آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

.....کناره‌گیر در دنیا، همانند کناره‌گیری کوچ‌کننده از آن،

و نگرنده به دنیا، به دیدة ترسندگان از آن،

آرزوهایت از آن (دنیا) بازداشته شده

و همت و تلاشت از آرایش‌هایش برگرفته شده،

از شادمانی‌اش به سان چشمی که بر آن چیزی بخورد و

آب‌ریــــ ـــزان

شده و بسته گردد،

چشم پوشیده و اشتیاقت در مورد آخرت شناخته شده و مشهور است.....

قسمتی از زیارت ناحیه ی مقدسه،

در وصف ثارالله ....

از زبان ِ آقای زمانمان...

.


اَللّهُمَّ یا رَبِّ نَشکوُ غَیبَةَ نَبِیّنا وَ قِلّةَ ناصِرنا،


وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنا و شِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا،


وَ وُقَوعَ الفِتَن بِنا وَ تَظاهُرَ اْلخَلْقِ عَلَیْنا،


اَللّهُمُّ صَلِّ عَلی محمّد وَ آل محمّدٍ


وَ فَرِّج ذلِکْ بِفَرَجٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ،


وَ نَصْرٍ وَ حَقٍّ تُظْهِرُهُ....

آخرین مطالب

  • ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۵۶ شب!

پیوندهای روزانه

مقر فرماندهی

حرمنامه ی سیّده زهرآ ... !!

دوشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۵، ۰۳:۰۲ ق.ظ

خوب به یادم مانده . . .
که چهار شنبه شبی بود . . .
کل کاروان پیروی برنامه ی دیگری شدند و او به دلایلی نمیتوانست که همراهشان شود...
دلم نیامد تنها رهایش کنم . . .
دوتایی رفتیم حرم . . .
شب آخر بود . . . . .
عذاب وجدان داشت انگار ....
اما وقتی دید حریفم نمی شود که با کاروان راهی ام کند ؛
کمی ساکت ماند . . .
زیر ِ سایه ی ایوان نشسته بودیم . . .
دستم را بالا بردم و ماه ِ کنار ِ گنبد ِ پوشیده شده را نشانش دادم . . .
از حس ِ پدری ِ ایوان گفتم . . .
درست جمله هایم به خاطرم نیست...
اما تا صبح حرف زدیم .....!
او ، اولین بارش بود که عراق را میدید ....
اما من پُر بودم از خاطره .... از حرف .... از ایده های مختلف که در حرم چکار کنی که بیکار نباشی ....!
جاهای مختلف ِ حرم . . .
کارم به جایی رسیده بود که باید فرش ها را کنار می زدم و نشانش می دادم . . .
یا قدم را تا کجا می کشیدم تا می توانستم کتیبه را نشانش دهم و داستانش را بگویم . . .
به قول خودش،
راوی سر خود شده بودم...!!!
یک حَرَمنامه ی جامع و کامل ...... !!!!!
که اطلاعاتش خشک نیست ....!!خسته ات نمیکند ....!!
بغض دارد .... گریه دارد .... خنده دارد ....!
"احساس" دارد ......!

توی حرم که باشی،
نمی فهههههمی کجااااااایی .....!!
تا پایت را از درش بیرون میگذاری و به کفشداری اش می رسی،
ناگهان از خروجت پشیمان میشوی ....!!!

همین هزار بار تجربه ی "تا کفش هایم رفتن" ،
علل ِ این بیرون ریزی های احساسم بود ........

و خب ... حساب زهرا جدا بود ... من این حرف ها را به هر کسی نمی زنم .....!!

می دانی پدر ....؟؟
می دانستم که اولین سفر،هررر حسی برایت رقم بخورد،
همان حس می شود سر منشأ تمام ِ حس های زیارت های بعدی ....!!
دلم می خواست حس زهرا را ،
شبیه حس خودم شکلش دهم ....!!

که وقت های دلتنگی ، کسی را داشته باشم که بفهمد
چرا دارم خفه میشوم.....!!!!!!

جالب بود ....!!!
ترکیب جالبی شدیم ....!!!
اولین بار که تنها و بدون گروه از هتل به حرم آمدیم،
همه رفته بودند و ما برای نماز صبح خواب ماندیم!!

صبحانه میخوردیم و نمیدانستیم بخندیم به این وضعیت ِ زیادی خوابی(!!!)

