باران آمد ....

+نپرسید چرا نمی نویسم...
می نویسم اتفاقا...
طومار طومار می نویسم...
برای خودم،گوشه ی جزواتم،کتاب هایم ....
و گاهی روی دیوارهای اتاقم!!!
حک میکنم تنهایی هایم را ...
۹۶/۰۷/۲۵
عاکف...

نظرات  (۱)

فاطمه...فاطمه عزیز دلم....

درسته که این روزا توی چشمات همیشه اشک جمع شده
ولی حالم خوبه کنارت...
تصورش برات سخته که من چقدر خوشحالم که قبول کردی کربلای با منو :) ...
.
کی باور میکنه یه آدم بی اخلاق بتونه انقدر قشنگ بنویسه که اشک منو دربیاره؟؟؟؟

این صبر کردنات یه روزی یه جایی دستتو میگیره...
منم که کاری نکردم جز این که سراشیبی دانشگاهو دنبالت بیام و باهات بخورم و غر بزنم :))
.
همیشه حواس منو با نوشته های خوشگل گوشه ی جزوه هات پرت می کنی :/
این ترم ازت جزوه نمیگیرم شب امتحان حواس برام نمیمونه :/
پاسخ:
کربلا میام ولی شلنگ بهت نمیدم :)))))
.

نگی بی اخلاق نمیشه اصلا :/
بنده خدا همون سراشیبی رو بالا پایین کردن یه مدل جهاده :/


اصلا این ترم از من جزوه نگیر ...
ناقص نوشتم ناجور :/
بگرد یه جزوه بنویس پیدا کن منم ازش بگیرم :/

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">