آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

.....کناره‌گیر در دنیا، همانند کناره‌گیری کوچ‌کننده از آن،

و نگرنده به دنیا، به دیدة ترسندگان از آن،

آرزوهایت از آن (دنیا) بازداشته شده

و همت و تلاشت از آرایش‌هایش برگرفته شده،

از شادمانی‌اش به سان چشمی که بر آن چیزی بخورد و

آب‌ریــــ ـــزان

شده و بسته گردد،

چشم پوشیده و اشتیاقت در مورد آخرت شناخته شده و مشهور است.....

قسمتی از زیارت ناحیه ی مقدسه،

در وصف ثارالله ....

از زبان ِ آقای زمانمان...

.


اَللّهُمَّ یا رَبِّ نَشکوُ غَیبَةَ نَبِیّنا وَ قِلّةَ ناصِرنا،


وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنا و شِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا،


وَ وُقَوعَ الفِتَن بِنا وَ تَظاهُرَ اْلخَلْقِ عَلَیْنا،


اَللّهُمُّ صَلِّ عَلی محمّد وَ آل محمّدٍ


وَ فَرِّج ذلِکْ بِفَرَجٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ،


وَ نَصْرٍ وَ حَقٍّ تُظْهِرُهُ....

مقر فرماندهی

نوشتنم اندکی شاید طولانی شود...!

حرف های دل است...!

نمی توان دست گذاشت روی دهان دل!!!می توان؟!؟

15 رمضان هر سال یک سفره ی عظیم پهن می شود منزل حاج آقا....!

از وقتی چشم باز کردم این سفره بوده!

و ان شاءاالله تا وقتی چشم هایم را می بندم هم چنان باشد....

هم خودش!هم صاحبش!

سفره ای که از افطاری دادن آغاز می شود تا شام و شیرینی و شربت و میوه و هزاران خرجی که حاج آقا معتقد است

فقط و فقط "خود امام حسن علیه السلام" می دهد!

می گوید دوست دارم برای امام حسن دائما جشن بگیرم!آقا غریب است...!

امامی که خودش در کربلا نبوده اما جگرگوشه هایش بودند....

هر سال،عظمت این سفره بیشتر می شود!

طوری که امسال به دوشب کشیده شد و حدودا از هزار نفر پذیرایی کرد!!

امسال برای یک شب رسم حضرت پدر را پیش گرفتیم....!

به جز سفره ای که در سه طبقه ی خانه پهن شد،

شبانه....منزل ندارها....غذا به دست....!

امسال،

15 رمضان؛ عآلی بود....!

از یک هفته قبلش همه آمدند و شروع کردیم به تدارک کارها....!

و تا همین الان هم ماجرا ادامه دارد....!

مگر می شود جایی اسم حسن علیه السلام باشد

و برادر کوچک نباشد؟!؟

مگر می شود در مجلس حسن جان،به برادر سلام نداد؟!؟

اصلا "ح س ی ن" اسم مصغر "حسن" است!

و این یعنی دو برادر عین هم...!!!

و چقدر کسی که مداحی می کرد از عمو محمود گفت....!

.

اما می خواهم از حال پارسال همین موقع بگویم....!

پارسالی که آن روزهایش سیاه ترین روزهای زندگی من بود!!

روزهایی که صدای هیچ کس از افراد خانواده در نمی آمد و

رسم همیشگیمان....فقط لبخند!!!

و آشنایان چه می دانستند؟!؟که امسال،

خانواده ی حاج آقا می خندند تا اشک هایشان پایین نریزد!!!

روزهایی که در یک اتاق با دایی اشک می ریختم

و در اتاق دیگری با حاج آقا...!

روزهایی که حاج آقا قلبش را عمل کرده بود و همزمان

یک گره عظیم افتاد در زندگی دخترش!!!

آن روزها،آینده ام را سیاه می دیدم!!!

قلبم دائم در تب و تاب بود....!

و این اوضاع همزمان با امتحانات نهایی من شروع شد!!!!!

و روز قبل عید فطر تمام شد!!!

یادم نمی رود که اشک عزیز تر از جانم را درآوردم....!

نمی شد....

توانایی تطبیق خودم را با مشکل جدید نداشتم!!

نه توانایی تطبیق داشتم و نه می شد کاری کرد!!!

آن روزها من "زندگی" نکزدم!!!

"مردگی" کردم!!!!!!

حاج آقا به معنای واقعی کلمه

چهره اش شکسته تر شد!!!

مادربزرگم وقت و بی وقت تا یک فرصت پیدا می کرد اشک می ریخت!!!

خاله ها در اضطراب....

دایی شب ها خواب نداشت!

پابه پای من بیدار....!

و حال و روز مادر و خواهر و پدرم هم که.....

اما امسال،

به شکرانه ی حل شدن مشکلی که پارسال داشتیم،

فقط خندیدیم!!!

بلند بلند!!!

حتی اگر با دوستم از بالای چهارپایه هم می افتادیم باز هم می خندیدیم!!!

با دایی حیاط را چراغانی می کردیم و الکی می خندیدیم!

می خندیدیم تا قدر زندگی آرام را بدانیم!!!

و من می دانم این گره را چه کسی باز کرد!!!

شب افطاری پارسال،

حاج آقا رفت روبه روی خانه ایستاد!!!

اشک ریخت و به کریم اهل بیت قسم داد!!!!

خودش می گوید کلی التماس کرده!!!

و ما همه

"کریم بودنش"

را با چشم خود دیدیم....!


و حالا بنده ی حقیر،

نوه ی حاج آقا ؛

کم کم دارد سعی می کند که بزرگ شود....!

کم کم توانایی تطبیق خودش را به دست می آورد....!

تا بلکه یک روزی بشود همانی که پدربزرگش می خواهد....!

.

در بقیع،

نباید اشک بریزی....!

نباید ناراحت شوی....

نباید بغض کنی....

اصلا نباید نفس بکشی...!

درست است!!!

در بقیع،

فقط باید

بمیری !!


۹۴/۰۴/۱۳
عــ ـاکـ ـف ...