یا تاسف بخوریم!!!!
وقتی به حرم رسیدیم

مثل همیشه سرم را پایین انداختم و وارد شدم و اصصصلا به این فکر نمیکردم که الان کجا بروم و چه کنم .....!!!
یک حالت ِ مستی و سرخوشی!!!!!
اما او دستم را از پشت گرفت!!!
_فاطمه!یه برنامه بریزیم....؟؟
الان ۷ صبحه ... !!ما تا بعد از ظهر وقت داریم ....!
بهم میگی که دوست داری کجا بریم ؟؟

این "بریم" خیلی عجیب بود!!!
من توی حرم ها
تا به حال با کسی دیده نشده بودم!!!و حالا او داشت از یک روز کامل در حرم بودن حرف می زد و برنامه میریخت!!!
آن لحظه درست زیر ضریح بودیم ....
غرق ِ چشم های سبزش شدم که دور ِ مردمکش را نارنجی خط کشیده بودند انگار!!

انقدر ظریف که تا دقیق نمیشدی ، نمیدیدی!!!
برنامه را به خودش سپردم!!چون عادت به چنین کاری نداشتم اصصلا!!!
در عین تعجب خودم،کل آن روز را نشسته بودیم یک جا !!!!!!!
من و یک جا نشینی در حرم ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
من و حرف زدن با کسی؟؟؟

همان ۴ شنبه شب،
بهش گفتم تفاوتمان را .... خودش هم متوجه شده بود ... !!
لبخند های کجش را خیلی خوب به یاد دارم . . . .
میگفت هر جا که بنشینی،
امام تو را میبیند ... پس چرا انقدر بچرخی ...؟؟
و من واقعا نمی دانستم چرا در حرم ها آرام و قرار ندارم !!!!!

شب دوم کربلا !!!
میخواستیم چند جا برویم !!
آن هم تنها ....
من که ترسی نداشتم ....
او هم نداشت انگار !!!
در عین ناباوری،
این بار من بودم که ازش خواستم برنامه بریزیم!!
باز هم لبخند ِ پُر آرامش و معنی دار و کجش !!!
اما وقتی داخل حرم شدیم
مستقیم رفتیم سرداب ....
ساعت ها آن زیر نشستیم به حرف زدن .....
ح س ی ن . . .
باااور کن که آن،
"من" بودم که در حرم
با کسی حرف میزد !!!!!!!!!!!
توی خودش نبود .... و ذهنش کمی باز شده بود ....!!!!
این باور نکردنی بود ......
به کاظمین که رسیدیم،
کاملا مخلوط شدیم !!!!!!!
من تمایل به برنامه ریزی داشتم و او به گشت زدن بین صحن ها ......!!
(البته دست آخر به فیض گم کردن همدیگر نائل آمدیم !!!! )
زهرا عجیب بود برایم ....
حال و هوایش خاص است ....
ساکت و آرام ....
آگاه و عاقل ....
مهربان...با نگاهی خاص .... !
چشم هایش،
از نسل همان چشم هایی است که تمرکز را ازت میگیرد ....
یا باید به حرف هایش گوش کنی یا به چشم هایش نگاه کنی .....!!!

به قول خودش ، نصف ارتباط گیری اش با آدم ها 

از طریق چشم هایش است ...

گاهی واقعا ۶ سال بزرگ تر میشد و از تجربه هایش می گفت ...
جالب بود .... خیلی جالب حرف می زد ....
بین راه ها که گاهی تا ۱۰ ساعت هم توی ماشین بودیم،
همممه خواب بودند جز ما دو تا .... !!!!
حرف...حرف...حرف....!!
من از ده روز حرف زدن با او خسته نشدم .....
عطش ِ صحبت می گرفتم کنارش انگار .....!!!!

میبینی؟؟

نصف شبی ، 

پُر شده ام از "تو" .....

کتاب خاطراتمان رو به روی خیالم باز ِ بآز است ......
به آینده یمان فکر می کنم . . .
و به حرمت ِ آن ده روزی که سلول به سلول بدنم
کنار تو
و کنار ح س ی ن
آرامش داشت . . .
به حال خوب ِ وصف نشدنی . . .

و . . .
به آن دل ِ مهربان ِ آرام ِ پُر دردت . . .
که این روز ها از واژه واژه هایت د ر د میبارد ...
و من تنها کاری که می توانم برایت بکنم این است که هرروز جویای حالت باشم...صدایت را بشنوم ....
و اینجا ...برایت از آن نمازهایی بخوانم که در نجف می خواندی ........
می دانی...؟؟؟نماز مرا می خواهی چه کنی دختر .....؟؟
وقتی تو خودت سیدی .....!!!!
غدیر باشد و هم صحبتت ،
یک سید ِ کربلایی ......
چه کسی از من خوشبخت تر است در این لحظه .....؟؟؟

.

.

.

.

هر بار که عراق می آیم ،
این حرمنامه ی احساسم
سر ریز و سر ریز تر میشود .....!

۹۵/۰۶/۲۹
عــ ـاکـ ـف ...

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.