آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

یک کربلاء ع ط ش . . .!

آبــ ریـ ــــزان

.....کناره‌گیر در دنیا، همانند کناره‌گیری کوچ‌کننده از آن،

و نگرنده به دنیا، به دیدة ترسندگان از آن،

آرزوهایت از آن (دنیا) بازداشته شده

و همت و تلاشت از آرایش‌هایش برگرفته شده،

از شادمانی‌اش به سان چشمی که بر آن چیزی بخورد و

آب‌ریــــ ـــزان

شده و بسته گردد،

چشم پوشیده و اشتیاقت در مورد آخرت شناخته شده و مشهور است.....

قسمتی از زیارت ناحیه ی مقدسه،

در وصف ثارالله ....

از زبان ِ آقای زمانمان...

.


اَللّهُمَّ یا رَبِّ نَشکوُ غَیبَةَ نَبِیّنا وَ قِلّةَ ناصِرنا،


وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنا و شِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا،


وَ وُقَوعَ الفِتَن بِنا وَ تَظاهُرَ اْلخَلْقِ عَلَیْنا،


اَللّهُمُّ صَلِّ عَلی محمّد وَ آل محمّدٍ


وَ فَرِّج ذلِکْ بِفَرَجٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ،


وَ نَصْرٍ وَ حَقٍّ تُظْهِرُهُ....

آخرین مطالب

  • ۱۳ بهمن ۹۶ ، ۰۲:۲۰ ...
  • ۲۴ دی ۹۶ ، ۱۴:۴۱ 393!

مقر فرماندهی

امن و امان !

دوشنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۶، ۰۶:۰۲ ب.ظ

یکی از مستخدمین دانشکده ،
آقای حدودا ۴۰ ساله ای است با قد و قامت معمولی و لاغر ...
همیشه لباس های مخصوص کارکنان دانشگاه را به تن دارد ...
نه تنها من ؛
که کل دانشکده شیفته ی او هستند ...

برگه های بزرگ امتحان که پخش می شود ،
مدتی از امتحان که گذشت او با مُهرش وارد می شود ....
بالای برگه را مهر می زند و یک خسته نباشید می گوید و می رود نفر بعدی ...
مضحک است اما مواقع امتحان همیشه چشم انتظار او هستم ...
بیاید و یک خسته نباشید بگوید و برود ...
آن روز زود بیدار شدم....هر کاری کردم خوابم نبرد دوباره ....
هوا هنوز تاریک بود ...
راه افتادم سمت دانشگاه ...
خیابان ها تاریک و خلوت...انگار نه انگار که این تهران باشد...!
دانشگاه جنگلی ما خالی ِ خالی و فقط آثار کمی از برف های دیروز مانده بود و همان هم یخ زده بود ....
خوف کردم از این همه تاریکی و درخت...
بالاخره ساختمان دانشکده از لابه لای درخت ها سر برآورد ...
وارد شدم ،
حقوق را هیچ وقت اینطور بدون اهالی اش ندیده بودم...
به راستی که حقوق بدون بعضی اهالی اش ،
غیر قابل تحمل و بدون یک سری دیگر لذت بخش ترین مکان دنیاست ...

دکمه ی آسانسور را زدم که همان مرد رئوف دانشکده با من سر رسید ...
وارد آسانسور که شدیم دلم خواست که با او صحبت کنم ... با صدایی گرفته و غمبار و بی حال و لبخندی کمرنگ :
_خوبید شما ؟

جوابم را با صدایی بلند و رسا داد ...
با همان لهجه ی غلیظ شمالی دوست داشتنی اش ... دست گذاشت روی سینه اش و گفت :

+الحمدلله ...
همه چیز امن و امان ...

با خودم تکرار کردم ...
امن و امان ...
کاش آسانسور انقدر زود نرسیده بود
تا ازش می پرسیدم چطور در این روزهای سیاه به امنیت و امان رسیده ....
به حالش غبطه خوردم ... خیلی بیشتر از غبطه ای که به حال آن استاد می خوردم ...
دلم خواست یک روزی از این روزها ،
وقتی هر رفیقی یا هر کدام از شما حالم را می پرسد
از ته دلم ، صادقانه ،
بگویم امن و امان . . .

فعلا نمیتوانم بگویم...
اما قولش را داده ام...که اگر عمری بود و‌ مجالی ،امن و امانم را پیدا کنم...
و اگر عمری نبود هم ،
میگویند خدا به نیت ها و مقاصد کار دارد و نه اعمال ِ به نتیجه رسیده ....

+التماس دعا ...
محتاجاً شدیدا....

۹۶/۱۰/۱۸
عاکف...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">